کد خبر : ۶۰۹۹۹۲
۱۳:۵۶

۱۴۰۴/۱۱/۰۴

پسری که مشوق حضور پدر در جبهه بود

علی گلستانی پدر شهید «اصغر گلستانی» نقل می‌کند: «روزی با اصغر در خانه خلوت کرده بودیم که اصغر بدون مقدمه شروع کرد برای من از جبهه صحبت کردن، من هم با علاقه حرف‌های او را می‌شنیدم. بعد از این که پسرم حرف‌های زیادی برای من گفته بود، به شوخی گفتم اصغر حالا واقعا می‌روی جبهه می‌جنگید یا این که پشت خاک ریز قایم می‌شوی؟ او هم در جواب من گفت: اگر راست می‌گویی بیا و ببین. خلاصه آنقدر توی گوش من خواند تا این که مرا به جبهه فرستاد.»


ش

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران: شهید «اصغر گلستانی»، یادگار علی و خانم بالا یکم اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۷ در شهرستان ورامین به دنیا آمد. وی تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. ازدواج کرد و سپس به عنوان یکی از پاسدار وظیفه در جبهه حضور یافت. این شهید گرانقدر ششم مرداد ماه سال ۱۳۶۷ در پاسگاه زیدعراق بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. مزار وی در حسین رضای زادگاهش قرار دارد.

علی گلستانی پدر شهید «اصغر گلستانی» نقل می‌کند:

روزی با پسرم اصغر در خانه خلوت کرده بودیم که ناگهان اصغر بدون مقدمه شروع کرد برای من از جبهه صحبت کردن، من هم با علاقه حرف‌های او را می‌شنیدم. بعد از این که پسرم حرف‌های زیادی برای من گفته بود، به شوخی گفتم اصغر حالاواقعا می‌روی جبهه می‌جنگید یا این که پشت خاک ریز قایم می‌شوی؟

او هم در جواب من گفت: اگر راست می‌گویی بیا و ببین.

خلاصه سرتان را درد نیاورم آنقدر توی گوش من خواند تا این که مرا به جبهه فرستاد. البته رفتن من به جبهه بعد از رفتن اصغر به جبهه بود. مدت ۱۰ روز از رفتن او می‌گذشت. خلاصه ما رفتیم آنجایی که حالا فهمیده‌ام عاشقان خدا می‌رفتند یعنی جبهه.

مدت ۲ ماه از رفتن من گذشته بود روزی برای ماموریت به شلمچه رفته بودم، اصغر آمده بود به دیدن من ولی متاسفانه من نبودم و آن طفل معصوم از صبح تا شب منتظر من نشسته بود، وقتی من از ماموریت آمدم دوستانم گفتند پسرت آمده به دیدنت، در نبودن من او را به سنگر برده بودند.

همسنگران من گفتند واقعا خوشا به سعادتت با این پسر خوب و با ایمانی و‌مودبت. خلاصه با اصغر به سنگر خودم رفتیم و اولین جمله‌ای که پسرم به من گفت: این بود بابا حالا بگو ببینم که واقعا اینجا می‌جنگی یا پشت خاک ریز قایم می‌شوی؟ هر دو شروع کردیم به خندیدن. البته او همیشه خنده بر لبانش بود. بگذریم تا صبح با هم بودیم و فردا هم از صبح تا ظهر در منطقه گشتیم خیلی به ما خوش گذشت و رفتیم خط را هم دیدیم هر جا که میرفتیم می‌خندید و می‌گفت: من قبلا اینجا بودم و شروع می‌کرد به تعریف کردن از عملیات و چیز‌های دیگر؛ و بعد ازظهر او با من خدا حافظی کرد و رفت و دیگر من او را ندیدم تا اینکه خبر شهادت او را به من دادند.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه