آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۸۴۵
۰۸:۳۷

۱۴۰۵/۰۶/۲۹
گفت‌وگو با مادر شهید امنیت «علی‌رضا اسمعیلی»؛

پسرم راهش را انتخاب کرده بود؛ علیرضا با آرزوی شهادت به آسمان رسید

علیرضا در پنجم مهرماه سال ۱۳۸۰ چشم به جهان گشود؛ پسری شاد و پرجنب‌وجوش که از کودکی دل‌بسته زیارت، خانواده و ارتباط با دیگران بود و در نوجوانی آرام‌تر شد، اما مهر و محبتش به اطرافیان همچنان پررنگ ماند. مادرش می‌گوید علی‌رضا در سال‌های پایانی عمرش تغییر عجیبی کرده بود؛ نمازهای طولانی، خلوت با خدا، انس با شهدا و حضور در فعالیت‌های جهادی، گویی او را به مقصدی نزدیک می‌کرد که خودش از آن خبر داشت. او در حالی به شهادت رسید که آرزوی پیوستن به شهدا را بارها بر زبان آورده و در دفترش از حال و هوای این روزهایش نوشته بود. اکنون مادر، با دلتنگی برای صدای خنده‌های بلند پسرش، می‌گوید: «علیرضا امانت خداوند نزد من بود و حالا با افتخار و مقام شهادت به سوی خودش بازگشت.»


به گزارش نوید شاهد البرز؛ در گفت‌وگو با مادر شهید علیرضا، پای روایت مادری می‌نشینیم که از کودکی تا آخرین روزهای زندگی فرزندش را روایت می‌کند؛ از پسربچه‌ای شاد و پرجنب‌وجوش که خنده‌هایش خانه را پر می‌کرد تا جوانی آرام و مؤمن که دل در گرو خدمت به مردم و انس با شهدا داشت. مادر از تغییر حال و هوای علیرضا در روزهای پایانی، دلبستگی‌اش به شهدا و آخرین بوسه‌ها و آغوش‌های فرزندش می‌گوید؛ خاطراتی که امروز برای او هم شیرین‌اند و هم سرشار از دلتنگی.


پسرم راهش را انتخاب کرده بود؛ علیرضا با آرزوی شهادت به آسمان رسید

پسری که از کودکی دلش با زیارت و معنویت گره خورد

علیرضا پنجم مهرماه سال ۱۳۸۰ به دنیا آمد. هنوز یک ماه از تولدش نگذشته بود که همراه خانواده راهی سفر زیارتی مکه مکرمه شدند. شاید آن روزها کسی تصور نمی‌کرد این نوزاد کوچک، سال‌ها بعد جوانی شود که زندگی‌اش را با عشق به خدا، شهدا و خدمت به مردم گره بزند.

حدود شش یا هفت سال داشت که برای زیارت حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها به سوریه رفت. خاطره‌ای از همان سفر هنوز در ذهن خانواده زنده است؛ خاطره‌ای که مادرش با لبخند و البته دلتنگی از آن یاد می‌کند.

آن روز خانواده به منطقه‌ای رفته بودند که تپه‌ای در آنجا قرار داشت. علیرضا از همان کودکی روحیه‌ای پرجنب‌وجوش و کنجکاو داشت و دلش می‌خواست از تپه بالا برود، اما پدرش مخالفت می‌کرد و دست او را محکم گرفته بود تا مانع رفتنش شود. علیرضا اما کوتاه نیامد و بالاخره به هر زحمتی بود دستش را از دست پدر بیرون کشید و شروع به بالا رفتن کرد.

پدر که نگران فرزندش شده بود، به دنبال او رفت. اما هنگام بالا رفتن از تپه، سر خورد و دستش زخمی شد. علیرضا وقتی این صحنه را دید، به جای اینکه بترسد یا ناراحت شود، شروع به خندیدن و ذوق کردن کرد؛ آن‌قدر بلند و از ته دل می‌خندید که توجه اطرافیان هم به سمتش جلب شد. مردم وقتی شادی و خنده‌های او را دیدند، خودشان هم خندیدند.

این خنده‌های بلند بعدها یکی از ویژگی‌های دوست‌داشتنی علیرضا شد؛ خنده‌ای که به گفته مادرش فضای خانه را پر می‌کرد و پس از شهادتش، نبودن آن بیشتر از هر چیز دیگری دل او را به درد می‌آورد.

از کودکی پرجنب‌وجوش تا نوجوانی آرام

علیرضا در دوران کودکی پسری شاد، بازیگوش و پرانرژی بود و بیشتر از همه با برادرش بازی می‌کرد. اما با رسیدن به دوران نوجوانی، شخصیتش تغییر کرد. دیگر آن کودک پرجنب‌وجوش نبود و بیشتر به جوانی آرام، ساکت و متین تبدیل شده بود.

با این حال، آرام شدنش به معنای فاصله گرفتن از دیگران نبود. او همچنان بسیار مهربان و با محبت بود و از معاشرت با خانواده و فامیل لذت می‌برد. خوشحال کردن دیگران را دوست داشت و اگر می‌توانست کاری برای کسی انجام دهد، با عشق انجامش می‌داد.

مادرش می‌گوید: «علیرضا خیلی بامحبت و مهربان بود. عاشق خنده و خوشحال کردن دیگران بود. معاشرت و ارتباط با فامیل را خیلی دوست داشت. در کارهای خانه هم کمک می‌کرد و هر کاری که از دستش برمی‌آمد، با عشق انجام می‌داد.»

این روحیه خدمت به دیگران، بعدها در فعالیت‌های اجتماعی و جهادی او نیز خودش را نشان داد.

پسرم راهش را انتخاب کرده بود؛ علیرضا با آرزوی شهادت به آسمان رسید

جوانی که زرق و برق دنیا برایش اهمیتی نداشت

علیرضا برخلاف بسیاری از هم‌سن‌وسال‌هایش علاقه‌ای به تجملات و زرق و برق دنیا نداشت. وابستگی زیادی به مال و امکانات مادی نداشت و زندگی ساده‌ای را ترجیح می‌داد.

بیشتر اوقات در خانه استراحت می‌کرد یا با گوشی تلفن همراه خود سرگرم می‌شد. اما یکی از علاقه‌مندی‌های جدی‌اش طبیعت بود. کوه و جنگل را دوست داشت و گاهی به تنهایی به دل طبیعت می‌رفت.

او معتقد بود تنهایی می‌تواند فرصتی برای شناخت بیشتر انسان از خودش باشد. می‌گفت: «تو تنهایی خیلی خوبه؛ تنهایی باعث میشه بیشتر خودت رو پیدا کنی. فقط خودتی و خدای خودت.»

این خلوت با خود و خدا، به مرور بیشتر در زندگی علیرضا دیده شد؛ به‌خصوص در ماه‌ها و روزهای پایانی زندگی‌اش.

دلش با مردم بود

علیرضا تنها به فکر خودش نبود. روحیه کمک به دیگران در وجودش ریشه داشت. هر جا احساس می‌کرد حضورش می‌تواند گرهی از کار کسی باز کند، وارد میدان می‌شد.

یکی از نمونه‌های آن، حضور داوطلبانه و جهادی او برای کمک به مردم آسیب‌دیده از حادثه پلدختر بود. بدون اینکه کسی مجبورش کند، برای کمک به مردم راهی شد و در فعالیت‌های جهادی شرکت کرد.

فعالیت‌های اجتماعی و جهادی بخش مهمی از زندگی او را تشکیل می‌داد. در پایگاه بسیج حضور فعال داشت، در برنامه‌های اجتماعی و جهادی شرکت می‌کرد و در ایست‌های بازرسی نیز فعالیت داشت. در جریان جنگ ۱۳روزه نیز در فعالیت‌های مرتبط حضور داشت.

او قرار بود به نیروی انتظامی بپیوندد و برای آینده خود برنامه داشت. در کنار این فعالیت‌ها، ادامه تحصیل نیز برایش اهمیت داشت و قرار بود در امتحاناتش شرکت کند؛ امتحاناتی که تاریخ برگزاری آنها تنها چند روز پس از شهادتش بود.

مسیری که به خاطرش مسخره شد

علیرضا برای انتخاب سبک زندگی و پوششی که به آن اعتقاد داشت، گاهی با واکنش‌های منفی دیگران روبه‌رو می‌شد. بعضی‌ها او را مسخره می‌کردند و حتی به دلیل انتخابی که کرده بود، حاضر نبودند با او ارتباط داشته باشند.

این رفتارها گاهی او را ناراحت می‌کرد و دلش می‌گرفت. مادرش در چنین مواقعی همیشه به او دلگرمی می‌داد و می‌گفت:

«مامان، تو راهی که انتخاب کردی ادامه بده. نظر دیگران و رفتارهایشان برایت مهم نباشد.»

علیرضا هم مسیر خودش را ادامه داد. او به باورهایش پایبند بود و اجازه نمی‌داد حرف دیگران او را از راهی که انتخاب کرده بود، دور کند.

روزهایی که حال و هوای علیرضا تغییر کرد

مادر می‌گوید در آخرین روزهای زندگی علیرضا، تغییرات زیادی در رفتار او دیده می‌شد؛ تغییراتی که آن زمان معنای واقعی‌شان برای خانواده روشن نبود.

نمازهایش طولانی‌تر شده بود، به‌خصوص سجده‌هایش. بیشتر از گذشته به امام و شهدا گوش می‌داد و علاقه‌اش به شهدا روزبه‌روز بیشتر می‌شد.

گاهی هنگام خواب، سربند «یا فاطمه‌الزهرا» را روی پیشانی یا چشمانش می‌بست. از خوابی هم برای خانواده تعریف کرده بود؛ خوابی که در آن گفته بود امام رضا علیه‌السلام را دیده و حضرت پرونده اعمالش را امضا کرده و به دستش داده است.

او در همان روزها به زیارت حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها و امام رضا علیه‌السلام نیز رفت.

رفتارش با خانواده هم تغییر کرده بود. مهربانی‌اش بیشتر شده بود و توجه خاصی به مادر داشت. به برادرش سفارش مادر را کرده بود؛ رفتاری که بعدها برای خانواده معنای عمیق‌تری پیدا کرد.

آخرین بوسه‌های مادر

مادر هنوز آخرین روزهایی را که علیرضا به خانه می‌آمد، با جزئیات به یاد دارد. می‌گوید هر وقت می‌خواست برایش غذا بیاورد، اجازه نمی‌داد و خودش غذا را آماده می‌کرد. بیشتر از گذشته مادرش را در آغوش می‌گرفت، پیشانی‌اش را می‌بوسید و دست روی سرش می‌کشید.

مادر آن روزها با خودش فکر می‌کرد: «چی شده علیرضا این کارها را می‌کند؟» اما حتی برای یک لحظه هم تصور نمی‌کرد این رفتارها شاید آخرین بوسه‌ها و آغوش‌های پسرش باشد.

او می‌گوید: «اصلاً یک درصد فکر نمی‌کردم که قرار است ترکمون کند و این‌ها آخرین بوسه‌های او باشد.»

اکنون هر بار که آن روزها را به یاد می‌آورد، بیشتر از هر چیز صدای خنده‌های علیرضا در ذهنش زنده می‌شود؛ همان خنده‌های بلند و از ته دل که تمام فضای خانه را پر می‌کرد.

«چیزی که من را بیشتر دلتنگش می‌کند، صدای خنده‌های بلندش است که در کل فضا می‌پیچید. الان دیگر آن صدای خنده‌هایش نمی‌آید و این خیلی دردناک است.»

انس عجیب با شهدا

علیرضا در سال‌های پایانی زندگی‌اش انس عجیبی با شهدا پیدا کرده بود. به‌خصوص به شهدای گمنام علاقه داشت و بارها به مزارشان می‌رفت.

مادر می‌گوید او در کنار مزار شهدا نماز می‌خواند و با آنها مانند دو دوست قدیمی حرف می‌زد؛ گویی سال‌ها بود آنها را می‌شناخت.

از شهدا می‌خواست که او را نیز به جمع خودشان ببرند؛ برایش فرقی نداشت شهید گمنام باشد یا شهیدی که نام و نشانش مشخص است. مهم برای او پیوستن به کاروان شهدا بود.

علیرضا حتی بسیاری از اتفاقات، احساسات و فعالیت‌های خود را در دفترش می‌نوشت. به گفته مادر، نوشته‌های او نشان می‌داد که در روزهای پایانی زندگی‌اش حال و هوای متفاوتی پیدا کرده بود و بیش از گذشته به خدا و شهدا نزدیک شده بود.

گویی خودش مقصد را می‌دانست

امروز که خانواده به گذشته نگاه می‌کنند، بسیاری از رفتارهای آن روزهای علیرضا برایشان معنای دیگری پیدا کرده است.

سفارش‌هایی که به برادرش کرده بود، مهربانی بیشتر با مادر، بوسه‌های مکرر بر پیشانی او، نمازهای طولانی، خلوت‌هایش، حضور بیشتر در مزار شهدا و نوشته‌هایی که در دفترش به یادگار گذاشته بود، همه خاطراتی هستند که اکنون مادر با مرور آنها احساس می‌کند علیرضا در آخرین روزهای زندگی‌اش حال و هوای دیگری داشت.

او انگار بیش از همیشه به مقصدی که آرزویش را داشت نزدیک شده بود.

علیرضا عاشق شهدا بود و شهادت را آرزوی خود می‌دانست. به اعتقاداتش پایبند بود و در مسیر انتخاب‌شده‌اش قدم برداشت. سرانجام نیز به همان آرزویی رسید که بارها از آن سخن گفته بود.

امانتی که به صاحبش بازگشت

امروز خانه برای مادر علیرضا پر از خاطره است؛ اما جای خالی او بیش از هر چیزی خودش را نشان می‌دهد. صدای خنده‌هایش دیگر در خانه نمی‌پیچد، اما خاطراتش همچنان در دل مادر زنده است.

مادر می‌گوید: «جایش و خاطراتش در خانه خیلی خالی است، اما همیشه یاد و خاطراتش در دلم زنده هست و خواهد بود.»

دلتنگی برای فرزند، چیزی نیست که با گذشت زمان به‌سادگی از بین برود. اما مادر علیرضا تلاش می‌کند این دلتنگی را در کنار باورش به رضای خدا تحمل کند.

او می‌گوید: «علیرضا راهش را انتخاب کرده بود. پس من راضی به رضای خدا هستم. او امانت خداوند نزد من بود و حالا با افتخار و با مقام شهادت به سوی خودش بازگشت.»

مادر هنوز هم برای فرزندش دعا می‌کند؛ نه فقط برای خودش، بلکه برای تمام شهدا. آرزو دارد خداوند خون شهدا را قبول کند و خانواده‌ها را شرمنده راه و آرمان فرزندانشان نکند.

علیرضا که روزی کودکی پرجنب‌وجوش بود و خنده‌های بلندش همه را متوجه خود می‌کرد، سال‌ها بعد جوانی شد که آرامش، معنویت، خدمت به مردم و انس با شهدا بخش مهمی از زندگی‌اش را تشکیل داد.او رفت، اما بخشی از وجودش در خانه، در خاطرات مادر، در دفتر نوشته‌هایش و در مزار شهدا باقی ماند.

مزار شهید علیرضا در شهر ری، در آستان مقدس شیخ صدوق و امامزاده طاهر، در ابن‌بابویه قرار دارد؛ جایی که امروز خانواده و دوستدارانش می‌توانند با یاد او و دیگر شهدا، فاتحه‌ای بخوانند و خاطرات جوانی را مرور کنند که آرزویش پیوستن به شهدا بود و سرانجام به آرزوی خود رسید.

گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه