خاطره ای از شهید

آخرین اخبار:
خاطره ای از شهید
خاطره‌‌ای از شهید «اسحاق مریدی‌زاده»

شهیدی که زندگی‌اش درس ایمان و شجاعت بود

همسر شهید تعریف می‌کند: در زمان طاغوت، شهید به همراه چند نفر از همکارانش، عکس‌ها و اعلامیه‌های امام را بین مردم پخش می‌کرد. با اینکه ارتشی بود، خطر این کار را به جان می‌خرید. بعد از شروع جنگ، می‌گفت که آرزو دارد در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشته باشد.
دستخط به یادگار مانده؛

قلمی از جنس تاریخ و عشق؛ یادداشت‌های شهیده زهرا اسلامی

میان برگه‌های پرونده شهیده، یادداشت‌هایی از تاریخ ایران و بیتی از عشق می‌درخشد؛ گویی روح این بانوی فداکار، در آمیزشی از عظمت گذشته و احساسی ژرف، جاودانه شده است.
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

او رزمنده‌ای خودساخته و انسانی نمونه بود

همرزم شهید تعریف می‌کند: در گروهان القائم(عج) همه در بحث خودسازی می‌خواستند از هم جلو بزنند، معنویت حرف اول را می‌زد. خورشید خادمی هم قهرمان هر دو میدان بود و خودش را خوب نشان داد. شناخت اجمالی که از او دارم مرا وا می‌دارد که بگویم او رزمنده‌ای خودساخته و انسانی نمونه بود.
خاطره‌‌ای از شهید «عیسی کمالی»

اگر تقدیرم شهادت باشد، خدا را شکر می‌کنم

مادر شهید تعریف می‌کند: روزی به پسرم گفتم؛ اگر تو به جبهه بروی و شهید شوی، پدرت چه می‌شود؟ با آرامش به من نگاه کرد و گفت؛ مادرجان، اگر خدا بخواهد من کنار پدرم باشم و عصای دست او شوم، سالم از جبهه برمی‌گردم. اما اگر حکمتش این باشد که شهید شوم، خدا را شکر می‌کنم.
خاطره‌‌ای از شهید «پرویز سبزه‌غلامی»

شهیدی که از شهادت گفت و رفت

مادر شهید تعریف می‌کند: یکی از منافقین صبح‌ها به بهانه تعمیر موتورش نزدیک خانه‌مان می‌ایستاد و مواظب ورود و خروج پرویز از خانه بود. موضوع را به پرویز گفتم، جواب داد؛ من از این چیزها هراسی ندارم، شهادت افتخار من است.
خاطره‌‌ای از شهید «عیسی سلیمانی»

خداحافظی‌ای که بوی شهادت می‌داد

داماد شهید تعریف می‌کند: طبق رسم همیشگی، مادرشان پس از عبور دادن ایشان از زیر قرآن، می‌خواستند پشت سرشان آب بریزند. اما ایشان گفتند؛ کسی که عازم جبهه است، نباید پشت سرش آب ریخته شود؛ چراکه همه دوست دارند اگر لیاقت داشته باشند، به شهادت برسند.
خاطره‌‌ای از شهید «محمد دروگری دهبارزی»

حکایت شهیدی که دل‌ نگران انقلاب بود

برادر شهید تعریف می‌کند: برادرم در آخرین مرخصی خود می‌گفت؛ ما جوانان را در بسیج ثبت‌نام کرده‌ایم و هر سال مراسم عزاداری امام خمینی(ره) را با شور و شکوه برگزار می‌کنیم؛ اما از یک چیز می‌ترسم. می‌ترسم روزی بر اثر جهالت، راه اصلی انقلاب را گم کنیم و رهبرمان را تنها بگذاریم.
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

رفت تا شرمنده شهدا نباشد

زن برادر شهید تعریف می‌کند: از وقتی فرمانده دسته شده بود مرتب می‌گفت؛ رزمندگان را دعا کنید، دعا کنید این مسئولیت سنگینی را که به عهده‌ام گذاشته‌اند را به خوبی انجام دهم تا شرمنده امام و شهدا نشوم. دعا کنید فردای قیامت شهدا یقه‌ی ما را نگیرند و پیش آن‌ها سربلند باشیم.
خاطره‌‌ای از شهید «عبدالله مسیحی ایسینی»

تیم نمونه

همرزم شهید تعریف می‌کند: عبدالله با اولین کسی که در تیم رفیق شد من بودم، خیلی از بچه‌های حزب‌اللهی مدیون آقای مسیحی هستند، ما وحدت خوبی داشتیم. مثل بقیه‌ی تیم‌ها که با هم اختلاف داشتند نبودیم. این تیم، تیمی بود که در محله‌ی فقیرنشین تشکیل شده بود، خیلی از بازیکن‌های این تیم بعدها رزمنده، جانباز یا شهید شدند.
خاطره‌‌ای از شهید «حسین نوایی‌نسب»

هنوز دستش خوب نشده بود که راه جبهه را تا شهادت ادامه داد

پدر شهید تعریف می‌کند: شهید می‌گفت؛ از هر طرف تیر به سویم پرتاب می‌شد و یکی از آن تیرها به دست چپم اصابت کرد. همه فکر می‌کردند حالا که حسین زخمی شده و تیر خورده، دیگر به جبهه بازنمی‌گردد. اما هنوز دستش کاملاً خوب نشده بود که ساکش را بست و دوباره آماده رفتن شد.
خاطره‌‌ای از شهید «ابراهیم رستاخیز»

دلش برای جبهه پَر می‌کشید

مادر شهید تعریف می‌کند: وقتی کوچک بود خودم توی گوشش اذان و اقامه گفتم. بچه‌ی مهربانی بود، هر جا می‌رفت زود با همه دوست می‌شد. چند روزی بود که می‌گفت؛ می‌خواهم به جبهه بروم، دلم برای رفتن پر می‌زند.
خاطره‌‌ای از شهید «آمنه زنگنه»

همه عاشق شوخ‌طبعی و اخلاق خوبش بودند

پسر عموی همسر شهید تعریف می‌کند: آمنه زنی بسیار خوش اخلاق و مهربان بود و با همه با نیکی برخورد می‌کرد. اخلاق و رفتارش در فامیل زبان‌زد همه بود و همه اهالی محل او را دوست داشتند. در همان لحظه‌ای که پایش به خاک ایران می‌رسید شوخی کردن‌هایش با اقوام شروع می‌شد و همه او را با شوخ طبعی‌هایش می‌شناختند.
خاطره‌‌ای از شهید «صدیق آب‌دست»

رزمنده‌ای در مسیر حق و عشق الهی

پدر شهید تعریف می‌کند: او در میدان زندگی با ناپاکان به ستیز برخاست و از دریای زلال رحمت الهی سیراب شد. همچون چشمه‌ای جوشان، مهر و لطف پروردگار را به اطرافیانش می‌بخشید و سرانجام به هدف نهایی خود؛ وصال محبوب حقیقی‌اش، خدای مهربان، رسید.
خاطره‌‌ای از شهید «محمود سمیعی‌پور»

محمود، لایق شهادت بود

مادر شهید تعریف می‌کند: محمود از کودکی جسم ضعیفی داشت و زیاد مریض می‌شد؛ گاهی آن‌قدر حالش بد می‌شد که امیدی به زنده ماندنش نداشتم. اما وقتی خبر شهادتش را شنیدم، فهمیدم خدا او را برای خودش انتخاب کرده بود و محمود، لایق شهادت بود.
خاطره‌‌ای از شهید «داود رحیمی‌پور»

شهیدی که الگوی اخلاق و انسانیت شد

خواهر شهید تعریف می‌کند: او علاقه خاصی به بچه‌های یتیم داشت و همیشه به آن‌ها کمک می‌کرد. آن زمان من مغازه کفش‌ فروشی داشتم و او از مغازه من برای دوستان یتیمش کفش می‌برد.
خاطره‌‌ای از شهید «عباس دهقانی نخلی»

بوی بهشت در جبهه پیچیده است

پدر شهید تعریف می‌کند: وقتی از جبهه به مرخصی آمد، برایم از آن‌جا تعریف می‌کرد. گفت؛ بابا، بنشین تا برایت از جبهه بگویم. اگر توانش را داری، تو هم بیا. شب‌ها دعای کمیل و دعای ندبه می‌خوانند و با دوستان، از سرِ عشق و اخلاص کنار هم هستیم. فکر می‌کنم بوی بهشت در جبهه پیچیده است.
خاطره‌ای از شهید «حمیدرضا مازندرانی» به مناسبت سالروز شهادتش منتشر می‌شود

لحظه ادراک شهادت در قاب خانه

ناگهان، چشمم به تابوتی افتاد که بر شانه‌های عزاداران، در برابر خانه‌مان رهسپار بود؛ بعد از شنیدن این حرف، گویی پرده‌ای از دل‌واپسی بر قلبم افکنده شد و زمزمه‌ای درونی از سرنوشت حمیدرضا به گوش رسید.
خاطره‌‌ای از شهید «مجید صادقی گوربندی»

بخشندگی‌ای که بعد از شهادت آشکار شد

مادر شهید تعریف می‌کند: مجید عاشق کمک کردن به دیگران بود، اما من از بسیاری از کارهایش خبر نداشتم. تازه بعد از شهادتش بود که بخشندگی و ازخودگذشتگی‌اش برایم آشکار شد.
خاطره‌‌ای از شهید «سهراب سالارپور محمدمرادی»

او از رهروان راه خونین حضرت امام حسین(ع) بود

مادر شهید تعریف می‌کند: در آخرین وداع، رو به من کرد و گفت؛ مادر! می‌دانم این بار شهید خواهم شد. او از رهروان راه خونین حضرت امام حسین(ع) بود که با نثار جان خود، درخت تنومند اسلام را آبیاری کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «علی صادقی»

دعا کنید شهید شوم

پدر شهید تعریف می‌کند: در سال ۱۳۵۷، علی با همکاری محمد صادقی فعالیت‌های انقلابی خود را آغاز کرد. در حاجی‌آباد در نماز جماعت شرکت می‌کردند و اعلامیه‌های امام خمینی(ره) را پخش می‌نمودند. زمانی که در شیراز مشغول خدمت بود، هر چهار ماه یک‌ بار به دیدار ما می‌آمد. همیشه می‌گفت؛ دعا کنید شهید شوم تا از رحمت خداوند برخوردار گردم.
طراحی و تولید: ایران سامانه