«عکسهایم را بعد از شهادتم بزن»؛ روایت زندگی شهیدی که حتی شغلش را از فرزندانش پنهان میکرد
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید در بیستم مردادماه سال ۱۳۶۸ در شهر تبریز متولد شد؛ اما سالهای زندگی و سکونتش را در استان البرز سپری کرد. مردی که اگرچه بخش مهمی از زندگی حرفهای خود را در سکوت و گمنامی گذراند، اما در زندگی خانوادگی، همسری همراه و پدری مهربان بود و برای خانوادهاش چیزی کم نمیگذاشت.
او دیپلمات بود و در یکی از مراکز نیروی انتظامی واقع در میدان فردوسی تهران خدمت میکرد. ماهیت شغلش به گونهای بود که مسائل امنیتی و حفاظتی را حتی در برابر نزدیکترین افراد خانواده رعایت میکرد. به همین دلیل، همسر و فرزندانش نیز از جزئیات کار او اطلاع دقیقی نداشتند. این پنهانکاری از سر بیاعتمادی نبود؛ بخشی از مسئولیتی بود که برعهده داشت.
همسرش روایت میکند که هرگاه لباسهای محل کارش را میشست و برای خشکشدن در حیاط پهن میکرد، از او میخواست لباسها را داخل خانه قرار دهد تا کسی متوجه نشود شغلش چیست. حتی به فرزندانش میگفت: «شغل بابا نگهبانیه.»
او نمیخواست کسی بداند چه مسئولیتی دارد؛ حتی اگر آن «کسی» فرزندان کوچک خودش باشند. با این حال، پشت این چهره آرام و رازدار، مردی بود که همسر و فرزندانش را عمیقاً دوست داشت. یازده سال از ازدواجشان گذشته بود و حاصل این زندگی مشترک، دو پسر شش و سه ساله بود؛ دو کودکی که پدرشان برای آینده آنها تلاش میکرد و همیشه پشتیبان خانواده بود.
همسر شهید از او به عنوان مردی یاد میکند که عاشق خانوادهاش بود و هیچگاه اجازه نمیداد همسر و فرزندانش احساس کمبود کنند. هرچه در توان داشت برای خانواده میگذاشت و در سختیها حامی آنها بود.
اما عشق او تنها به خانواده محدود نمیشد. شهید دلی مهربان و قلبی حساس داشت. حتی در موضوعی ساده مانند عکس پروفایل، روحیه لطیف و توجه او به احساسات دیگران آشکار میشد.
همسرش از او خواسته بود عکس پسرهایشان را در پروفایلش قرار دهد، اما او قبول نکرده بود. دلیلش برای همسرش شاید در نگاه اول عجیب به نظر میرسید؛ میگفت ممکن است کسی که فرزند ندارد، با دیدن عکس بچهها احساس ناراحتی کند.
همین جمله کوتاه، تصویری از روحیه انسانی او به دست میدهد؛ مردی که حتی در شادیهای شخصی خود نیز به احساسات دیگران فکر میکرد.
اخلاقمداری، مهربانی و تعهد به کار از ویژگیهای برجسته او بود. در محل خدمت نیز فردی متعهد شناخته میشد و مسئولیت خود را با دقت انجام میداد.
در کنار همه این ویژگیها، ارتباط عمیقی با قرآن و اهلبیت(ع) داشت. او حافظ قرآن بود و ایمان و علاقهاش به خاندان اهلبیت(ع) بخش مهمی از زندگیاش را تشکیل میداد.
ارادت ویژهای به حضرت رقیه(س) داشت. همسرش میگوید بارها از حضرت رقیه(س) سخن میگفت و جملهای که از او در خاطر خانواده مانده، این بود: «این دنیا من دختر ندارم، ولی اون دنیا حضرت رقیه دختر منه.» این علاقه برای او تنها یک حرف نبود؛ دلبستگی قلبی عمیقی بود که در زندگیاش جاری بود.
یکی دیگر از فصلهای مهم زندگی معنوی شهید، سفر به کربلا بود. در سال ۱۳۹۷ برای نخستین بار عازم کربلا شد، اما پیش از سفر به همسرش گفت که بدون او به این سفر نمیرود. برای او زیارت نیز مانند دیگر لحظههای زندگی، زمانی ارزشمند بود که همسرش در کنارش حضور داشته باشد.
آرزوی شهادت نیز در زندگی او جایگاه ویژهای داشت. همسرش میگوید: شهید عاشق شهادت بود. حتی زمانی که همسرش عکسهای او را در خانه نصب میکرد، به شوخی یا با همان حال و هوای همیشگی خود میگفت: «عکسامو بردار، زمانی که شهید شدم عکسامو بزن.»
جملهای که شاید آن روز برای خانواده تنها یک حرف آشنا بود، اما بعدها به یکی از ماندگارترین خاطرات همسرش تبدیل شد.
او شهادت را دور از خود نمیدید؛ آرزویی بود که در دل داشت و درباره آن سخن میگفت. سرانجام این آرزو در یازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ به واقعیت پیوست.
حدود ساعت سه تا چهار بعدازظهر آن روز، زمانی که شهید به همراه تعدادی از همکارانش در بیرون ساختمان محل خدمت در میدان فردوسی تهران ایستاده بودند، محل خدمت آنان مورد اصابت موشک قرار گرفت.
در جریان نخستین اصابت، دست شهید دچار شکستگی شد. اما حادثه به همینجا ختم نشد. در ادامه و با اصابت دوم، او زیر آوار گرفتار شد و به شهادت رسید.
مردی که سالها تلاش کرده بود خانوادهاش از جزئیات شغلش بیخبر بمانند، سرانجام در همان مسیر خدمت جان خود را از دست داد.
او در لحظه شهادت روزهدار بود؛ تشنه و گرسنه، اما در حال انجام وظیفه از دنیا رفت.
شهادت او برای همسر و دو فرزند خردسالش، پایانی تلخ بر زندگی مردی بود که همه تلاشش را برای آرامش خانواده به کار گرفته بود. دو پسر شش و سه ساله، حالا باید خاطرات پدر را از زبان مادر بشنوند؛ پدری که برای حفظ امنیت و انجام مسئولیتش حتی شغل واقعی خود را از آنها پنهان کرده بود.
چهاردهم اسفندماه ۱۴۰۴، پیکر شهید تشییع و به خاک سپرده شد؛ روزی که خانواده، دوستان و همکارانش با مردی وداع کردند که سالها در سکوت خدمت کرد و سرانجام نامش در دفتر شهدا ماندگار شد.
شهید، زندگیاش را با ایمان، خانوادهدوستی، مهربانی، تعهد و گمنامی در خدمت معنا کرد. شاید بسیاری از مردم هرگز نمیدانستند مردی که از کنارشان عبور میکند چه شغلی دارد و چه مسئولیتی بر دوش اوست؛ اما امروز، روایت زندگیاش نشان میدهد پشت آن سکوت و گمنامی، انسانی ایستاده بود که به خانوادهاش عشق میورزید، قرآن را حفظ کرده بود، دلبسته اهلبیت(ع) بود و شهادت را آرزو میکرد.
او رفت، اما جملهای که سالها پیش درباره عکسهایش گفته بود، برای خانوادهاش به یادگاری ماندگار تبدیل شد: «عکسامو بردار، زمانی که شهید شدم عکسامو بزن.»
و امروز، عکس او نه فقط بر دیوار خانه، بلکه در قاب خاطرات خانواده و در یاد کسانی که او را میشناختند، ماندگار شده است.
انتهای پیام/