«رهبرم شهید شده، من هم شهید میشوم»؛ روایت زندگی شهید حیدر عباسپور
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید حیدر عباسپور در هشتم فروردینماه ۱۳۵۹ در روستای ولیکندی از توابع شهرستان هشترود متولد شد. او در خانوادهای پرجمعیت رشد کرد؛ خانوادهای که روزگار برایشان آسان نگذشت. مادرش بیمار بود و حیدر هنوز دوران کودکی را پشت سر میگذاشت که پدرش را نیز از دست داد. پس از فوت پدر، بار مسئولیت خانواده بر دوش برادر بزرگتر قرار گرفت. حیدر از همان سالهای کودکی با مفهوم سختی، مسئولیت و ایستادگی آشنا شد. شاید همین سالهای دشوار بود که بعدها در شکلگیری شخصیت مهربان و مسئولیتپذیر او نقش داشت؛ مردی که خانواده و اطرافیانش از او به نیکی یاد میکنند و دستگیری از دیگران را بخشی از زندگی خود میدانست.

عشق به خدمت
پس از پایان دوران سربازی، حیدر عباسپور وارد خدمت نظام شد. شغلش برای او تنها یک حرفه نبود؛ به گفته خانواده، عاشق کاری بود که انجام میداد و با علاقه و جدیت در مسیر خدمت قدم برداشت.
سالها تلاش و خدمت، او را به درجه سرهنگی رساند. در کنار فعالیتهای نظامی، تحصیل را نیز ادامه داد و تلاش میکرد در مسیر زندگی، هم در عرصه خدمت و هم در زمینه علمی پیشرفت کند.
همکارانش نیز او را فردی مهربان و دلسوز میشناختند؛ کسی که در محیط کار نسبت به دیگران بیتفاوت نبود و هرجا میتوانست گرهی از کار کسی باز کند، دریغ نمیکرد.
مردی که نماز از زندگیاش جدا نمیشد
یکی از ویژگیهایی که در میان اعضای خانواده شهید عباسپور بیش از همه مورد توجه بود، انس عمیق او با نماز بود. برادر شهید میگوید در خانواده به حیدر به شوخی میگفتند: «حیدر نان نمیخورد و نماز میخواند»؛ کنایهای از اینکه آنقدر به نماز اهتمام داشت که گویی نماز بخش جدانشدنی زندگیاش بود.
او به انجام امور خیر و کمک به دیگران نیز شهرت داشت. خانوادهاش میگویند حیدر تا جایی که میتوانست به دیگران خوبی میکرد و خیرش به اطرافیان میرسید. همین روحیه باعث شده بود که پس از شهادتش، همکاران و دوستانش با حضور در مراسم مختلف، از مهربانی و دلسوزی او یاد کنند و جای خالیاش را با حسرت و اندوه به زبان بیاورند.
«رهبرم شهید شده، من هم شهید میشوم»
آخرین روزهای زندگی شهید حیدر عباسپور با حادثهای گره خورد که برای همیشه نام او را در دفتر شهدای خدمت ماندگار کرد. برادر شهید روایت میکند که در روز نخست جنگ رمضان، وقتی حیدر قصد داشت وارد ساختمان شود، به او هشدار داده است: «داخل ساختمان نرو، خطرناک است.» برادرش نگران بود و میخواست حیدر از خطری که در کمین بود دور بماند؛ اما حیدر با آرامشی که از باورش سرچشمه میگرفت، پاسخ داد: «رهبرم شهید شده، من هم شهید میشوم؛ مشکلی نیست.» این جمله، آخرین گفتوگوی ماندگار میان دو برادر شد؛ گفتوگویی که معنای آن ساعتی بعد برای خانواده روشنتر شد.
پایان راه در راه خدمت
دهم اسفندماه ۱۴۰۴، کلانتری ۳۱ بلوار ماهان صحنه حادثهای تلخ شد. شهید حیدر عباسپور که سالها در لباس نظام به مردم و کشور خدمت کرده بود، در جریان این حادثه به شهادت رسید. خبر شهادت او برای خانوادهای که سالها پیش، پدر را از دست داده بود و حیدر را در میان سختیهای زندگی بزرگ کرده بود، سنگین و جانکاه بود؛ اما برای همکارانش نیز فقدان بزرگی رقم خورد. آنان که سالها با او کار کرده بودند، از انسانی سخن گفتند که مهربانی و دلسوزیاش در محیط کار زبانزد بود.
حضور همکاران در مراسم تشییع و بزرگداشت شهید و یادکردن از ویژگیهای اخلاقی او، نشان داد که حیدر عباسپور تنها یک همکار نبود؛ بلکه برای بسیاری از آنان، انسانی قابل اعتماد، دلسوز و مهربان بود که خاطرهاش در ذهن و دل دوستانش باقی خواهد ماند.
شهید حیدر عباسپور از کودکی سختی را شناخت، در جوانی راه خدمت را انتخاب کرد، سالهای عمرش را در لباس نظام سپری کرد و در نهایت همانگونه که خود گفته بود، در راهی که به آن باور داشت، به شهادت رسید.
او رفت، اما نمازهای بسیار، دستهای یاریرسان، مهربانیهای بیدریغ و آن جمله کوتاه و ماندگارش برای خانواده و همکارانش باقی ماند: «رهبرم شهید شده، من هم شهید میشوم.»
انتهای پیام/