کد خبر : ۶۱۰۲۵۴
۱۷:۰۱

۱۴۰۴/۱۱/۰۶
روایت علیرضا کتابدار از شهید غریب در اسارت «حیدر گلبازی»؛

شهیدی که با شهادتش بوی عطر بهشتی اردوگاه را فرا گرفت

در یکی از اتاق‌های مخوف زندان الرشید بغداد، پیکر مجروح و عفونیِ اسیری نوزده‌ساله به نام «حیدر گلبازی» رزمنده تخریبچی لشکر نصر از روستای نصرآباد کاشمر، در سکوتی مرگ‌بار و بر اثر بی‌مهری عمدی زندانبانان بعثی، به شهادت رسید. اما روایتی که هم‌اسیران و حتی مأموران عراقی نقل می‌کنند، از کرامتی بی‌نظیر حکایت دارد: بوی تعفن جانکاه زخم‌هایش، در دم، به عطری بهشتی و روح‌افزا تبدیل شد؛ نشانه‌ای که بر والایی مقام این «شهید غریب در اسارت» مهر تأیید زد. این روایت، شرحی است بر زندگی کوتاه و پرافتخار و شهادت مظلومانه جوانی از دیار کاشمر که سرانجام پیکر مطهرش پس از سال‌ها دوری، به آغوش میهن و زادگاهش بازگشت.


شهیدی که با شهادتش بوی عطر بهشتی  اردوگاه را فرا گرفت

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، شهید غریب در اسارت حیدر گلبازی، رزمنده نوزده‌ساله و تخریبچی لشکر نصر از روستای نصرآباد کاشمر، در ۴ فروردین ماه سال ۱۳۴۶ به دنیا آمد. دی‌ماه ۱۳۶۵ و در عملیات کربلای ۴ شرکت کرد و به اسارت نیرو‌های بعثی درآمد. وی با وجود مجروحیت شدید و شکستگی‌های گسترده، در زندان مخوف الرشید بغداد، از ابتدایی‌ترین مراقبت‌های پزشکی محروم ماند. بیتوجهی عمدی باعث عفونی شدن زخم‌هایش شد و پس از تحمل رنج فراوان، در یکی از روز‌های زمستان همان سال به شهادت رسید. راویان نقل می‌کنند که پس از شهادت، بوی تعفن پیکر او به عطری بهشتی تبدیل شد، به‌گونه‌ای که حتی مأمور عراقی را وادار به اعتراف کرد. پیکر این شهید سرانجام به میهن بازگردانده و در زادگاهش آرام گرفت.

علیرضا کتابدار، همرزم شهید این گونه توضیح می‌دهد: «حیدر، آن فرزند نصرآباد کاشمر، گلی بود که در آستانه شکفتن، در طوفان اسارت پرپر شد. او را در لشکر نصر و در جایگاه یک تخریبچی می‌شناختم؛ جوانی شجاع، با ایمانی راسخ و قلبی سرشار از عشق به وطن و اهلبیت (ع). در عملیات کربلای ۴ که فضایش بسیار سنگین و پرالتهاب بود، او تا آخرین نفس جنگید تا اینکه بر اثر اصابت ترکش‌های دشمن مجروح شد و در محاصره افتاد.

وقتی او را در اردوگاه اسرا و سپس در زندان الرشید دیدم، با وجود جراحت‌های سخت و درد طاقت‌فرسا، هرگز شکوه‌ای از لب‌هایش نشنیدم. در آن سلول‌های تاریک و پرازدحام، که نفس کشیدن هم دشوار بود، چهره‌اش همیشه آرام و متبسم بود و با ذکر و مناجات، به ما دیگر اسرا نیز قوت قلب می‌داد. انگار درد جسم، روح بلندش را آرام‌تر کرده بود.

یادم هست شب‌هایی که از شدت درد ناله می‌کرد، اما ناله‌اش با زمزمه‌ی «یا حسین (ع)» و «یا زهرا (س)» درمی‌آمیخت. او یک مجاهد فی‌سبیل‌الله به تمام معنا بود. آخرین باری که او را دیدم، تب شدیدی داشت و زخم‌هایش عفونت کرده بود، اما نگاهش هنوز پر از نور امید و تسلیم در برابر اراده خدا بود. حیدر برای ما فقط یک هم‌رزم نبود؛ او الگوی صبر، استقامت و ایمان بود و شهادتش، فصل پایانی کتاب پرافتخار زندگی‌اش شد که برای همیشه در دل‌های ما زنده خواهد ماندحیدر برای ما فقط یک هم‌رزم نبود؛ او الگوی صبر، استقامت و ایمان بود و شهادتش، فصل پایانی کتاب پرافتخار زندگی‌اش شد که برای همیشه در دل‌های ما زنده خواهد ماند.»

علیرضا کتابدار ادامه میدهد: «شرایط در زندان الرشید بغداد، آن‌گونه که من و دیگر همرزمانم دیدیم، فراتر از یک توصیف ساده بود. ما که از عملیات کربلای ۴ اسیر شده بودیم، در سلول‌های کوچک و نمناکی نگهداری می‌شدیم که گاهی تا ۵۰ نفر در یک فضای ۹ متری فشرده می‌شدیم و جای نفس کشیدن هم نبود. بهداشت صفر بود و لباس‌هایمان پر از شپش. اما آنچه قلب را بیشتر می‌آزرد، وضع مجروحان بود.

زمانی که اسیر شدیم، اگر کسی زخم شدیدی داشت، تنها یک پانسمان اولیه برایش انجام می‌دادند و بعد او را به حال خود رها می‌کردند. عراقی‌ها هیچ‌گاه برای تعویض پانسمان یا درمان مجدد مجروحان اقدام نمی‌کردند. نتیجه این می‌شد که زخم‌ها عفونت می‌کرد و بسیاری از بچه‌ها، فقط به خاطر عفونت همان زخم‌ها، در الرشید به شهادت می‌رسیدند.

حیدر گلبازی هم یکی از آن مجروحانی بود که این سرنوشت تلخ را داشت. او بر اثر موج انفجار به شدت مصدوم شده بود؛ آنقدر که حتی قادر به تکان دادن بدنش نبود و توان تکلم هم از او سلب شده بود. بدنش شکستگی‌های زیادی داشت و بخش زیادی از پیکرش را گچ گرفته بودند. در آن محیط آلوده و بدون کمترین رسیدگی پزشکی، زخم‌های حیدر روز به روز بدتر می‌شد. عفونت به جایی رسید که کرم در زخم‌هایش افتاد و بوی تعفن شدیدی می‌داد. ما که کنارش بودیم، به این بو و منظره عادت کرده بودیم، اما سربازان عراقی هر بار که از کنارش عبور می‌کردند، بینی خود را می‌گرفتند و گاه حتی لگدی به پیکر مجروحش می‌زدند. چندین روز، حیدر در این شرایط دردناک و غیرانسانی مقاومت کرد. او که یک رزمنده شجاع بود، در سکوت و با تحملی مثال‌زدنی رنج می‌کشید.»

پیکری که بوی عطر بهشتی داد

در ادامه میگوید: «شهید حیدر گلبازی پس از تحمل رنج و سختی فراوان روح پاکش به ملکت اعلی پرکشید. اما آن صبح، اتفاقی افتاد که هیچ‌کس باور نمی‌کرد. تا شب قبل، بوی عفونت و چرک زخم‌های حیدر، فضای تنگ سلول را پر کرده بود؛ بویی که نفس‌کشیدن را سخت می‌کرد و حتی مأموران بعثی با چهره‌ای درهم، سریع می‌گذشتند. اما وقتی صبح از خواب بیدار شدیم، نفس عمیقی کشیدیم و متحیر ماندیم. آن بوی آزاردهنده و وحشتناک، ناگهان ناپدید شده بود. انگار هیچ‌گاه آن بو در فضا نبوده است. به جایش، عطر خوش و روح‌افزایی همه‌جا را پر کرده بود؛ بویی پاک و ملایم که شبیه به رایحه گل‌ها یا عطر‌های بهشتی بود. این عطر از جایی می‌آمد که پیکر حیدر در آنجا قرار داشت.

همه ما یکدیگر را نگاه کردیم. سؤال در چشمان همه بود. در همین حال، مأمور عراقی که برای باز کردن در‌ها آمده بود، در لحظه ورود ایستاد. او هم این تغییر محسوس را احساس کرد. دیگر کلاهش را جلوی بینی نگذاشته بود. چند لحظه به حیرت ایستاد، سپس به سوی پیکر حیدر رفت. وقتی نزدیک شد، من دیدم که چگونه با تعجب نگاه می‌کند. او خم شد و سپس با چهره‌ای متحول، سه بار پشت سر هم گفت: «واللَّه هذا شَهید... واللَّه هذا شَهید». یعنی: «به خدا قسم، این یک شهید است.»

این عطر تنها یک لحظه نبود. تا زمانی که پیکر مطهر حیدر را از سلول خارج کردند و در راهرو بردند، آن بوی خوش ملایم همچنان در فضا می‌پیچید، گویی که همراه با روح پاک او در حرکت است. برای ما اسرا، این اتفاق یک معجزه نبود؛ بلکه یک تأیید الهی بود. خداوند می‌خواست به همگان نشان دهد که این جوان، با تمام رنج و مظلومیتی که کشید، در پیشگاه او چه مقام والایی دارد. او به راستی شهیدی بود که بوی بهشت را با خود آورده بود. این خاطره، تا ابد در قلب و ذهن من و همه حاضرین آنجا، مهر تأییدی ناگسستنی بر شرافت و عظمت راه حیدر و همه شهدای ماست.»

گفت‌وگو از سعیده نجاتی

تنظیم از آرش سلیمی‌فر


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه