خاطره ای از شهید

آخرین اخبار:
خاطره ای از شهید
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

چهره‌ای که خبر از شهادت می‌داد

همرزم شهید تعریف می‌کند: به شهید گفتم؛ به دلم برات شده که در این عملیات شهید می‌شوی! فردای قیامت ما را فراموش نکنی. حرفم که تمام شد، خورشید سرش را پایین انداخت و آرام گفت؛ ما کجا و شهادت کجا؟ خورشید یک نورانیت خاصی در چهره‌اش بود. هنوز هم آن چهره‌ی معصوم و نورانی را فراموش نکرده‌ام.

ماجرای بدرقه پنهانی شهدا

پدر شهید «احمد خالقی» می گوید: وقتی احمد و دوستش می خواستند به جبهه بروند نمی گذاشتند من و مادر شهید آنها را تا سوار شدن به اتوبوس بدرقه کنیم. می گفتند، گریه های شما برایمان سخت است. ولی با این حال ما کوچه به کوچه به دنبالشان می رفتیم بدون این که آنها بفهمند.
خاطره‌‌ای از شهید «شاهرس بلبلی»

اکنون وقت آن است که توی دهن دشمنانمان بزنیم

پدر شهید تعریف می‌کند: پسرم می‌گفت؛ پس از پایان جنگ می‌توان دوباره کار و زندگی را ساخت، اما اکنون کشور به جوانانی مانند ما نیاز دارد. ما باید از میهن خود دفاع کنیم و پاسخ محکمی به دشمنانمان بدهیم و اکنون وقت آن است که توی دهن دشمنانمان بزنیم.
خاطره‌‌ای از شهید «مسعود کهوری‌نژاد»

تأثیر مکتب عاشورا بر زندگی شهید

همرزم شهید تعریف می‌کند: بیشتر سخنانش درباره امام حسین (ع) بود و همواره با یاد و نام آن حضرت به ما روحیه می‌بخشید. رفتار و گفتار او باعث می‌شد ایمان و پایبندی ما به اسلام و انقلاب استوارتر و عمیق‌تر شود.
خاطره‌‌ای از شهید «غلام آب‌بست»

شهیدی که ساده‌ زیستی و ایمان، راهش را ساخت

برادر شهید تعریف می‌کند: برادرم فردی مؤمن و مذهبی بود و به‌طور مرتب در مراسم‌های عزاداری شرکت می‌کرد. او از عاشقان اباعبدالله‌الحسین (ع) و پیرو خط رهبری بود و ساده‌ زیستی را در زندگی خود برگزیده بود. اخلاق و رفتار نیکویش زبانزد خاص و عام بود و همواره از شهادت سخن می‌گفت.
خاطره‌‌ای از شهید «موسی فلکنازی»

حماسه کربلای ۵؛ عملیاتی که با توسل به اهل بیت (ع) آغاز شد

زن برادر شهید تعریف می‌کند: یک بار وقتی از جبهه برگشته بود، خاطرات جنگ و عملیات‌هایی که شرکت کرده بود را برایمان تعریف کرد. می‌گفت؛ شب عملیات کربلای 5 بود، ساعت 12 شب بود که سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم، همینطور که می‌رفتیم ذکر خدا را می‌گفتیم و به حضرت فاطمه (س) و امام حسین (ع) متوسل می‌شدیم. به طرف خط حرکت کردیم، آتش دشمن خیلی زیاد بود.
خاطره‌‌ای از شهید «ابراهیم نجفی»

شهیدی که مرگ در بستر را نپذیرفت؛ حکایت استجابت یک آرزو

فرزند شهید تعریف می‌کند: همیشه به نامادری‌ام می‌گفت؛ از خدا خواسته‌ام در بستر و روی تشک نمیرم. من مطمئن هستم در بستر نمی‌میرم. آخرش هم به آرزویش رسید.
خاطره‌‌ای از شهید «مصیب بختیاری»

افتخار می‌کنم که در رکاب ولی خدا هستم

خواهر شهید تعریف می‌کند: بسیار متواضع بود و خودش را راننده ماشین معرفی می‌کرد. پس از شهادت رهبرمان می‌گفت؛ وقتی فکر می‌کنم ممکن است به مرگ طبیعی بمیرم، قلبم به درد می‌آید. همچنین می‌فرمود؛ افتخار می‌کنم که در رکاب ولی خدا هستم و باید خدا را شکر کنم.
خاطره‌‌ای از شهید «محمدشفیع مدنی سربارانی»

شهیدی که جشن عروسی‌اش را به فردای پیروزی سپرد

برادر شهید تعریف می‌کند: شهید می‌گفت؛ تا زمانی که اسلام در خطر است و دشمن می‌خواهد انقلاب اسلامی را از پا درآورد، نشستن در حجله عروسی برای من جایز نیست. ما با خدای خود عهد بسته‌ایم که تا بیرون راندن دشمن از خاک کشورمان آرام ننشینیم.
خاطره‌‌ای از شهید «جلیل ترکی‌زاده»

حاجتی که شهید از سفره امام حسین(ع) گرفت

مادر شهید تعریف می‌کند: شهید یک‌ بار برای آماده‌ کردن غذا و کمک به سفره امام حسین(ع) به مسجد محل رفت. پس از پایان کار، به خانه بازگشت؛ اما حال و هوایش متفاوت بود. میان اهل خانه نشست و با چشمانی اشک‌ بار، با سوز دل گریه می‌کرد و نسبت به مقام اهل‌بیت(ع)، به‌ ویژه سرور و سالار شهیدان حضرت امام حسین(ع)، اظهار ارادت و اشک می‌ریخت.
خاطره‌‌ای از شهید «ابراهیم نجفی»

مسجد پاکوه؛ آغاز راه پدر

فرزند شهید تعریف می‌کند: آن زمان پدرم به علت مشکلات اقتصادی و دِینی که از مردم به گردنش بود، مجبور شد برای کار کردن به دبی برود. آنجا هم که بود در مسجد اذان می‌گفت. پدرم همواره به مسجد عشق می‌ورزید. میناب هم که بود، در مسجد پاکوه فعالیت می‌کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «اسحاق مریدی‌زاده»

شهیدی که زندگی‌اش درس ایمان و شجاعت بود

همسر شهید تعریف می‌کند: در زمان طاغوت، شهید به همراه چند نفر از همکارانش، عکس‌ها و اعلامیه‌های امام را بین مردم پخش می‌کرد. با اینکه ارتشی بود، خطر این کار را به جان می‌خرید. بعد از شروع جنگ، می‌گفت که آرزو دارد در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشته باشد.
دستخط به یادگار مانده؛

قلمی از جنس تاریخ و عشق؛ یادداشت‌های شهیده زهرا اسلامی

میان برگه‌های پرونده شهیده، یادداشت‌هایی از تاریخ ایران و بیتی از عشق می‌درخشد؛ گویی روح این بانوی فداکار، در آمیزشی از عظمت گذشته و احساسی ژرف، جاودانه شده است.
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

او رزمنده‌ای خودساخته و انسانی نمونه بود

همرزم شهید تعریف می‌کند: در گروهان القائم(عج) همه در بحث خودسازی می‌خواستند از هم جلو بزنند، معنویت حرف اول را می‌زد. خورشید خادمی هم قهرمان هر دو میدان بود و خودش را خوب نشان داد. شناخت اجمالی که از او دارم مرا وا می‌دارد که بگویم او رزمنده‌ای خودساخته و انسانی نمونه بود.
خاطره‌‌ای از شهید «عیسی کمالی»

اگر تقدیرم شهادت باشد، خدا را شکر می‌کنم

مادر شهید تعریف می‌کند: روزی به پسرم گفتم؛ اگر تو به جبهه بروی و شهید شوی، پدرت چه می‌شود؟ با آرامش به من نگاه کرد و گفت؛ مادرجان، اگر خدا بخواهد من کنار پدرم باشم و عصای دست او شوم، سالم از جبهه برمی‌گردم. اما اگر حکمتش این باشد که شهید شوم، خدا را شکر می‌کنم.
خاطره‌‌ای از شهید «پرویز سبزه‌غلامی»

شهیدی که از شهادت گفت و رفت

مادر شهید تعریف می‌کند: یکی از منافقین صبح‌ها به بهانه تعمیر موتورش نزدیک خانه‌مان می‌ایستاد و مواظب ورود و خروج پرویز از خانه بود. موضوع را به پرویز گفتم، جواب داد؛ من از این چیزها هراسی ندارم، شهادت افتخار من است.
خاطره‌‌ای از شهید «عیسی سلیمانی»

خداحافظی‌ای که بوی شهادت می‌داد

داماد شهید تعریف می‌کند: طبق رسم همیشگی، مادرشان پس از عبور دادن ایشان از زیر قرآن، می‌خواستند پشت سرشان آب بریزند. اما ایشان گفتند؛ کسی که عازم جبهه است، نباید پشت سرش آب ریخته شود؛ چراکه همه دوست دارند اگر لیاقت داشته باشند، به شهادت برسند.
خاطره‌‌ای از شهید «محمد دروگری دهبارزی»

حکایت شهیدی که دل‌ نگران انقلاب بود

برادر شهید تعریف می‌کند: برادرم در آخرین مرخصی خود می‌گفت؛ ما جوانان را در بسیج ثبت‌نام کرده‌ایم و هر سال مراسم عزاداری امام خمینی(ره) را با شور و شکوه برگزار می‌کنیم؛ اما از یک چیز می‌ترسم. می‌ترسم روزی بر اثر جهالت، راه اصلی انقلاب را گم کنیم و رهبرمان را تنها بگذاریم.
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

رفت تا شرمنده شهدا نباشد

زن برادر شهید تعریف می‌کند: از وقتی فرمانده دسته شده بود مرتب می‌گفت؛ رزمندگان را دعا کنید، دعا کنید این مسئولیت سنگینی را که به عهده‌ام گذاشته‌اند را به خوبی انجام دهم تا شرمنده امام و شهدا نشوم. دعا کنید فردای قیامت شهدا یقه‌ی ما را نگیرند و پیش آن‌ها سربلند باشیم.
خاطره‌‌ای از شهید «عبدالله مسیحی ایسینی»

تیم نمونه

همرزم شهید تعریف می‌کند: عبدالله با اولین کسی که در تیم رفیق شد من بودم، خیلی از بچه‌های حزب‌اللهی مدیون آقای مسیحی هستند، ما وحدت خوبی داشتیم. مثل بقیه‌ی تیم‌ها که با هم اختلاف داشتند نبودیم. این تیم، تیمی بود که در محله‌ی فقیرنشین تشکیل شده بود، خیلی از بازیکن‌های این تیم بعدها رزمنده، جانباز یا شهید شدند.
طراحی و تولید: ایران سامانه