آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۷۴۹
۰۸:۵۷

۱۴۰۵/۰۷/۱۸
گفتگو با فرزند شهید جنگ تحمیلی سوم؛

دختر شهید علی صادقیان از آخرین خاطرات پدرش در لحظه‌های سحر روایت کرد

محدثه صادقیان، دختر شهید علی صادقیان از شهدای جنگ رمضان، با روایت خاطراتی از پدرش گفت: هنوز صدای آرام پدرم که در پاسخ به صدایم می‌گفت «جان بابا» در گوشم طنین‌انداز است؛ صدایی که حالا به یکی از شیرین‌ترین و در عین حال تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌ام تبدیل شده است.


دختر شهید علی صادقیان از آخرین خاطرات پدرش در لحظه‌های سحر روایت کرد

به گزارش نوید شاهد کردستان، محدثه صادقیان، دختر شهید والامقام علی صادقیان، در گفت‌وگویی با روایت خاطراتی از پدر شهیدش، از لحظه‌های ساده، اما ماندگار زندگی در کنار او گفت؛ لحظه‌هایی که پیش از شهادت، بخشی از روزمرگی خانواده بود و امروز به گنجینه‌ای ارزشمند از خاطرات و دلتنگی‌ها تبدیل شده است.

محدثه صادقیان با اشاره به آخرین خاطرات خود از پدرش اظهار کرد: آخرین خاطره‌ای که از بابای عزیزم در ذهنم مانده، لحظه‌های سحری خوردن است. آن روز‌ها شاید این لحظه‌ها برایمان عادی به نظر می‌رسید، اما حالا به باارزش‌ترین خاطرات زندگی‌ام تبدیل شده‌اند. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که این‌قدر دلتنگ همان لحظه‌های ساده، حضور گرم پدر و صدای آرامش شوم؛ وقتی صدایش می‌کردم و با مهربانی جواب می‌داد: «جان بابا».

وی ادامه داد: قشنگ‌ترین خاطرات زندگی‌ام، تمام لحظه‌هایی است که در کنار پدرم بودم. حضورش به من آرامش می‌داد و در کنار او احساس امنیت می‌کردم. پدرم تکیه‌گاه و پناه من بود و برای دخترش معنای واقعی حمایت و محبت را داشت. شاید آن روز‌ها نمی‌دانستم روزی چقدر دلتنگش خواهم شد، اما حالا می‌فهمم که خوشبختی من در همان روز‌هایی بود که پدرم کنارم حضور داشت.

پدری که آسایش فرزندانش را بر خواسته‌های خودش مقدم می‌دانست

دختر شهید صادقیان با بیان اینکه پدرش بدون هیچ چشم‌داشتی به فرزندانش محبت می‌کرد، گفت: پدرم هر کاری که در توان داشت برای من، خواهر و برادرم انجام می‌داد تا در آرامش و رفاه زندگی کنیم. شاید خودش در زندگی کمبود‌هایی داشت، اما همیشه تلاش می‌کرد ما چیزی کم نداشته باشیم. محبتش بی‌منت بود و تمام تلاشش را می‌کرد تا برای خانواده‌اش تکیه‌گاهی مطمئن باشد.

وی افزود: پدرم متولد یکم مهرماه سال ۱۳۶۱ بود و در اول مهرماه ۱۴۰۵، تولدش را در حالی پشت سر گذاشتیم که دیگر در کنارمان نبود. نبودنش برای من بسیار سخت است؛ اما باور دارم که عشق و محبت او برای همیشه در قلبم زنده می‌ماند و هیچ‌یک از خاطراتم را با او فراموش نخواهم کرد.

شهادت در لحظه راز و نیاز با خداوند

محدثه صادقیان با اشاره به روز شهادت پدرش بیان کرد: یازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴، در ماه مبارک رمضان، زندگی خانواده ما برای همیشه تغییر کرد. پدرم در گردان مشغول خواندن نماز بود که در پی حمله موشکی آمریکا و رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. او در لحظه‌ای که با خدای خود راز و نیاز می‌کرد، از میان ما رفت و ما را با دنیایی از دلتنگی تنها گذاشت.

وی ادامه داد: از آن روز به بعد، زندگی ما به دو بخش تقسیم شد؛ روز‌هایی که پدر کنارمان بود و روز‌هایی که باید با جای خالی او ادامه می‌دادیم. حالا من مانده‌ام و خاطرات مردی که تمام تلاشش را برای ساختن زندگی خانواده‌اش به کار گرفت؛ مردی که خودش از کودکی طعم نبودن پدر را چشیده بود، اما برای فرزندانش تکیه‌گاهی مهربان و دلسوز شد.

«جنگ تمام بشه، بابای من میاد»؛ چشم‌انتظاری برادر پنج‌ساله

دختر شهید علی صادقیان با بغض از دلتنگی‌های برادر کوچک خود، امیرمحمد، گفت: برادر پنج‌ساله‌ام وابستگی زیادی به پدر داشت. او هنوز آن‌قدر کوچک است که شاید نتواند معنای رفتن همیشگی پدر را درک کند. هنوز منتظر است در باز شود، صدای پدر را بشنود و دوباره دست‌های مهربانش را روی سر خود احساس کند.

وی افزود: امیرمحمد هنوز امید دارد که روزی جنگ تمام شود و پدرش به خانه برگردد. او می‌گوید: «جنگ تمام بشه، بابای من میاد.» هر بار که این جمله را می‌شنوم، قلبم می‌شکند. نمی‌دانم چگونه باید برای کودکی که تمام دنیایش پدرش بوده، از نبودن همیشگی او بگویم؛ چگونه باید به او بفهمانم که چشم‌انتظاری‌اش پایانی متفاوت از آن چیزی دارد که در ذهن کوچک خود تصور می‌کند.

محدثه صادقیان با اشاره به سرگذشت تلخ پدرش خاطرنشان کرد: پدرم در دو سالگی پدر خود را از دست داده بود و با حسرت جای خالی او بزرگ شده بود؛ حالا برادر کوچک من نیز باید با دلتنگی پدری زندگی کند که تمام عشق و امیدش بود. این بخش از زندگی‌مان برای من بسیار دردناک است؛ پدرم معنای یتیمی را از کودکی می‌شناخت و حالا فرزندش نیز باید نبودن پدر را تجربه کند.


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه