خاطره ای از شهید

خاطره ای از شهید
خاطره‌‌ای از شهید «عیسی خادمی رودان»

ما باید با تمام توان، با تکیه بر جوانان، از کشور و دینمان دفاع کنیم

همسر شهید تعریف می‌کند: مادرم از رفتن او ناراحت بود، اما عیسی می‌گفت؛ این یک وظیفه است و باید هرچه زودتر انجام شود. ما باید با تمام توان، با تکیه بر جوانان، از کشور و دینمان دفاع کنیم و در برابر دشمن این خاک و مرز و بوم بایستیم.
خاطره‌‌ای از شهید «ایرج بهرامی سعادت‌آبادی»

باید در برابر دشمن تا آخرین قطره خون ایستاد

مادر شهید تعریف می‌کند: او دیدگاه و باور محکمی داشت و همیشه می‌گفت؛ باید کاخ‌های صدام را به آتش بکشیم؛ چرا که او جوانان نازنین بسیاری را از ما گرفته است. باید تا آخرین قطره خونمان برای نابودی کاخ‌های صدام و ایستادگی در برابر او بجنگیم تا به پیروزی برسیم.
خاطره‌‌ای از شهید «حسن علی‌دادی»

آرزویی که در عملیات رمضان به ثمر نشست

پدر شهید تعریف می‌کند: حسن پس از ۹ ماه حضور در جبهه، در عملیات رمضان به فیض شهادت نائل آمد. حسن همیشه شهادت را آرزویی بزرگ و دست‌نیافتنی می‌دانست؛ غافل از آنکه روزی فرا خواهد رسید که خداوند او را به همان آرزوی دیرینه‌اش خواهد رساند.
خاطره‌‌ای از شهید «مصطفی صفری»

در دو راهی زبیدات و کردستان؛ انتخابی که سرنوشتش را رقم زد

برادر شهید شهید تعریف می‌کند: چند ماهی از دوران سربازی‌اش گذشته بود که در یکی از مرخصی‌ها احساس می‌کردم می‌خواهد چیزی بگوید، اما انگار نمی‌توانست. سرانجام بعد از مدتی حرف دلش را به زبان آورد و گفت؛ می‌خواهم به جبهه بروم. برای ادامه خدمتم دو منطقه را پیشنهاد داده‌اند؛ زبیدات و کردستان، و باید یکی را انتخاب کنم.
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

او را شهید زنده تصور می‌کردم

همرزم شهید تعریف می‌کند: زندگی روزمره‌اش نظم خاصی داشت، روی همین حساب در انجام دادن کارهای تدارکاتی و برنامه‌های نظامی نیز نظم و انضباط را بسیار رعایت می‌کرد. در سامان بخشیدن به کارها پیش قدم می‌شد. به امام عشق می‌ورزید و عاشق شهدا و شهادت بود. از بس صورتش نورانی بود من او را شهید زنده تصور می‌کردم.
خاطره‌‌ای از شهید «غلامرضا نجفی معزآباد»

شهادتی که چهار سال به تأخیر افتاد

برادر شهید تعریف می‌کند: غلامرضا در دو مرحله از حضورش در جبهه بر اثر حملات شیمیایی مجروح شد. بار دوم، در عملیات والفجر ۸ و آزادسازی فاو، شدت آسیب‌های شیمیایی او بسیار بیشتر از مرحله نخست بود. همین موضوع باعث شد مدت طولانی در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری شود.

مسئولیتی که از پدر به پسر رسید

خاطره‌ای از فرزند شهید «روح الله اسدی موید» برای مخاطبان نوید شاهد منتشر می‌شود.

پروازِ عقابِ شناسایی در سایه‌یِ گمنامی؛ شهید «فریدون ذوالفقاری» به روایت مادر

شهید «فریدون ذوالفقاری»، اسطوره‌یِ بی‌تکرارِ شناساییِ نیروی هوایی ارتش، خلبانی بود که با نبوغِ ذاتی‌اش می‌توانست در آرامشِ دانشگاه‌های معتبر اروپایی آینده‌اش را بسازد، اما آسمانِ ایران را برگزید. او برای سال‌ها نه تنها در میدان جنگ، که در خانه نیز مأموریت‌های صف‌شکنانه خود را از خانواده پنهان کرد تا مبادا دلی بلرزد. در ادامه، روایتی تکان‌دهنده از فداکاری‌های این قهرمان ملی را از زبان مادرش می‌خوانید.
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

چهره‌ای که خبر از شهادت می‌داد

همرزم شهید تعریف می‌کند: به شهید گفتم؛ به دلم برات شده که در این عملیات شهید می‌شوی! فردای قیامت ما را فراموش نکنی. حرفم که تمام شد، خورشید سرش را پایین انداخت و آرام گفت؛ ما کجا و شهادت کجا؟ خورشید یک نورانیت خاصی در چهره‌اش بود. هنوز هم آن چهره‌ی معصوم و نورانی را فراموش نکرده‌ام.

ماجرای بدرقه پنهانی شهدا

پدر شهید «احمد خالقی» می گوید: وقتی احمد و دوستش می خواستند به جبهه بروند نمی گذاشتند من و مادر شهید آنها را تا سوار شدن به اتوبوس بدرقه کنیم. می گفتند، گریه های شما برایمان سخت است. ولی با این حال ما کوچه به کوچه به دنبالشان می رفتیم بدون این که آنها بفهمند.
خاطره‌‌ای از شهید «شاهرس بلبلی»

اکنون وقت آن است که توی دهن دشمنانمان بزنیم

پدر شهید تعریف می‌کند: پسرم می‌گفت؛ پس از پایان جنگ می‌توان دوباره کار و زندگی را ساخت، اما اکنون کشور به جوانانی مانند ما نیاز دارد. ما باید از میهن خود دفاع کنیم و پاسخ محکمی به دشمنانمان بدهیم و اکنون وقت آن است که توی دهن دشمنانمان بزنیم.
خاطره‌‌ای از شهید «مسعود کهوری‌نژاد»

تأثیر مکتب عاشورا بر زندگی شهید

همرزم شهید تعریف می‌کند: بیشتر سخنانش درباره امام حسین (ع) بود و همواره با یاد و نام آن حضرت به ما روحیه می‌بخشید. رفتار و گفتار او باعث می‌شد ایمان و پایبندی ما به اسلام و انقلاب استوارتر و عمیق‌تر شود.
خاطره‌‌ای از شهید «غلام آب‌بست»

شهیدی که ساده‌ زیستی و ایمان، راهش را ساخت

برادر شهید تعریف می‌کند: برادرم فردی مؤمن و مذهبی بود و به‌طور مرتب در مراسم‌های عزاداری شرکت می‌کرد. او از عاشقان اباعبدالله‌الحسین (ع) و پیرو خط رهبری بود و ساده‌ زیستی را در زندگی خود برگزیده بود. اخلاق و رفتار نیکویش زبانزد خاص و عام بود و همواره از شهادت سخن می‌گفت.
خاطره‌‌ای از شهید «موسی فلکنازی»

حماسه کربلای ۵؛ عملیاتی که با توسل به اهل بیت (ع) آغاز شد

زن برادر شهید تعریف می‌کند: یک بار وقتی از جبهه برگشته بود، خاطرات جنگ و عملیات‌هایی که شرکت کرده بود را برایمان تعریف کرد. می‌گفت؛ شب عملیات کربلای 5 بود، ساعت 12 شب بود که سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم، همینطور که می‌رفتیم ذکر خدا را می‌گفتیم و به حضرت فاطمه (س) و امام حسین (ع) متوسل می‌شدیم. به طرف خط حرکت کردیم، آتش دشمن خیلی زیاد بود.
خاطره‌‌ای از شهید «ابراهیم نجفی»

شهیدی که مرگ در بستر را نپذیرفت؛ حکایت استجابت یک آرزو

فرزند شهید تعریف می‌کند: همیشه به نامادری‌ام می‌گفت؛ از خدا خواسته‌ام در بستر و روی تشک نمیرم. من مطمئن هستم در بستر نمی‌میرم. آخرش هم به آرزویش رسید.
خاطره‌‌ای از شهید «مصیب بختیاری»

افتخار می‌کنم که در رکاب ولی خدا هستم

خواهر شهید تعریف می‌کند: بسیار متواضع بود و خودش را راننده ماشین معرفی می‌کرد. پس از شهادت رهبرمان می‌گفت؛ وقتی فکر می‌کنم ممکن است به مرگ طبیعی بمیرم، قلبم به درد می‌آید. همچنین می‌فرمود؛ افتخار می‌کنم که در رکاب ولی خدا هستم و باید خدا را شکر کنم.
خاطره‌‌ای از شهید «محمدشفیع مدنی سربارانی»

شهیدی که جشن عروسی‌اش را به فردای پیروزی سپرد

برادر شهید تعریف می‌کند: شهید می‌گفت؛ تا زمانی که اسلام در خطر است و دشمن می‌خواهد انقلاب اسلامی را از پا درآورد، نشستن در حجله عروسی برای من جایز نیست. ما با خدای خود عهد بسته‌ایم که تا بیرون راندن دشمن از خاک کشورمان آرام ننشینیم.
خاطره‌‌ای از شهید «جلیل ترکی‌زاده»

حاجتی که شهید از سفره امام حسین(ع) گرفت

مادر شهید تعریف می‌کند: شهید یک‌ بار برای آماده‌ کردن غذا و کمک به سفره امام حسین(ع) به مسجد محل رفت. پس از پایان کار، به خانه بازگشت؛ اما حال و هوایش متفاوت بود. میان اهل خانه نشست و با چشمانی اشک‌ بار، با سوز دل گریه می‌کرد و نسبت به مقام اهل‌بیت(ع)، به‌ ویژه سرور و سالار شهیدان حضرت امام حسین(ع)، اظهار ارادت و اشک می‌ریخت.
خاطره‌‌ای از شهید «ابراهیم نجفی»

مسجد پاکوه؛ آغاز راه پدر

فرزند شهید تعریف می‌کند: آن زمان پدرم به علت مشکلات اقتصادی و دِینی که از مردم به گردنش بود، مجبور شد برای کار کردن به دبی برود. آنجا هم که بود در مسجد اذان می‌گفت. پدرم همواره به مسجد عشق می‌ورزید. میناب هم که بود، در مسجد پاکوه فعالیت می‌کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «اسحاق مریدی‌زاده»

شهیدی که زندگی‌اش درس ایمان و شجاعت بود

همسر شهید تعریف می‌کند: در زمان طاغوت، شهید به همراه چند نفر از همکارانش، عکس‌ها و اعلامیه‌های امام را بین مردم پخش می‌کرد. با اینکه ارتشی بود، خطر این کار را به جان می‌خرید. بعد از شروع جنگ، می‌گفت که آرزو دارد در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشته باشد.
طراحی و تولید: ایران سامانه