کد خبر : ۶۱۰۱۰۳
۱۲:۵۷

۱۴۰۴/۱۱/۰۵
روایت محمدمهدی عبدالهی از شهید غریب در اسارت «سیدعبدالعلی هاشمی‌نسب»

شهید هاشمی‌نسب دوبار شهید شد/ «یک بار از جراحت، یک بار در آتش»

شهید «سیدعبدالعلی هاشمی‌نسب»، چهره‌ای از ایثارگری‌های گمنام و نخستین روزهای دفاع از میهن است که سرنوشتی غریب و تکرارناشدنی دارد. او که در آستانه جنگ تحمیلی و در گیرودار ناامنی‌های منطقه کردستان به شهادت رسید، نه تنها جان خود را تقدیم کرد، که حتی بازگشت پیکر مطهرش به آغوش میهن نیز میسر نشد و برای همیشه در زمره شهدای مفقودالاثر ثبت شد.


تنها یادگار از شهید غریب در اسارت سنگ مزار است

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، شهید سیدعبدالعلی هاشمی‌نسب، یکم دی ماه ۱۳۳۹ در روستای دستجه، از توابع شهرستان فسا استان فارس به دنیا آمد. تحصیلات وی دیپلم بود شهید هاشمی نسب، از همان دوران نوجوانی، فردی مهربان، فداکار و دارای روحیه‌ای قوی در کمک به همنوع بود. نمونه عینی این روحیه، همراهی او با دوستش برای کمک بی‌چشم داشت به کشاورزان سالخورده و نیازمند در اراضی اطراف روستا (مانند منطقه بی‌زران) بود. او ساعتی از وقت خود را به کار‌های سخت کشاورزی اختصاص می‌داد. این خصیصه ذاتی، بعد‌ها در انتخاب آگاهانه او برای دفاع از میهن و مردم نمودی بارز یافت. پس از اخذ دیپلم، در سال ۱۳۵۸ و پیش از آغاز رسمی جنگ تحمیلی، برای انجام خدمت سربازی به تیپ ۵۵ هوابرد شیراز (تیپ ۵۵ نوهد)، از یگان‌های ویژه نیروی زمینی ارتش، پیوست. با موفقیت دوره‌های سخت و تخصصی چتربازی را در این یگان طی کرد.

این شهید گرانقدر در عملیات‌های متعددی که ضدانقلاب برای کشور طراحی کرده بودند، شرکت کرد و با جان و دل از این خاک دفاع کرد.

روحیه‌ای که به شهادت ختم شد

محمدمهدی عبدالهی این چنین روایت می‌کند: «عبدالعلی، که همه او را به مهربانی و صداقت می‌شناختیم، متولد اول دی ۱۳۳۹ در روستای دستجه فسا بود. حتی قبل از لباس نظامی، جامه خدمت به مردم بر تن داشت. به خوبی یادم هست که چگونه با دوچرخه‌اش به منطقه "بی‌زران" می‌رفت و بی‌منت، ساعتی طولانی به پیرمردان کشاورز در سخت‌ترین کار‌ها کمک می‌کرد. این ایثار ذاتی، سرنوشت او را رقم زد.

وقتی در اوایل سال ۱۳۵۹، اخبار ناآرامی‌ها و درگیری‌های کردستان به گوش رسید، بسیاری از بچه‌های تیپ، داوطلب اعزام شدند. اما اشتیاق عبدالعلی مثال‌زدنی بود. او همیشه می‌گفت: «اگر امروز آنجا مردم نیاز به کمک دارند، وظیفه ماست که برویم.» این همان روحیه ایثار و کمک به مردم بود که از نوجوانی در او دیده بودم. بالاخره نام او هم در لیست داوطلبان قرار گرفت و از طریق همان تیپ، به همراه جمعی از برادران، به پادگان سنندج اعزام شد. مأموریت اولیه‌شان، مشارکت در عملیات آزادسازی شهر بانه از دست گروهک‌ها بود.

در حوالی سوم خرداد ۱۳۵۹، گروه ما که شامل عبدالعلی نیز می‌شد، در قالب یک دسته برای انجام مأموریتی در محور گردنه خان (در مسیر بانه) حرکت کردیم. این منطقه، کوهستانی و دارای گذرگاه‌های تنگ بود. هواس پر از التهاب بود. ناگهان، در یک نقطه مناسب برای کمین، آتش سنگین و ناگهانی از ارتفاعات مشرف به جاده آغاز شد. گروهک‌ها از قبل در آنجا سنگر گرفته بودند و ما تقریباً در دام افتاده بودیم. در میان اولین تیراندازی‌ها، متوجه شدم عبدالعلی آسیب دیده است. او در خط مقدم بود و به نظر می‌رسید اصابت گلوله یا ترکش، پا یا ناحیه‌ای از بدنش را به شدت مجروح کرده بود. خونریزی شدیدی داشت. به دلیل هجوم و محاصره، امکان تخلیه سریع او نبود. درگیری ادامه داشت، اما به دلیل غافلگیری و آسیب‌های وارده، تعدادی از برادران، از جمله عبدالعلی که دیگر توان حرکت نداشت، محاصره و مجبور به تسلیم شدند. در نهایت، حدود بیست نفر از ما، با عبدالعلی مجروح در میانمان، اسیر شدیم.

اسراء را با خودرویی به مکانی به نام دولتو بردند. اینجا یک اردوگاه یا زندان موقت بود که کنترل آن در دست گروهک بود. وضعیت اسفناک بود. برای مجروحان هیچ درمان و مراقبت پزشکی جدی وجود نداشت. عبدالعلی با آن جراحت سنگین، تنها پانسمان اولیه‌ای دریافت کرد و درد را تحمل می‌کرد. این روز‌های سخت اسارت، آزمایش بزرگی بود. متأسفانه، جراحت او بیش از آن بود که در آن شرایط سخت دوام آورد.»

در ادامه می‌گوید: «پس از چند روز اسارت در «دولتو»، وضعیت عبدالعلی به دلیل جراحت شدید، روز به روز بدتر می‌شد. تب می‌کرد و هوشیاری‌اش را به تناوب از دست می‌داد. در صبح پنجم خرداد ۱۳۵۹، یکی از برادران اسیر که کنارش بود، با چهره‌ای بشدت اندوهگین نزد ما آمد و گفت: «عبدالعلی، سحرگاه جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. شهد.» سکوتی مرگبار فضای زندان را فرا گرفت. او در غربت و دور از خانواده و وطن، تنها بر اثر همان زخم‌هایش به شهادت رسیده بود. در همان روزها، یکی دیگر از برادران مجروح ما نیز به او پیوست.

پس از شهادت، مأموران زندان، پیکر این دو شهید را برای خارج کردن از محوطه و احتمالاً دفن در گورستان جمعی، در پشت یک وانت یا کامیون باری گذاشتند. خودرو در گوشه‌ای از محوطه یا بیرون آن پارک شده بود. ناگهان و بدون هیچ اخطاری، صدای غرش هواپیما‌ها و انفجار‌های مهیبی به گوش رسید. هواپیما‌ها به زندان و اطراف آن حمله کرده بودند. در میان آن هرج و مرج و دود و آتش، یک راکت یا بمب، مستقیماً به همان خودروی حامل پیکر‌ها اصابت کرد. انفجار وحشتناکی رخ داد و وانت بلافاصله مشتعل شد. شعله‌های سرکش و دود سیاه، همه چیز را دربرگرفت. ما از دور شاهد این صحنه بودیم و هیچ کاری جز دعا و حسرت نمی‌توانستیم بکنیم. آتش، آنچنان سریع و شدید بود که تقریباً مطمئن بودیم چیزی باقی نخواهد ماند. پس از پایان حمله و وقتی اوضاع کمی آرام شد، به نظر می‌رسد مردم محل که شاهد ماجرا بودند یا بعداً به آنجا آمدند، به سمت خودروی سوخته رفتند. از آن همه، فقط تکه‌استخوان‌ها و خاکستری بیش باقی نمانده بود. آنها با نیّت خیر و برای انجام تکلیف شرعی، این باقی‌مانده‌ها را جمع کردند و در گودی یا گوری در همان حوالی به خاک سپردند. اما به دلیل شرایط جنگی و ترس، هیچ نشانه یا نشانی از قبر باقی نگذاشتند و محل دقیق را به کسی اعلام نکردند.»

سیدعبدالعلی دوبار شهید شد

«عبدالعلی برای ما دوبار شهید شد: یکبار از جراحت، یکبار در آتش.» این را محمدمهدی عبدالهی، همرزم شهید هاشمی نسب می‌گوید و از حسرت خانواد‌های می‌گوید که سنگ مزار نمادین، تنها یادگارشان از آن جوان فداکار است.

او ادامه می‌دهد: «این است که امروز، عبدالعلی برای ما دوبار شهید شد: یکبار از جراحت و یکبار در آن آتش. او نه تنها جان داد، که آرامگاهش نیز ناپدید شد. این حسرت بزرگی است بر دل خانواده و همه ما همرزمانش. وقتی به سنگ مزار نمادینش در روستای دستجه نگاه می‌کنیم، می‌دانیم که پیکرش، همچنان در خاک کردستان، در مکانی ناشناخته آرمیده است.

امروز در زادگاه عبدالعلی، روستای دستجه، یک سنگ قبر سفید و ساده وجود دارد. روی آن نام و تاریخ تولد و شهادتش حک شده است. اما این قبر، خالی است. اینجا مزار نمادین اوست. خانواده معظمش، برای آنکه یادش در دیارش زنده بماند و مکانی برای فاتحه‌خوانی و زائر داشته باشند، این سنگ را نصب کرده‌اند. هر بار که کنار این سنگ می‌ایستم، به جای سکون یک قبر، حس انتظار می‌کنم. گویی این سنگ، نشانه‌ای است برای روزی که پیکر واقعی او برگردد. این، تنها یادگار ملموس ما از آن جوان فداکار است. عبدالعلی هاشمی نسب، مسیر زندگی‌اش از ایثار در نوجوانی آغاز شد، با داوطلبی در تیپ ویژه ادامه یافت، و در صحنه نبرد کردستان به اوج رسید. او نه تنها در راه وطن جنگید، که تا پای اسارت و شهادت در غربت پیش رفت. اما سرنوشت، حتی بازگشت پیکرش را نیز برنتابید و آن حادثه آتشین، او را برای همیشه به عنوان یک شهید مفقودالاثر ثبت کرد. این داستان، فقط مرگ یک سرباز نیست؛ روایت فداکاری کامل است: جان، جسم و حتی آرامگاه.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه