تاریخ شفاهی جانبازان - صفحه 3

آخرین اخبار:
تاریخ شفاهی جانبازان

بازگشت به میدان مین؛ روایتی از ایمان و ایستادگی

«جعفر کارگر»، جانباز ۳۵ درصد، از روزهایی می‌گوید که با وجود جراحات شدید، بار دیگر به جبهه بازگشت. مردی که ویلچر و زخم‌هایش را مانعی برای دفاع از وطن ندانست، و در میان میدان‌های مین و خاکریزها، راه خود را به سوی افتخار هموار کرد.
خاطره‌ای از مقاومت نوجوانانه جانباز ۴۵ درصد، «فرهاد ایزدی»

از زیر آتش مستقیم تا ۸ بار جراحی

«فرهاد ایزدی» می گوید: در جریان عملیات مرصاد، منافقین از سمت اسلام‌آباد غرب حمله کرده بودند و نیروهای عراقی هم از سمت گیلان غرب وارد ایران شده بودند. روستای ما به طور کامل در محاصره قرار گرفت. صبح زود در حال حرکت بودیم که یکی از دوستانم روی مین رفت و در همان‌جا به شهادت رسید. من هم از ناحیه هر دو پا و سَر به شدت مجروح شدم و هشت بار تحت عمل جراحی قرار گرفتم.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی«هوشنگ درکه»

یکی از چشمانم برای همیشه بسته شد

«هوشنگ درکه» جانباز کرمانشاهی، گفت: من سال 1361 از طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تیپ یک حضرت نبی اکرم (ص) به شهرستان جوانرود اعزام شدم و مرا به دامنه بمو فرستادند، آنجا مستقر شدیم. نیروهای عراقی با خمپاره به ما حمله کردند و من هم از ناحیه چانه و چشم مجروح شدم و چشمم را از دست دادم.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی«گودرز عزتی»

اصابت یک خمپاره در عملیات کربلای پنج زندگی ام را دگرگون کرد

«گودرز عزتی» یکی از جانبازان دفاع مقدس، در گفت‌وگویی با اشاره به خاطرات جنگ، از روزی سخن گفت که در عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت خمپاره، زندگی‌اش برای همیشه دگرگون شد. او که در دوران جنگ در بخش مخابرات حضور داشت، از رشادت‌ها و فداکاری‌های رزمندگان و همچنین لحظه‌ای که با ترکش‌های خمپاره مجروح شد، یاد کرد.
گفتگوی تصویری با جانباز«کیومرث محمدی گرگوندی»

خدمت به اسلام و وطن جزء وظایف ما بود

«کیومرث محمدی گرگوندی» می‌گوید: در جنگ تحمیلی خدمت به اسلام و وطن جزء وظایف ما بود. جبهه سراسر خاطرات است، نمونه آن با یک دستور امام و یاری خداوند و همراهی رزمندگان خیلی از مناطق حساس از جمله؛ خرمشهر، اسلام آباد غرب در عملیات مرصاد و .... آزاد می‌شد.
گفتگوی تصویری با آزاده و جانباز «حسن نیک رفتار»

9 ماه از خانواده‌ام خبر نداشتم

«حسن نیک رفتار» می‌گوید: هیچ خبری از خانواده‌ام نداشتم صلیب سرخ آمد و اسامی ما را نوشتند و بعد از 9 ماه به خانواده‌هایمان نامه دادیم.
گفتگوی تصویری با جانباز و آزاده «نصور ملکی»

آزادی از اسارت بهترین هدیه عمرم بوده است

«نصور ملکی» می‌گوید: دوران اسارات سراسر درد و رنج بود و امیدوارم هیچ انسانی در روی کره زمین حتی یک روز هم طعم تلخ اسارت را نچشد. آزادی بهترین هدیه عمرم بوده است.
گفتگوی تصویری با آزاده جانباز «داراب احمدی»

تمام روزهای اسارت را با توسل به ائمه اطهار گذراندیم

«داراب احمدی» می‌گوید: روز اول ما را به الاعماره بردند یک هفته آنجا ماندیم و بعد به استخبارات عراق و بعد به رمادیه 6 انتقال دادند. بچه‌های خوبی به اسارت درآمده بودند از همه نظر همدیگر را پشتیبانی می‌کردیم و به لحاظ معنوی هیچ مشکلی نداشتیم. در نهایت تمام روزهای اسارت را با امید و توسل به ائمه می‌گذراندیم.
گفتگوی تصویری با جانبازکرمانشاهی«امان اله غلامی چقا کبودی»

بمباران مانند گردبادی مرا به زمین زد

«امان‌اله غلامی‌چقا‌کبودی»‌ می‌گوید: وارد گروه اطلاعات رمضان(برون مرزی) عراق شدیم. بعد از 6 ماه که برگشتم، بانه را بمباران کردند من داشتم به عیادت یکی از دوستانم می رفتم که مجروح شده بود، من هم مثل گردبادی به آسمان پرتاب شدم و به زمین خوردم و دچار موج گرفتگی شدم.
گفتگوی تصویری با جانباز «آرام احمدی»

مین جا مانده از جنگ تحمیلی، پای راستم را قطع کرد

«آرام احمدی» می‌گوید: مهرماه سال 1400 در جهاد سازندگی سپاه مشغول به کار در یک پادگان قدیمی در شهرستان سنقر بودم هر چند منطقه نظامی هم نبود، روی مین رفتم و از پای سمت راستم قطع عضو شدم.
گفتگوی تصویری با آزاده جانباز «فرامرز شمشیری»

اسارت از مرگ هم سخت‌تر بود

«فرامرز شمشیری» می‌گوید: اسارت از مرگ هم سخت‌تر بود. خبری از خانواده نداشتیم ما را شکنجه می‌کردند و عنوان مفقودالاثر به ما داده بودند.
گفتگوی تصویری با جانباز «احمد علی امامیان»

عملیات پادگان ابوذر توسط منافقین لو رفت

«احمد علی امامیان» می‌گوید: سال 1363 در حال ترخیص سربازان بودیم که عملیات پادگان ابوذر توسط منافقین لو رفت و نیروی هوایی ارتش بعث عراق به طور ناجوانمردانه در سه مرحله پادگان را مورد حمله قرار دادند. خیلی از نیروها جلوی چشمم پَرپَر شدند که هیچگاه آن لحظات را فراموش نمی‌کنم.
گفتگوی تصویری با جانباز آزاده «حمیدرضا پروانه»

بعثی‌ها، من را از ارتفاعات 402 به پایین پَرت کردند

«حمیدرضا پروانه» می‌گوید: در تاریخ 30 مردادماه وارد منطقه سومار شدیم، بعد از 48 ساعت نیروهای بعثی ما را محاصره کردند. زمانی که اسیر شدیم بند پوتین‌هایمان را باز کردند و دست و پاهایمان را با آن بستند. ما را در ارتفاعات 402 ما را پیاده کردند و از همان بالا من را به سمت پایین پرت کردند و من از سمت پای چپ مجروح شدم.
گفتگوی تصویری با آزاده جانباز «جهانگیر قبادی»

اربعین سال 68 عکس‌های صدام را در اردوگاه پایین آوردیم

آزاده جانباز «جهانگیر قبادی»، می‌گوید: در اسارت بودن یک دقیقه‌اش هم زیاد است. اربعین سال 68 شب، حدود هزار نفری در قسمت ما جمع شدند تصمیم گرفتیم با هم عکس‌های صدام را پایین بیاوریم.
روایتی شنیدنی از آزاده جانباز «برومند یاری»

نُه ساعت شکنجه در یک روز

«برومند یاری»، می‌گوید: در منطقه موسیان- دهلران مستقر بودیم که محاصره شدیم و به اسارت عراقی‌ها در آمدیم. هر روز از 8 صبح تا 5 عصر بعثی‌ها شروع به شکنجه می‌کردند.
گفتگوی تصویری با آزاده و جانباز«امامعلی سهیلی»

45 روز در یک سلول با پاهای جمع شده نشستم

«امامعلی سهیلی» می‌گوید: راننده اداره راه و ترابری بودم به تمام مناطق جنگی اعزام می‌شدم تا اینکه به اسارت بعثی‌ها درآمدم. 45روز در یک سلول بودیم با ابعاد بسیارکوچک و شب و روز به اندازه‌ی یک نشستن با زانوهای جمع شده، گذراندیم.
گفتگوی تصویری با جانباز«بخش علی عزتی»

رزمندگان برای شهادت از هم سبقت می‌گرفتند

جانباز«بخش علی عزتی» می‌گوید: بعد از اتمام دوره آموزشی به منطقه مهران اعزام شدیم وقتی فرمان حمله صادر شد به طرف چنگوله رفتیم حین عملیات ترکش خمپاره به من اصابت کرد. رزمندگان با شوق وارد جبهه شده بودند و برای شهادت از هم سبقت می‌گرفتند.
روایتی شنیدنی از جانباز کرمانشاهی «تورج حیدری»

36 جانباز و 10 شهید در یک چشم بهم زدن

«تورج حیدری» می‌گوید: منافقین اسلام آباد رو گرفته بودند و ما قبل از اسلام آباد مجبور شدیم که بمانیم. دو هواپیمای عراق به یکباره آمدند و منطقه را به بمب بستند که متأسفانه همان لحظه، خواهر و 6 خواهر زاده‌ام شهید و 2 خواهر دیگرم نیز جانباز شدند. در یک چشم بهم زدن 36 جانباز و 10 نفر شهید دادیم.
گفتگوی تصویری با جانباز و آزاده کرمانشاهی«امین عیسی پور»

علاقه زیاد به لباس نظامی، من را به خط مقدم جبهه رساند

«امین عیسی پور»‌می‌گوید: 21 ساله بودم که علاقه زیادی به لباس نظامی داشتم. وارد کادر ارتش شدم و بعد از یک سال آموزش به منطقه عملیاتی عین خوش اهواز منتقل شدم و در گردان 199 ، گروهان دو حضور داشتم. خط مقدم بودیم در تاریخ 21 تیرماه 1367 عملیات آغاز شد، دشمن به ما خیلی نزدیک شده بود، به سمت گردان برگشتیم که به اسارت عراقی‌ها درآمدیم.
گفتگوی تصویری با جانباز و آزاده کرمانشاهی«فرزاد احمدی»

ده روز به پایان خدمت سربازی، اسیر شدم

«فرزاد احمدی» می گوید:28 ماه در مناطق جنگی خدمت کردم. 10 روز به پایان خدمتم مانده بود که اسیر شدم. در مناطق کردستان، صالح آباد ایلام، سومار و نفت شهرحضور داشتم.
طراحی و تولید: ایران سامانه