آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۸۳۲
۱۱:۱۷

۱۴۰۵/۰۷/۱۱
در گفتگو با جانباز 70 درصد «مصطفی نجفی» مطرح شد؛

معجزه پیرمرد سفیدپوش در میدان مین و محاصره تانک‌های عراقی / روایت جانباز ۷۰ درصد قزوینی از عملیات محرم تا کربلای ۴

شب عملیات محرم بود. تانک‌های عراقی از هر سو محاصره‌شان کرده بودند. تیر به دست چپ «مصطفی نجفی» خورده بود و خون فواره می‌کرد. روی زمین افتاده بود و صدای غرش دشمن نزدیک می‌شد. تا اینکه از پایین تپه، پیرمردی با لباس سفید و چهره‌ای نورانی ظهور کرد و گفت: «نترسید؛ دقیقاً روی جای پای من قدم بردارید.» آنها از میان میدان مین و از کنار سربازان عراقی عبور کردند، بی‌ آنکه کسی ببیندشان. فرمانده نیرو‌های مجاهد عراقی بعداً با حیرت گفت: «از آن سمت هیچ راه عبوری وجود ندارد!» این فقط یکی از کرامت‌هایی است که جانباز ۷۰ درصد «مصطفی نجفی» از روستای شیرازک تاکستان، در هشت سال دفاع مقدس به چشم دیده است. از مجروحیت شیمیایی تا قطع پای چپ در کربلای ۴، وی امروز میهمان نوید شاهد قزوین است تا از معجزه‌ها و رشادت‌هایی بگوید که نسل جوان باید بداند.


معجزه پیرمرد سفیدپوش در میدان مین و محاصره تانک‌های عراقی / روایت جانباز ۷۰ درصد قزوینی از عملیات محرم تا کربلای ۴

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، تانک‌های عراقی حلقه محاصره را تنگ کرده بودند. تیر به دست مصطفی نجفی خورده بود و خون روی شن‌های داغ بیابان می‌ریخت. ناگهان از دل تاریکی، پیرمردی سفیدپوش با چهره‌ای نورانی آمد و گفت: «دقیقاً روی جای پای من قدم بردارید.» آنها از میان میدان مین و از کنار سربازان دشمن عبور کردند، بی‌آنکه کسی ببیندشان. این معجزه، فقط یکی از کرامت‌های هشت سال دفاع مقدس است که راوی آن، جانباز ۷۰ درصد «مصطفی نجفی» از روستای شیرازک تاکستان است. از مجروحیت شیمیایی تا قطع پای چپ در کربلای ۴، وی امروز با نوید شاهد قزوین هم‌ کلام شده تا برای نسل جوان از رشادت‌ها و عنایت‌های الهی بگوید.

 از کوچه‌های خاکی شیرازک تا عضویت در سپاه

مصطفی نجفی جانباز ۷۰ درصد و عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هستم. من در روستای شیرازک، از توابع تاکستان، در روز اول فروردین ماه سال ۱۳۳۳ به دنیا آمدم. روستای کوچکی با خانه‌های گلی و کوچه‌های خاکی بود. همان‌ جا بزرگ شدم و خاطرات کودکی‌ام، به آن روستا برمی‌گردد. آن روز‌ها زندگی بسیار ساده بود. آب را از چشمه می‌آوردیم، نان را در تنور گلی می‌پختیم و شب‌ها با نور چراغ نفسی روشنایی می‌گرفتیم. اما همان زندگی ساده، ما را به خدا نزدیک‌تر کرده بود. پدرم مردی زحمتکش و مادرم زنی فداکار بود. از کودکی به ما آموختند که همیشه در راه حق باشیم و از مظلوم دفاع کنیم. وقتی انقلاب شد، من جوانی بیست و چند ساله بودم. دلم برای اسلام می‌تپید. با شروع جنگ تحمیلی، دیگر نتوانستم در خانه بمانم. رفتم جبهه و از همان روز‌های اول، همه هستی‌ام را در راه خدا گذاشتم.

عملیات محرم؛ اولین مجروحیت و معجزه‌ای در میدان مرگ

عملیات محرم، در منطقه عمومی «بستان» انجام شد. من در گردانی بودم که تحت فرماندهی شهید سید جوادی بود و مسئولیت یک دسته را بر عهده داشتم. این عملیات، نقطه عطفی در زندگی من بود. شب عملیات، همه چیز در سکوت و تاریکی مطلق پیش می‌رفت. قدم‌ها را آرام برمی‌داشتیم تا صدایمان به دشمن نرسد. اسلحه‌ها را محکم به سینه چسبانده بودیم . قلب‌ها تند تند می‌زد، اما چهره‌ها مصمم بود. همه می‌دانستیم که یا به شهادت می‌رسیم یا با افتخار برمی‌گردیم. در آن شب، اتفاقی افتاد که تا پایان عمر از یادم نمی‌رود. ناگهان در تاریکی، کسی از پشت سر آمد و محکم به پهلوم زد و گفت:«بگذار من جلوتر بروم.» وی جلو رفت. وقتی کمی جلوتر رفتیم و من توانستم قیافه‌اش را در تاریکی تشخیص دهم، حیرت‌زده شدم. ایشان شهید قربانعلیان بود! با تعجب پرسیدم: «آقای قربانعلیان! شما که... شنیدم افتاده بودید در دره و...» وی با آرامش عجیبی پاسخ داد: «آره. ولی انگار یک نفر من را گرفت و روی زمین گذاشت.» گویا یک معجزه برایش رخ داده بود. کسی که همه فکر می‌کردند شهید شده، زنده بود و در کنار ما راه می‌رفت. این اتفاق، روحیه عجیبی به من داد. فهمیدم که در این میدان، دست غیبی در کار است.

اما سخت‌ترین لحظه همان شب فرا رسید. یکباره از چند جهت، تانک‌های عراقی ظاهر شدند و شروع به محاصره ما کردند. صدای غرش موتورشان زمین را می‌لرزاند. آنها با مسلسل‌های سنگین به سمت ما آتش می‌گشودند. من پشت یک تپه شن‌زار پناه گرفته بودم. ناگهان یک تیر به دست چپم اصابت کرد. خون فواره می‌کرد. اسلحه از دستم افتاد. درد عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود. سریع با چفیه محکم محل زخم را بستم تا خونریزی کم شود. دیگر توان مبارزه نداشتم. روی زمین افتادم، در حالی که صدای غرش تانک‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. فکر کردم دیگر لحظات آخر عمرم است. یاد مادرم افتادم، یاد روستای شیرازک، یاد همان خانه گلی. با خود گفتم خدایا اگر شهادت نصیبم می‌شود، مرا از این درد نجات بده.

پیرمرد سفیدپوش و عبور از میان مرگ

وقتی دوباره چشم باز کردم، سه رزمنده دیگر را دیدم که آنها هم زخمی و سرگردان بودند. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم کدام سمت خط خودی است. ترس و درماندگی بر ما چیره شده بود. در آن تاریکی و سردی شب، امیدی به زنده ماندن نداشتیم. ناگهان، از پایین تپه، پیرمردی با لباس‌های سفید و چهره‌ای نورانی ظهور کرد. همان لحظه حس عجیبی به من دست داد. انگار نه انگار که زخمی و خسته بودم. وی با لحنی بسیار آرام و اطمینان‌بخش گفت: «نترسید بچه‌ها. از جای خودتان تکان نخورید. هر جا من رفتم، شما دقیقاً دنبال من بیایید. فقط یک چیز: به هیچ وجه از جای پا‌های من خارج نشوید. دقیقاً روی رد پای من حرکت کنید.»

ما که چاره‌ای جز اعتماد نداشتیم، به دنبالش راه افتادیم. هر قدمی که برمی‌داشت، ما همان جا قدم می‌گذاشتیم. بعد‌ها فهمیدیم که آن منطقه، یک میدان مین وسیع بوده است. مین‌هایی که با کوچکترین تماس، انسان را تکه تکه می‌کرد. اما آن پیرمرد با اطمینان کامل قدم برمی‌داشت و ما هم دقیقاً از همان مسیر عبور می‌کردیم. بعد عبور از میدان مین، ایشان ما را مستقیم به سمت ستونی از تانک‌های عراقی برد. تانک‌ها کنار هم صف کشیده بودند و سربازان عراقی اطراف آنها در حال رفت و آمد بودند. فاصله ما تا آنها چند متر بیشتر نبود. قلبم به تپش افتاده بود. با خود گفتم: «خدایا، این ما را می‌برد تحویل دشمن!»، اما به یاد توصیه‌اش، فقط و فقط روی جای پاهایش قدم می‌گذاشتم؛ و عجیب آن بود که هیچ‌کدام از سربازان عراقی، گویی ما را نمی‌دیدند! انگار نامرئی بودیم. آنها داشتند با هم صحبت می‌کردند، سیگار می‌کشیدند و ما از فاصله چند متری آنها رد شدیم. صدای صحبت‌شان را می‌شنیدیم، اما حتی یک نگاه هم به ما نکردند.

پس از عبور از کنار تانک‌ها، آن پیرمرد ما را به سمت گروه دیگری از نیرو‌ها برد که در دوردست دیده می‌شدند. وقتی نزدیک‌تر شدیم، من با ناامیدی گمان کردم این هم نیروی عراقی است. اما ناگهان، پشت سر آن افراد، پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران را دیدم که روی یک سنگر برافراشته شده بود! همان لحظه اشک از چشمانم جاری شد. فریاد شوق از حلقومم برآمد: «برادران! ما ایرانی هستیم! ما ایرانی هستیم!» آن نیرو‌ها که در واقع مجاهدین عراقی بودند و با ایران همکاری می‌کردند، با شنیدن این جمله، به سمت ما دویدند و ما را در آغوش گرفتند. گریه می‌کردند و ما را بوسه می‌زدند. وقتی حال و هوایمان کمی بهتر شد، من داستان آن پیرمرد نجات‌دهنده را برای فرمانده آنها تعریف کردم. او با چهره‌ای متحیر نگاهم کرد و گفت:«برادر، از آن سمتی که شما آمدید، فقط یک میدان مین وسیع و پس از آن مواضع پر از تانک دشمن وجود دارد. هیچ راه عبور انسانی از آنجا وجود ندارد؛ و ما هیچ پیرمردی را در آن حوالی ندیده‌ایم!»

در آن لحظه بود که تمام وجودم لرزید. به یاد توصیه پیرمرد افتادم که گفته بود «دقیقاً جای پای مرا دنبال کنید». دو دستی به سرم زدم و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم، در یک آمبولانس صحرایی بودم و یک روحانی جوان بالای سرم نشسته بود و ذکر می‌گفت. جریان را برایش گفتم. وی اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود و گفت: «حاجی، این را به عنوان یک لطف الهی در دل نگه دار. این معجزه بود.» این خاطره، تا پایان عمر در ذهنم ماندگار شد و یقین من را به عنایت حضرت حجت(عج) یا اولیای الهی در میدان‌های نبرد، راسخ‌تر کرد.

حمله به پاسگاه و گم کردن مسیر در تاریکی

 نزدیکی‌های صبح، به یک پاسگاه مرزی عراق رسیدیم. با یک حمله غافلگیرانه، پاسگاه را تصرف کردیم. عراقی‌ها غافلگیر شده بودند. برخی در حال فرار بودند و برخی هم به خاک و خون کشیده شدند. فرمان رسید که باید سریع خود را به ارتفاعات مشرف بر جاده برسانیم. ما به سرعت پیش رفتیم. از بالای ارتفاع، ناگهان دیدیم گروهی از نیرو‌ها از پایین دره، به سمت ما در حرکتند و حتی به سمت ما تیراندازی می‌کنند! گیج شده بودیم. آیا اینها نیرو‌های عراقی هستند که از پشت محاصره کرده‌اند؟ در همین حین، صدای شهید سید جوادی را از پشت سر شنیدیم که فریاد می‌زد: «عقب‌نشینی! برگردید!»

من و سه چهار نفر از بچه‌ها، در هیاهو و تاریکی، مسیر اصلی ستون را گم کردیم. به جای حرکت به سمت خطوط خودی، ناخواسته به سمت مواضع دشمن پیش رفتیم. وقتی هوا کم‌کم روشن می‌شد، متوجه اشتباه‌مان شدیم، اما دیگر دیر بود. خوشبختانه با تدبیر فرماندهان و یاری خدا توانستیم خود را به خط خودی برسانیم. اما آن شب، یکی از سخت‌ترین شب‌های زندگی من بود. نه تنها زخمی بودم، بلکه از مسیر هم جا مانده بودم. اما ایمان به خدا، همیشه نجات‌بخش ما بود.

عضویت رسمی در سپاه و ادامه تحصیل در بحبوحه جنگ

 پس از عملیات محرم و با اصرار فرماندهان، به صورت رسمی به عضویت سپاه درآمدم. فرماندهان معتقد بودند که تجربه‌های من می‌تواند به دیگر رزمندگان کمک کند. همزمان، به تشویق دوستان، تحصیلاتم را از سر گرفتم. در حالی که به جبهه می‌رفتم و برمی‌گشتم، درس می‌خواندم. شب‌هایی که در سنگر‌ها بودیم، با چراغ قوه کتاب می‌خواندم. خیلی سخت بود، اما عشق به علم و دانش، مرا وادار می‌کرد که ادامه دهم. تا اینکه موفق به اخذ مدرک فوق‌دیپلم شدم. این مدرک را مدیون رشادت‌های شهدا و صبوری خانواده‌ام هستم.

عملیات‌های بعدی و جانبازی‌های پی‌درپی

در عملیات والفجر مقدماتی، به سمت معاون گروهان و سپس فرمانده گروهان منصوب شدم. فرمانده گردان ما سردار صباغ و معاونش حفظ‌الله عابدینی بودند که امروز از شخصیت‌های برجسته کشور هستند. در عملیات والفجر ۴، دوباره دستم هدف ترکش قرار گرفت و مجروح شدم. اما مهم‌تر از همه، عملیات والفجر ۸ بود. در آن عملیات، تحت فرماندهی شهیدان احمد الهیاری و اصغر نجفی خدمت می‌کردم. در این عملیات بود که مورد حمله شیمیایی دشمن قرار گرفتم. عراقی‌ها از گاز‌های شیمیایی استفاده کردند. هوا پر از بوی عجیبی شد. چشم‌هایم می‌سوخت، نفس کشیدن سخت شده بود. این مجروحیت، به دلیل عوارض درازمدت و مشکلات ریوی و پوستی، سخت‌ترین و دردناک‌ترین مجروحیت من در طول جنگ بود. هنوز هم بعد از این همه سال، ریه‌هایم مشکل دارد و پوست بدنم گاهی دچار عوارض می‌شود.

در عملیات خیبر در بیمارستان بستری بودم و نتوانستم شرکت کنم. اما در عملیات بدر، ماموریت پدافند در منطقه طلائیه را داشتم. جایی که فقط یک گروهان نیرو برای جلوگیری از پیشروی احتمالی دشمن به سمت اهواز، مسئولیت خطری طولانی را بر عهده داشت. شب و روز در سنگر‌ها بودیم و اجازه ندادیم دشمن یک قدم به جلو بیاید.

کربلای ۴ و پایان حضور فیزیکی در جبهه

سرانجام، در عملیات بزرگ کربلای ۴، که در منطقه عمومی «شلمچه» انجام شد، هر دو پای من مورد اصابت ترکش‌های یک انفجار مهیب قرار گرفت. هنوز صدای آن انفجار در گوشم است. همه جا تاریک شد. وقتی چشم باز کردم، دیدم پای چپم از بالای زانو به طور کامل قطع شده و پای راستم نیز به شدت مجروح و استخوان‌هایش خرد شده است. درد غیرقابل تحملی داشتم. رزمندگان مرا روی برانکارد گذاشتند و به عقب منتقل کردند. در بیمارستان، پزشکان تلاش زیادی کردند، اما پای چپم دیگر قابل ترمیم نبود. همان جا بود که فهمیدم دیگر نمی‌توانم به جبهه برگردم. این، پایان حضور فیزیکی من در جبهه بود. آن روز خیلی گریه کردم. نه از درد پا، بلکه از دوری جبهه و رزمندگان. دلم می‌خواست باز هم کنار بچه‌ها باشم. باز هم در سنگرها و مقابل دشمن بایستم. اما خدا برایم تقدیر دیگری داشت.

پشیمان نیستم و افتخار می‌کنم

اکنون با یک پای مصنوعی و تحمل درد‌های ناشی از جانبازی‌های متعدد، زندگی می‌کنم. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، درد دست و پا و ریه‌هایم مرا به یاد آن روز‌ها می‌اندازد. اما هرگز از انتخاب خود پشیمان نیستم. آنچه در این سال‌ها برایم ماند، ایمان راسخ بچه‌های رزمنده، رشادت‌های بی‌نظیر فرماندهان و سربازان گمنام، و لطف و عنایت همیشگی خداوند در سخت‌ترین لحظه‌ها بود. من افتخار می‌کنم که در کنار بزرگانی مثل شهید حاج قاسم سلیمانی، شهید همت، شهید باکری و ده‌ها فرمانده بزرگ دیگر جنگیده‌ام.

نام‌های زیادی در قلبم حک شده‌اند: شهید هادی نجفی، شهید سید جوادی، شهید قربانعلیان، شهید احمد الهیاری، شهید اصغر نجفی، شهید سلیمان سلیمانی، شهید سید مصطفی حسینی و ده‌ها شهید گمنام دیگر. آنها رفتند تا این آسمان، آبی بماند. آنها رفتند تا ما امروز در امنیت و آرامش زندگی کنیم. من هر وقت به آن روز‌ها فکر می‌کنم، چشمانم پر از اشک می‌شود. چه جوانانی که با صورت‌های معصومانه و دلی پر از عشق به حسین بن علی(ع)، به جبهه آمدند و با لبخند بر لب، به شهادت رسیدند.

من این خاطرات را، با همه رنج‌ها و شیرینی‌هایش، برای نسل جوان می‌گویم. بدانند که آزادی و امنیت امروز، بهایی گران داشته است. بهایی که با جان‌های پاک جوانانی با میانگین سنی هفده تا بیست و پنج سال پرداخته شد. آنها در سنی که امروز جوانان ما به دنبال تفریح و تحصیل هستند، با دشمن بعثی می‌جنگیدند و از خاک و ناموس دفاع می‌کردند. از خدا می‌خواهم به همه آنان علو درجات عطا کند و به ما توفیق حفظ میراث‌شان را بدهد؛ و از همه جوانان ایران می‌خواهم که قدر این امنیت و آزادی را بدانند و راه شهدا را ادامه دهند. همان راهی که به عزت و سربلندی ایران اسلامی انجامید.


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه