شهرستان های استان تهران - خاطرات

خاطرات
عمو یدالله ریش سفید اسرا شد
روایت ولی الله شبانی از شهید غریب در اسارت «یدالله شورابی»؛

عمو یدالله ریش سفید اسرا شد

در غربت اردوگاه‌های بعث، او نه فقط یک اسیر، که عموی همه بود؛ پیرمردی از دیار نیشابور که شکنجه‌ها، قامت خمیده‌اش را شکست، اما کرامتش را هرگز. این روایت، شرح مظلومیت مردی است که در تنهایی یک آسایشگاه، با نوشیدن جرعه‌ای آب، سجده شهادت را به جا آورد.
شهیدی که در اوج مظلومیت به شهادت رسید
روایت علی اکبر شجاعی از شهید غریب در اسارت «خلیل فاتح آغبلاغ»؛

شهیدی که در اوج مظلومیت به شهادت رسید

در غربت اردوگاه‌های بعث، شهیدی آرام و صبور، در سکوت رنج‌ها شکفت. او خلیل فاتح‌آغبلاغ، متولد تبریز بود که پس از شش ماه اسارت، در سی‌ویکم تیرماه ۱۳۶۷ به جمع شهدای غریب اسارت پیوست. بیماری مهلک اسهال‌خونی، که زاییده شرایط غیرانسانی و فقدان درمان بود، جانش را ستاند. این روایت، بر پایه یاد و خاطرۀ هم‌بند فداکارش، علی‌اکبر شجاعی است که بیانگر مظلومیت این شهید می‌باشد.
شهیدی که در عید فطر مهمان خدا شد
روایت حسن سعادتمند از شهید غریب در اسارت «حسین برهان پناه»

شهیدی که در عید فطر مهمان خدا شد

در انزوای سلول‌های اردوگاه موصل، شهیدی پرپر شد که داستانش، روایت ایستادگی مردی از جنس خاک و ایمان است؛ از روستای موشک کاشمر برخاست، در عملیات خیبر به دشمن سپرده شد، و در اسارتی سخت و طولانی، به یکی از «شهدای غریب» اسارت تبدیل گشت. او نه با سلاح در میدان، که با قامتی استوار در مقابل شکنجه‌ها جنگید و خونین‌جامه‌ای شد بر تارک تاریخ پایداری. اینک پس از سال‌ها نام «حسین برهان‌پناه» همچون نگینی درخشان در حافظه جمعی این مرز و بوم می‌درخشد، یادآور آن که برخی ققنوس‌وار، در شعله‌های ظلمت، جاودانه می‌شوند.
شهیدی که منش پهلوانی داشت
روایت محسن سبحانلو از شهید غریب در اسارت «محمدرضا ارباب»

شهیدی که منش پهلوانی داشت

در مشهد مقدس و در جوار سلطان طوس، پیکر شهیدی آرام گرفته که پهلوانی در میدان ورزش و استقامت در میدان اسارت را یکجا در خود داشت. محمدرضا ارباب، جوان خوش‌اخلاق جاجرمی، اسارت را به مسلخ رفتن ترجیح داد و در بند دشمن، با ابتلا به بیماری ناشی از شرایط غیرانسانی، راه شهادت را برگزید. شهادت او در غربت بیمارستان‌های عراق، روایتی از جلوه دیگری از ایثار در هشت سال دفاع مقدس است. امروز مزار این شهید غریب، نماد صبر و پایداری مردان این سرزمین است.
شهیدی که با شهادتش بوی عطر بهشتی  اردوگاه را فرا گرفت
روایت علیرضا کتابدار از شهید غریب در اسارت «حیدر گلبازی»؛

شهیدی که با شهادتش بوی عطر بهشتی اردوگاه را فرا گرفت

در یکی از اتاق‌های مخوف زندان الرشید بغداد، پیکر مجروح و عفونیِ اسیری نوزده‌ساله به نام «حیدر گلبازی» رزمنده تخریبچی لشکر نصر از روستای نصرآباد کاشمر، در سکوتی مرگ‌بار و بر اثر بی‌مهری عمدی زندانبانان بعثی، به شهادت رسید. اما روایتی که هم‌اسیران و حتی مأموران عراقی نقل می‌کنند، از کرامتی بی‌نظیر حکایت دارد: بوی تعفن جانکاه زخم‌هایش، در دم، به عطری بهشتی و روح‌افزا تبدیل شد؛ نشانه‌ای که بر والایی مقام این «شهید غریب در اسارت» مهر تأیید زد. این روایت، شرحی است بر زندگی کوتاه و پرافتخار و شهادت مظلومانه جوانی از دیار کاشمر که سرانجام پیکر مطهرش پس از سال‌ها دوری، به آغوش میهن و زادگاهش بازگشت.
شهیدی که در ۱۶ سالگی ایستادگی و مقاومت را روایت کرد
روایت سعید سلطانی از شهید غریب در اسارت «مهدی حاج کرمی»؛

شهیدی که در ۱۶ سالگی ایستادگی و مقاومت را روایت کرد

یک نوجوان شانزده‌ساله در آستانه زندگی چه رویایی می‌بیند؟ برای مهدی حاج کرمی، متولد اول فروردین ۱۳۴۶، این رویا، ایستادن در خط مقدم دفاع از میهن بود. شهیدی که با وجود ناشنوایی و آسیب های عصبی جدی در راه وطن ایستادگی کرد و با افتخار در اسارت به شهادت رسید.
شهید هاشمی‌نسب دوبار شهید شد/ «یک بار از جراحت، یک بار در آتش»
روایت محمدمهدی عبدالهی از شهید غریب در اسارت «سیدعبدالعلی هاشمی‌نسب»

شهید هاشمی‌نسب دوبار شهید شد/ «یک بار از جراحت، یک بار در آتش»

شهید «سیدعبدالعلی هاشمی‌نسب»، چهره‌ای از ایثارگری‌های گمنام و نخستین روزهای دفاع از میهن است که سرنوشتی غریب و تکرارناشدنی دارد. او که در آستانه جنگ تحمیلی و در گیرودار ناامنی‌های منطقه کردستان به شهادت رسید، نه تنها جان خود را تقدیم کرد، که حتی بازگشت پیکر مطهرش به آغوش میهن نیز میسر نشد و برای همیشه در زمره شهدای مفقودالاثر ثبت شد.
اصغر مکبر مسجد بود

اصغر مکبر مسجد بود

اکبر گلستانی برادر شهید «اصغر گلستانی» می‌گوید: «اصغر علاقه فراوانی به مسجد داشت یک روز قبل از این که به مسجد برود، به من گفت: بیا بیرون بشین من می‌خواهم تکبیر نماز بگویم ومن هم به گفته او عمل کردم. نماز شروع شد و برای اولین بار او با بلندگو تکبیر نماز را گفت. بعد از نماز او دوان دوان پیش من آمد و گفت: داداش جان بگو ببینم من تکبیر راقشنگ گفتم: یا نه؟ و من او را تشویق کردم تا زمانی که او در این مسجد بود تکبیر نماز را می‌گفت.»
اصغر با اینکه سنی نداشت، اما به بچه‌ها نماز یاد می‌داد

اصغر با اینکه سنی نداشت، اما به بچه‌ها نماز یاد می‌داد

خانم‌بالا مهاجر مادر شهید «اصغر گلستانی» روایت می‌کند: «پسرم علاقه بسیاری به نماز، روزه، دعا و نیایش داشت. او عصر‌ها همه‌ی بچه‌های محل را به دور خودش جمع می‌کرد و با اینکه سن بسیار کمی داشت به آنها نماز یاد می‌داد و می‌گفت: هیچ وقت خدا را فراموش نکنیم. در موقعه نماز اولین نفری بود که وارد مسجد می‌شد.»
پسری که مشوق حضور پدر در جبهه بود

پسری که مشوق حضور پدر در جبهه بود

علی گلستانی پدر شهید «اصغر گلستانی» نقل می‌کند: «روزی با اصغر در خانه خلوت کرده بودیم که اصغر بدون مقدمه شروع کرد برای من از جبهه صحبت کردن، من هم با علاقه حرف‌های او را می‌شنیدم. بعد از این که پسرم حرف‌های زیادی برای من گفته بود، به شوخی گفتم اصغر حالا واقعا می‌روی جبهه می‌جنگید یا این که پشت خاک ریز قایم می‌شوی؟ او هم در جواب من گفت: اگر راست می‌گویی بیا و ببین. خلاصه آنقدر توی گوش من خواند تا این که مرا به جبهه فرستاد.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه