آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۳۷۴۰
۱۲:۲۸

۱۴۰۵/۰۴/۰۹
خاطره‌‌ای از شهید «غلامرضا نجفی معزآباد»

شهادتی که چهار سال به تأخیر افتاد

برادر شهید تعریف می‌کند: غلامرضا در دو مرحله از حضورش در جبهه بر اثر حملات شیمیایی مجروح شد. بار دوم، در عملیات والفجر ۸ و آزادسازی فاو، شدت آسیب‌های شیمیایی او بسیار بیشتر از مرحله نخست بود. همین موضوع باعث شد مدت طولانی در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری شود.


به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «غلامرضا نجفی معزآباد» یکم فروردین ۱۳۴۸، در روستای دهبارز از توابع شهرستان رودان دیده به جهان گشود. پدرش ابراهیم، مغازه‌دار بود و مادرش پری نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ماه ۱۳۶۴، با سمت بی‌سیم‌چی در بمباران شیمیایی فاو عراق دچار مصدومیت شد و نهم تیر ماه ۱۳۶۸، در رودان بر اثر عوارض ناشی از آن به شهادت رسید. پیکر او را در زادگاهش به خاک سپردند.

ز

جانبازی که شهادت را انتظار می‌کشید

من هفت سال از غلامرضا بزرگ‌تر بودم. چندین بار به منطقه اعزام شده بودم و چون در جبهه حضور داشتم، پدر و مادرم به غلامرضا اجازه اعزام نمی‌دادند. به همین دلیل، او همراه چند نفر از دوستانش به شهرستان میناب رفت تا از آنجا راهی جبهه شود.

غلامرضا در دو مرحله از حضورش در جبهه بر اثر حملات شیمیایی مجروح شد. بار دوم، در عملیات والفجر ۸ و آزادسازی فاو، شدت آسیب‌های شیمیایی او بسیار بیشتر از مرحله نخست بود. همین موضوع باعث شد مدت طولانی در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری شود. حدود بیست روز از بستری بودنش گذشته بود که بینایی خود را به‌طور کامل از دست داد. پس از مدتی درمان، او را به خانه بازگرداندند.

غلامرضا نزدیک به چهار سال درد و رنج بیماری را تحمل کرد و سرانجام در نهم تیرماه ۱۳۶۸ به یاران شهیدش پیوست.

هر زمان مادرم موضوع ازدواج را با غلامرضا مطرح می‌کرد، او با لبخندی از پاسخ طفره می‌رفت و می‌گفت: «مادر، من منتظر هدیه‌ای هستم که از جانب صدام به من خواهد رسید.» او همیشه از شهادت و شهید شدن سخن می‌گفت و گویی دلش از همان روزها در آرزوی وصال بود.

غلامرضا با کودکان بسیار مهربان بود و برای سالمندان احترام ویژه‌ای قائل می‌شد. یکی از سخنانش که تأثیر عمیقی بر من گذاشت و هنوز هم در ذهنم مانده، این بود که می‌گفت: «مراقب اعمال و گفتار خود باشید؛ چرا که امام زمان(عج) همواره ناظر بر رفتار و گفتار ماست. اگر انسان خود را بسازد، می‌تواند به دیدار امام زمان(عج) نائل شود.» او حضور حضرت را در همه لحظات زندگی و در هر جمعی احساس می‌کرد.

غلامرضا همواره برای کودکان کلاس قرآن برگزار می‌کرد و با شور و اشتیاق فراوان، آیات الهی را به آنان می‌آموخت. حدود دو سال از دوران بیماری‌اش را در بستر گذراند و چهار یا پنج ماه پیش از شهادتش دیگر توان حرکت نداشت؛ حتی سخن گفتن نیز برایش بسیار دشوار شده بود.

در روزهای رحلت امام خمینی(ره)، حدود سیزدهم یا چهاردهم خرداد، خبر ارتحال ایشان از طریق تلویزیون اعلام شد. از آنجا که حال غلامرضا بسیار وخیم بود، تصمیم گرفتیم نگذاریم از این خبر باخبر شود. به همین دلیل، خواستم بی‌سر و صدا رادیو و تلویزیون را از اتاقش خارج کنم. هنگامی که تلویزیون را برداشتم، ناگهان گفت: «چرا رادیو و تلویزیون را می‌بری؟»

گفتم: «می‌خواهم آن‌ها را به اتاق دیگری منتقل کنم.»

او با نگاهی عمیق و مکثی کوتاه گفت: «می‌دانم چه اتفاقی افتاده است؛ نیازی به پنهان‌کاری نیست. شما نمی‌دانید چه شخصیت بزرگی را از دست داده‌اید. آیندگان او را بهتر خواهند شناخت و عظمت شخصیتش در آینده بیش از پیش آشکار خواهد شد.»

از شنیدن این سخنان، برای لحظاتی از شدت تعجب در جای خود میخکوب شدم. تنها چند ساعت از اعلام خبر رحلت امام گذشته بود و غلامرضا در تمام آن مدت نه با کسی دیدار کرده بود، نه رادیو یا تلویزیونی در اختیار داشت و نه حتی توان هیچ‌گونه حرکتی را داشت. با این حال، از ماجرا آگاه بود و با اطمینان درباره آن سخن می‌گفت.

(به نقل از برادر شهید، غلامحسین نجفی)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه