تاریخ شفاهی جانبازان - صفحه 4

آخرین اخبار:
تاریخ شفاهی جانبازان
گفتگوی تصویری با جانباز «لطیف کرمی الیاسوندی»

بیسیم چی در خط نوار مرزی ایران و ترکیه بودم

«لطیف کرمی الیاسوندی» می‌گوید: علاقه زیادی به جمهوری اسلامی داشتم تا اینکه آماده خدمت سربازی شدم ما را به حلبچه فرستادند و از آنجا به ارومیه 6 ماه مانده بود که خدمتم تمام شود بیسم چی بودم که در نوار مرزی ایران و ترکیه به کمین خوردیم و آنجا مجروح شدم.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی«فروغ صیدی»

خون از تمام قسمت‌های بدنم جاری شده بود

جانباز کرمانشاهی «فروغ صیدی» می‌گوید: زمانی که شهر کرمانشاه بمباران هوایی شد، من سن و سالی نداشتم همین که امداد به کمک آمد در خون می غلتیدم و از همه جای بدنم خون می رفت اما هیچگاه آن لحظه را فراموش نمی‌کنم.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی «کیومرث باباخانیان»

سه بار مجروح شدم اما باز به جبهه رفتم

جانباز کرمانشاهی «کیومرث باباخانیان» می‌گوید: سه بار در مناطق جنگی از ناحیه سینه، شکم و کمر مجروح شدم و حتی بار آخر هم با صدای انفجار دچار موج گرفتگی شدم، کسی هم اطلاع نداشت اما جبهه و جنگ را رها نکردم.
گفتگوی تصویری با جانباز «نصرت علی درویشی خواه»

وظیفه‌ام، حفاظت از تپه‌های ایمان، جهاد و شهادت بود

«نصرت علی درویشی خواه» می‌گوید: وظیفه من و دوستانم حفاظت از خط مقدم بود باید از تپه‌هایی با عناوینی چون تپه ایمان، جهاد و شهادت حفاظت می‌کردیم.
روایتی شنیدنی از جانباز کرمانشاهی «ایران نظری»

کوه، سنگری امن برای من بود

«ایران نظری» می‌گوید: تا سال‌ها از حمله عراقی‌ها وحشت داشتم و می‌ترسیدم یک کوه نزدیک ما بود که در آنجا برای خودم سنگر درست کرده بودم و فقط شب‌ها به خانه برمی‌گشتم.
گفتگوی تصویری با جانباز و آزاده «عربعلی میرزایی ذوله»

تحمل شکنجه، برایمان آسان‌تر از اهانت به امام خمینی (ره) بود

جانباز و آزاده «عربعلی میرزایی ذوله»، می‌گوید: وقتی خبر فوت امام خمینی را از تلویزیون شنیدیم همه 1500 نفر اسیر به عزاداری پرداختیم و عراقی‌ها وقتی فهمیدند وارد اردوگاه شدند و ما را مجبور می‌کردند که به امام توهین کنیم بدترین شکنجه‌ها را کردند اما دریغ از یک کلمه مردم ایران یک مردم با غیرت هستند.
گفتگوی تصویری با جانباز «رمضان مرادی سرتیپ آبادی»

من از بچگی امام خمینی(ره) را دوست داشتم

«رمضان مرادی سرتیپ آبادی»، می‌گوید: قبل از انقلاب از 9 سالگی با امام خمینی آشنا بودم و همیشه در محیط خانوادگی در مورد شخصیت ایشان صحبت می‌کردیم، از بچگی امام خمینی(ره) را دوست داشتم.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی«حجت اله شهبازی»

حضورم در جبهه مقاومت، ادای تکلیف بود

«حجت اله شهبازی»می‌گوید: ادای تکلیف در جنگ تحمیلی برایم مهم بود، اینکه باید در راه دفاع از وطنم در برابر دشمن مقاومت کنم.
روایتی شنیدنی از آزاده و جانباز «نادر جهانبخشی»

آرزوی بازگشت به وطن در تمام لحظات اسارت

«نادر جهانبخشی» می گوید: زمانی که خبر فوت امام خمینی را شنیدیم خیلی ناراحت بودیم و عراقی ها شادی می کردند و می خواستند روحیه ما را تضعیف کنند اما ما مخفیانه گریه و زاری می کردیم. ثانیه به ثانیه اسارت را آرزوی بازگشت به وطن می کردیم.
روایتی شنیدنی از جانباز کرمانشاهی «رضا نهاوندی زاده»

انگشتانم را پشت سنگر پیدا کردند

«رضا نهاوندی زاده» می گوید: کنار سنگر ایستاده و یک رادیو دستم بود، در همین حین به فاصله 5 متری من یک خمپاره منفجر شد خودم را داخل سنگر پرت کردم ابتدا متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده، چند ثانیه که گذشت با خون زیادی روی پیراهنم مواجه شدم، دیدم دست چپم از بین رفته، یکی از همرزمان صدا می زد آمبولانس و با یک بند مچ دستم را با فشار زیاد بست و به بیمارستان رساند که بعدها دوستانم می گفتند انگشتان قطع شده دستت را پشت سنگر پیدا کردیم.
طراحی و تولید: ایران سامانه