برادر شهید

آخرین اخبار:
برادر شهید
خاطره‌‌ای از شهید «پرویز سبزه‌غلامی»

شهیدی که از شهادت گفت و رفت

مادر شهید تعریف می‌کند: یکی از منافقین صبح‌ها به بهانه تعمیر موتورش نزدیک خانه‌مان می‌ایستاد و مواظب ورود و خروج پرویز از خانه بود. موضوع را به پرویز گفتم، جواب داد؛ من از این چیزها هراسی ندارم، شهادت افتخار من است.
خاطره‌‌ای از شهید «محمد دروگری دهبارزی»

حکایت شهیدی که دل‌ نگران انقلاب بود

برادر شهید تعریف می‌کند: برادرم در آخرین مرخصی خود می‌گفت؛ ما جوانان را در بسیج ثبت‌نام کرده‌ایم و هر سال مراسم عزاداری امام خمینی(ره) را با شور و شکوه برگزار می‌کنیم؛ اما از یک چیز می‌ترسم. می‌ترسم روزی بر اثر جهالت، راه اصلی انقلاب را گم کنیم و رهبرمان را تنها بگذاریم.

«میدان سخت» 

پیکری بی سر بدیدم بعدِ جنگ/ مادری را هم بدیدم دست به چنگ، سردار رشیدسپاه اسلام شهیدحاج نعمت نظری از فرماندهان لشکر ۱۱ امیرالمؤمنین (ع) استان ایلام در دوران دفاع مقدس و فرمانده عملیات پاکسازی میادین مین که یازدهم دی ماه ۱۳۸۹ بر اثر انفجارمین، پس از سال‌ها انتظار، به فیض عظمای شهادت نایل آمد، محمود نظری جانباز ۲۵درصد و برادر شهید شعری با عنوان «میدان سخت» در وصف رشادت‌های برادر سروده است که در ادامه منتشر می‌شود.
خاطره‌‌ای از شهید «عبدالله مسیحی ایسینی»

شهیدی که هم به جبهه رسید، هم به دل‌های مردم

برادر شهید تعریف می‌کند: هر وقت از ماموریت می‌آمد نمازهایش را در مسجد و به جماعت می‌خواند، در چشم و دل مردم خیلی دوست داشتنی بود، مردم خیلی علاقه داشتند او را ببینند.
خاطره‌‌ای از شهید «ناصر ارژه»

شهیدی که با وجود بیماری، همسنگرانش را تنها نگذاشت

برادر شهید تعریف می‌کند: در سال ۱۳۶۶، پیش از آغاز عملیات مرصاد، برادرم دچار بیماری شد و برای نخستین و آخرین بار به مرخصی آمد. هنوز کاملاً بهبود نیافته بود که زمان مرخصی‌اش به پایان رسید. اعضای خانواده از او خواستند تا پیش از بهبودی کامل به جبهه بازنگردد، اما او با اصرار گفت؛ دیگر هم‌سنگرانم تنها هستند.
خاطره‌‌ای از شهید «مختار رجبی تختی»

خانواده‌ام را به خدا می‌سپارم و به فرمان امام لبیک می‌گویم

برادر شهید تعریف می‌کند: شهید می‌گفت؛ بسیاری از کسانی که اکنون در جبهه‌اند نیز پدر و مادر و زن و بچه دارند، با این حال رفتند و جنگیدند. من هم خانواده‌ام را به خدا می‌سپارم و به فرمان امام لبیک می‌گویم؛ در دفاع از دین و ناموسم خواهم جنگید.
خاطره‌‌ای از شهید «محمدشاه بهاری میمندی»

شهیدی که راه دفاع از میهن را انتخاب کرد

برادر شهید تعریف می‌کند: زمانی که جنگ آغاز شد، برادرم با اینکه ازدواج کرده بود و یک فرزند دختر داشت، علاقه داشت به جبهه برود و از میهن خود دفاع کند. او از من بزرگ‌تر بود و همیشه حامی و پشتیبان من در زندگی بود.
برادر شهید سرلشکر خلبان علی بختیاری در گفت‌وگو با نوید شاهد: 

می گفت: لباس خلبانی کفن من است

مجتبی بختیاری، برادر شهید سرلشکر خلبان علی بختیاری، گفت: علی همیشه می‌گفت «این لباس خلبانی کفن من است»؛ و همان‌طور هم شد. روزی که به شهادت رسید، لباس پرواز بر تن داشت و کابین هلیکوپترش تابوت او شد. اما ایمان و شجاعتش هنوز میان ما زنده است.
خاطره‌‌ای از شهید «علی افراء»

جوانمردی و مهربانیِ علی در زندگی‌ام درسی بزرگ شد

برادر شهید تعریف می‌کند: زمانی که سرباز بود، در نامه‌هایش تأکید می‌کرد اگر به مشکلی برخوردم، حتماً او را در جریان بگذارم. با وجود اینکه از ما بسیار دور بود، همیشه به فکرمان بود. هنوز هم جوانمردی و مهربانی‌هایش برایم در زندگی درسی بزرگ است.
خاطره‌‌ای از شهید «حمیدرضا ذاکری دهوسطی»

شهیدی که در سختی‌ها پناهش ائمه معصومین (ع) بود

برادر شهید تعریف می‌کند: برادرم اعتقاد ویژه‌ای به ائمه معصومین (ع) داشت. هرگاه مشکلی در خانه یا برای خانواده پیش می‌آمد، بی‌درنگ به ائمه (ع) متوسل می‌شد و از خداوند حاجت خود را طلب می‌کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «عبدالرضا حلافی»

آخرین وداع با برادری که شجاعانه رفت

برادر شهید تعریف می‌کند: نزدیک فرا رسیدن ماه محرم بود که برادرم به مرخصی آمد. می گفت؛ ما حمله داریم، دعا کنید که پیروز شویم. مادرم به او گفت؛ حالا که حمله داری به جبهه نرو. عبدالرضا گفت؛ مادر اگر قرار باشد که بیمرم حتی اگر در آغوش تو هم باشم باز هم می‌میرم، هیچ کسی جلوی مرگ را نمی‌تواند بگیرد و از این طریق مادرم را راضی کرد تا به عملیات برود.
خاطره‌‌ای از شهید «حسین ملایی»

همیشه خود را سرباز امام خمینی (ره) می‌دانست

برادر شهید تعریف می‌کند: همیشه رفتارش خوب بود و به دوستانش می‌گفت؛ ما باید سرباز خمینی شویم و از فرمان او اطاعت کنیم. همیشه با خدا راز و نیاز می‌کرد و به دستورات الهی و دینی‌اش عمل می‌کرد و مرتب از دین و قرآن می‌گفت.
برادر شهید خبرنگار احسان ذاکری در گفت وگوی اختصاصی با نوید شاهد:

قرآن در زندگی اش جاری بود

در گفت‌وگویی اختصاصی، عرفان ذاکری، برادر شهید خبرنگار احسان ذاکری، تصویری زنده و تأثیرگذار از احسان ارائه می‌دهد؛ مردی که از کودکی حافظ کل قرآن بود، با ایمان راسخ و اخلاقی منحصربه‌فرد، در مسیر خبرنگاری متعهدانه گام برداشت و زندگی‌اش سرشار از معرفت و خدمت به جامعه قرآنی و فرهنگی ایران بود.
خاطراتی از شهید آزاده «علی اصغر رضایی»

زیارت کربلا با ذکر «لبیک یا حسین»

رضا برادر شهید آزاده «علی اصغر رضایی» نقل می‌کند: شهید علی اصغر در جواب مادرم گفت: مادر جان ناراحت نباش، من با «لبیک یا حسین» به زیارت کربلا می‌روم و شما هم پشت سر من به زیارت می‌آیید.
مصاحبه با برادر شهید فاطمه صالحی به مناسبت روز خبرنگار

آخرین پیام یک خبرنگار: «من شهید می‌شوم»

شهیده فاطمه صالحی، خبرنگار و پاسدار رسانه‌ای سپاه، ماه‌ها پیش از شهادت به اطرافیانش گفته بود: من شهید می‌شوم. این بانوی انقلابی که خود را اولین شهید زن فضای مجازی سپاه البرز می‌خواند، سرانجام در حمله موشکی دشمن به مقر سپاه کرج به آرزوی دیرینه‌اش رسید.

صلح خوب است نه از نوع آمریکایی

شهید حسن باقری: جنگ را آمریکایی‌ها راه می‌اندازند، برای اینکه جوان‌های مسلمان ما را، جوان‌های حزب‌اللهی ما را از بین ببرند و در درازمدت بتوانند بر اسلام مسلط شوند.
خاطره‌‌ای از شهید «بهروز بختیاری شمیلی»

کمک به نیازمندان در سیره شهدا

برادر شهید تعریف می‌کند: برادرم برای کمک به نیازمندان، همراه با دوستانش کارگری می‌کرد. آن‌ها تصمیم گرفته بودند دستمزدی را که از این کار به‌ دست می‌آورند، صرف کمک به نیازمندان کنند. همچنین بین خودشان عهد بسته بودند که این کار خیر، رازی بین آن‌ها بماند و کسی از آن با خبر نشود.
خاطره‌‌ای از شهید «نعمت‌الله آشوری»

خواب دیده‌ام که در جبهه به شهادت می‌رسم

برادر شهید تعریف می‌کند: تصمیم گرفته بود که به جبهه برود، چند روز قبل از رفتنش خواب دیده بود که شهید می‌شود و به ما گفت که اگر رفتم دیگر بر نمی‌گردم. وقتی که دلیلش را پرسیدیم در جواب گفت؛ خواب دیده‌ام که در جبهه به شهادت می‌رسم.
خاطره‌‌ای از شهید «مهراب رشیدی گل‌روئیه»

آدم باید کاری کند که خداوند متعال از او راضی باشد

برادر شهید تعریف می‌کند: برادرم بعد از اینکه درسش را در شهرستان یزد به اتمام رساند. می‌خواست شروع به تدریس کند. شهید می‌گفت؛ آدم باید کاری کند که خداوند متعال او را تایید کند و از او راضی باشد وگرنه بنده خدا چه کاره می‌باشد که کسی را رد یا قبول کند.

شعری از بردار شهید «ناصر اوجاقلو» در وصف امام خمینی(ره) /دوست می‌دارم خمینی را، که او فرزند زهراست

استاد ولی الله کلامی زنجانی از شاعران مذهبی و آیینی کشور است. نام خانوادگی او قبلا “اوجاقلو” بوده است که چون در کودکی توسط جد مادری خود “آقا سید کلام میری” با مبانی دین و مجالس اهل بیت آشنا شد به پیشنهاد بزرگان تخلص “کلامی” را برای خود برگزید. یکی از برادران او به نام “ناصر اوجاقلو” در جنگ تحمیلی به شهادت رسید. در ادامه یکی از اشعار او را در وصف امام می خوانیم.
طراحی و تولید: ایران سامانه