«دعا کنید شهید شوم»؛ روایت زندگی شهید محمدمهدی حسنی، مردی که شهادت را آرزو داشت
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید محمدمهدی حسنی در بیستوسوم اسفندماه سال ۱۳۶۷ در استان البرز و شهر کرج چشم به جهان گشود. او از همان دیار البرز برخاست و سالهای زندگی خود را در کنار خانواده و در مسیر خدمت سپری کرد؛ جوانی که بعدها لباس نظامی بر تن کرد و در کنار انجام وظایف شغلی، تحصیل خود را نیز ادامه داد.
زندگی محمدمهدی فقط به کار و تحصیل محدود نمیشد. او علاقه زیادی به ورزش داشت و در رشته رزمی کیکبوکسینگ تا سطوح بالایی پیش رفته بود. ورزش برای او تنها یک علاقه شخصی نبود؛ بخشی از آمادگی و سبک زندگیاش محسوب میشد. با توجه به نیازهای شغلی نیز در رشتههای ورزشی دیگری مانند بدنسازی فعالیت داشت و آمادگی جسمانی را جدی دنبال میکرد.
محمدمهدی در زندگی شخصی نیز تشکیل خانواده داده بود. حاصل زندگی مشترک او دو فرزند بود؛ طاها، پسر چهار ساله و فاطمه، دختر یک ساله. نکتهای که برای خانواده جالب و ماندگار است اینکه هر دو فرزندش نیز مانند پدر، متولد اسفندماه بودند؛ گویی ماه تولد پدر و فرزندانش، پیوندی دیگر میان آنها ساخته بود.
اما کسانی که محمدمهدی را از نزدیک میشناختند، او را بیش از هر چیز با خوشرویی و خندههایش به یاد میآورند.
او از آن آدمهایی بود که حضورشان به جمع گرما میبخشید. در مهمانیها و دورهمیهای خانوادگی و دوستانه، با خاطرهگوییهای جذاب و حرفهای شیرین، فضای جمع را تغییر میداد و دیگران را به خنده وامیداشت.
خوشاخلاقی و خوشصحبتی، بخشی جدانشدنی از شخصیت او بود؛ ویژگیای که باعث میشد نبودنش برای خانواده و دوستان، بیش از یک غیبت ساده باشد.
اما در پس این روحیه شاد و خندان، علاقهای عمیق به شهادت وجود داشت؛ علاقهای که سالها آن را پنهان نکرده بود.
خانواده و دوستان محمدمهدی سالها صدای آشنایی را هنگام تماس با او میشنیدند. پیشواز تلفن همراهش برای سالها این جمله بود:
«دعا کنید من شهید شوم.»
جملهای که شاید برای بسیاری تنها یک عبارت در پیشواز تلفن بود، اما برای محمدمهدی معنای عمیقتری داشت. او شهادت را آرزو میکرد و این آرزو را به زبان میآورد؛ آرزویی که سرانجام به حقیقت پیوست.
در روزهای پایانی زندگی، حادثهای رخ داد که این آرزو را برای همیشه به واقعیت تبدیل کرد.
دهم اسفندماه سال ۱۴۰۴، محمدمهدی در یگان امداد واقع در بلوار ماهان کرج مشغول خدمت بود. شرایط اضطراری پیش آمد و دستور تخلیه ساختمان صادر شد.
او در حال پایین آمدن از پلههای ساختمان یگان امداد بود که محل خدمت مورد اصابت موشک قرار گرفت. در جریان این حمله، ترکش به محمدمهدی اصابت کرد و او در همان محل به شهادت رسید.
مردی که سالها با صدای ضبطشده در تلفن همراهش از دیگران خواسته بود برای شهادتش دعا کنند، سرانجام در محل خدمت و در حال انجام وظیفه، به آرزوی دیرینهاش رسید.
شهادت محمدمهدی برای خانوادهای که دو کودک خردسال داشت، بسیار سنگین بود؛ فاطمه یکساله و طاهای چهار ساله حالا پدری را از دست دادهاند که بخش مهمی از زندگی کوتاهش را برای خانواده، خدمت و رسیدن به آرمانهایش سپری کرد.
همسر و فرزندانش، امروز از محمدمهدی نه فقط به عنوان یک نظامی، بلکه به عنوان پدری مهربان و همسری همراه یاد میکنند؛ مردی که خندههایش فضای خانه را پر میکرد و حضورش به خانواده آرامش میداد.
شاید یکی از تلخترین تناقضهای زندگی محمدمهدی همین باشد؛ مردی که همیشه با خنده و خاطره، دیگران را شاد میکرد، اما آرزویی در دل داشت که سرانجام او را از عزیزانش جدا کرد.
او رفت، اما جملهای که سالها در پیشواز تلفنش شنیده میشد، حالا برای خانوادهاش معنایی متفاوت دارد:
«دعا کنید من شهید شوم.»
محمدمهدی حسنی دهم اسفندماه ۱۴۰۴ در حالی که برای تخلیه محل خدمت خود از ساختمان یگان امداد خارج میشد، بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید؛ مردی که در بیستوسوم اسفندماه ۱۳۶۷ متولد شده بود، در اسفندماه به شهادت رسید و دو فرزندش نیز هر دو در همین ماه متولد شدهاند.
نام او امروز در میان شهدای استان البرز ماندگار است؛ شهیدی که سالها شهادت را آرزو کرد و سرانجام در لباس خدمت، به آرزویش رسید.
انتهای پیام/