آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۵۹۸
۱۲:۰۳

۱۴۰۵/۰۶/۲۵
همسر شهید «غلامرضا اوجانی» در گفتگو با نوید شاهد:

اعتقادم این است که خدا در آسمان را باز کرد و یک گروه خاص را گلچین کرد

همسر شهید مدافع وطن «غلامرضا اوجانی» با تبیین روحیات، اخلاق حسنه و تکه‌کلام همیشگی شهید که می‌گفت «شهر دست صاحبشه»، به تشریح همراهی کوتاه اما سرشار از درس‌های اخلاقی خود با این پاسدار فداکار پرداخت و شهادت او را اجابت یک عمر دعای خالصانه در خلوت دانست.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ بعضی آدم‌ها را باید از میان خاطرات نزدیک‌ترین افراد زندگی‌شان شناخت؛ از میان جزئیاتی که شاید در هیچ شرح‌حالی نوشته نشود؛ از یک فنجان قهوه صبحگاهی، نگاهی کوتاه به تابلوی «یا مهدی(عج)»، احترام به یک کودک خردسال و جمله‌ای ساده که سال‌ها بعد، معنای دیگری پیدا می‌کند.
اوجا

شهید والامقام غلامرضا اوجانی برای همسرش فقط یک عنوان نبود؛ مردی بود آرام، کم‌حرف، مسئول و متین که در زندگی مشترک، محبت را بیشتر با رفتار نشان می‌داد تا با کلمات. خانم زارع، همسر شهید، هنوز از روزهای زندگی مشترکشان با جزئیاتی سخن می‌گوید که نشان می‌دهد شناخت یک انسان گاهی در همین رفتارهای ساده و روزمره شکل می‌گیرد.

اعتقادم این است که خدا در آسمان را باز کرد و یک گروه خاص را گلچین کرد

او درباره همسرش می‌گوید: «خیلی آدم ساکتی بود؛ خیلی ساکت بود، ولی به‌جایش هم شوخی می‌کرد، به‌جایش هم محبت می‌کرد. یک زندگی منظم و روتینی داشت و همه چیزش به‌جا بود.»

اما آنچه در نخستین دیدار بیش از همه توجه او را جلب کرد، سکوت و نظم و حتی شوخ‌طبعی نبود؛ بلکه خضوع و خشوعی بود که در رفتار غلامرضا دیده می‌شد.

همسر شهید می‌گوید: «اولین چیزی که من را جذبش کرد خضوع و خشوعش بود. همان لحظه اول که دیدمش، گفتم همان کسی است که می‌خواهم. بسیار متانت داشت و در کنارش احساس آرامش می‌کردم.»

آشنایی؛ دیداری که به زندگی مشترک رسید

خانم زارع در سال ۱۳۹۸ با غلامرضا اوجانی آشنا شد. این آشنایی از طریق یکی از همکاران شهید شکل گرفت؛ آشنایی ساده‌ای که در همان نخستین دیدار، حس خوبی میان آن دو ایجاد کرد.

او درباره آغاز این آشنایی روایت می‌کند: «سال ۹۸ با هم آشنا شدیم. یکی از همکارانش ما را به هم معرفی کردند. من به خاطر کهولت سن پدر و مادرم دیر ازدواج کردم. قسمت شد که همدیگر را دیدیم و در همان جلسه اول مهرمان به دل همدیگر نشست.»

فاصله آشنایی تا عقد نیز چندان طولانی نبود. حدود سه هفته پس از آشنایی، آنها زندگی مشترکشان را آغاز کردند؛ ازدواجی که درست در روزهایی اتفاق افتاد که جهان در آستانه شیوع کرونا قرار داشت.

غلامرضا اوجانی در آن زمان سال‌ها تجربه خدمت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را پشت سر گذاشته بود. او از سال ۱۳۶۱، در حدود ۱۹ سالگی، وارد سپاه شده و در دوران دفاع مقدس نیز در جبهه‌ها حضور داشت.

همسر شهید اگرچه در آن سال‌ها در کنار او نبوده، اما از روایت‌های همسر و خواهرانش درباره آن دوران شنیده است که او حدود سه سال در منطقه جنگی حضور داشته و پس از آن نیز در بخش پشتیبانی فعالیت کرده است. حوزه کاری او در سپاه، بیشتر در بخش پرسنلی و جذب نیرو بوده است.

مردی که مسئولیت را رها نمی‌کرد

سال‌ها خدمت، برای غلامرضا اوجانی تنها یک عنوان شغلی نبود. حتی زمانی که بازنشسته شد، همچنان خود را در برابر کاری که بر عهده داشت مسئول می‌دانست. همسرش از روزهایی می‌گوید که او می‌توانست مانند هر فرد بازنشسته دیگری ساعات کاری‌اش را کمتر کند و زمان بیشتری را در خانه بگذراند، اما خودش چنین انتخابی نداشت.

او می‌گوید: «ایشان سال ۹۱ بازنشسته سپاه شدند، ولی بازگشت به کار کردند. از سال ۹۶ رسماً بازنشسته شدند، اما بعدش بدون اینکه حقوق دیگری بگیرند، دلی و مثل همیشه ساعت ۶ صبح می‌رفتند و ساعت ۲ بعدازظهر برمی‌گشتند.»

خانم زارع بارها به همسرش پیشنهاد کرده بود که با توجه به بازنشستگی، کمی بیشتر استراحت کند. «بهش می‌گفتم شما بازنشسته شدید؛ ساعت ۸ صبح برو، یا سه روز در هفته برو، یا ساعت ۱۲ برگرد. ولی می‌گفت نه، کار زیاد است، مسئولیت دارم.»

اما پشت این اصرار برای ادامه کار، انگیزه دیگری نیز وجود داشت؛ انگیزه‌ای که همسر شهید بعدها بیش از همیشه معنای آن را درک کرد.

«می‌گفت تا جایی می‌روم که به آرزویم برسم؛ آرزویم شهادت بود.»

«آرزوی قلبی‌اش شهادت بود»

غلامرضا مردی نبود که زیاد درباره خودش حرف بزند. همسرش بارها به این ویژگی اشاره می‌کند و می‌گوید او کم‌حرف بود، اما وقتی حرفی می‌زد، سخنش حساب‌شده و گزیده بود.

وقتی از خانم زارع درباره اینکه آیا شهید پیش از شهادت از آرزوی خود برای شهادت صحبت کرده بود یا نشانه‌ای از این موضوع دیده بود، می‌پرسند، پاسخ او کوتاه اما پرمعناست: «آرزوی قلبی‌اش شهادت بود. می‌گم کم صحبت می‌کرد، ولی گزیده می‌گفت.»

برای همسر شهید، این جمله حالا معنایی عمیق‌تر دارد. مردی که سال‌ها به کار و مسئولیتش پایبند بود، حتی پس از بازنشستگی نیز هر روز صبح زود از خانه خارج می‌شد و به محل کار می‌رفت؛ مردی که در کنار زندگی خانوادگی، همچنان خودش را در برابر مسئولیتی که پذیرفته بود متعهد می‌دانست. شاید به همین دلیل بود که همسرش وقتی به گذشته نگاه می‌کند، میان رفتارهای روزمره او و آرزوی شهادتش پیوندی می‌بیند که در آن روزها شاید به این روشنی قابل درک نبود.

احترام؛ یکی از مهم‌ترین درس‌های زندگی

یکی از پررنگ‌ترین خاطرات خانم زارع از همسرش، احترام ویژه‌ای است که غلامرضا برای خانواده، به‌خصوص مادرش، قائل بود.

مادر شهید در سال ۱۴۰۰ از دنیا رفت؛ دو سال پس از ازدواج غلامرضا و خانم زارع. همسر شهید می‌گوید از همان ابتدای زندگی مشترک، غلامرضا درباره احترام به خانواده با او صحبت کرده بود. «توی این دو سال به من می‌گفت من به خانواده‌ام، ولی ویژه به مادرم، خیلی احترام می‌گذارم.» خانم زارع نیز با توجه به اینکه مادر خودش را از دست داده بود، مادر همسرش را مانند مادر خودش می‌دانست. «من بهش می‌گفتم مادر شما، مادر من هم هست.» غلامرضا نیز این نگاه را در عمل نشان می‌داد. آنها مرتب به مادر او سر می‌زدند و هفته‌ای یک روز نیز برای شام به خانه مادرش می‌رفتند. مادر شهید گاهی نگران هزینه رفت‌وآمد آنها بود و می‌گفت این همه کرایه ندهند و کمتر بیایند، اما غلامرضا پاسخ دیگری داشت.

همسرش نقل می‌کند: «می‌گفت تا هستی، من میام؛ وظیفه‌ام هم هست.» مادرش نیز همیشه منتظر آمدن او بود و می‌گفت: «غلام هم داره میاد.»

رابطه میان مادر و پسر سرشار از محبت بود و از دست دادن مادر، ضربه بزرگی برای غلامرضا محسوب شد.

احترامی که برای همه یکسان بود

احترام در نگاه غلامرضا اوجانی فقط به بزرگ‌ترهای خانواده محدود نمی‌شد. به گفته همسرش، او برای هر انسانی، فارغ از سن و جایگاه، احترام قائل بود.

خانم زارع می‌گوید یکی از چیزهایی که از همسرش یاد گرفته، همین رفتار محترمانه با دیگران بوده است. «روز اول به من گفت احترام به من و خانواده‌ام بگذاری، خیلی برایش مهم بود و خودش هم دقیقاً همین کار را می‌کرد.»

او ادامه می‌دهد: «بچه دوساله اگر بود، همان احترام را می‌گذاشت؛ چه خانم یا آقای سن بالا. جلویشان بلند می‌شد، دست می‌داد، احترامشان می‌کرد.» این رفتار برای همسرش گاهی حتی تعجب‌آور بود. وقتی کودکی سه یا چهار ساله مهمانشان بود، غلامرضا همان اندازه برای او احترام قائل می‌شد که برای یک فرد بزرگسال.

همسرش به یاد می‌آورد: «متعجب می‌شدم؛ می‌گفتم یک بچه سه چهار ساله است، شما چرا این‌قدر معذبید؟ برو دراز بکش. می‌گفت نه، بچه احترام دارد؛ مهمان احترام دارد، چه بچه باشد و چه بزرگ.»

برای خانم زارع، اینها تنها خاطراتی از یک همسر نیست؛ بخشی از درس‌هایی است که در سال‌های زندگی مشترک از او آموخته است.

«شهر دست صاحبشه»

غلامرضا در زندگی خانوادگی نیز چندان درباره مسائل کاری و اتفاقات بیرون از خانه صحبت نمی‌کرد. همسرش می‌گوید: «خیلی کم حرف بود. از مسائل بیرون و کار اصلاً صحبت نمی‌کرد.» با این حال، گاهی جمله‌هایی کوتاه از او باقی مانده که حالا در ذهن همسرش ماندگار شده است. یک بار که خانم زارع درباره اوضاع شهر از همسرش پرسیده بود، غلامرضا در پاسخ گفته بود: «شهر دست صاحبشه.» همسر شهید می‌گوید این جمله «تکیه‌کلام» او بود. اما در ماه‌های پایانی زندگی، چیزی در رفتار غلامرضا تغییر کرده بود؛ تغییری که آن زمان شاید برای همسرش چندان قابل فهم نبود، اما پس از شهادت، وقتی خاطرات را کنار هم گذاشت، بیشتر به چشم آمد. «این اواخر، سه چهار ماه آخر، توجهش نسبت به من کمتر شده بود.»

خانم زارع حتی دو سه بار این موضوع را با او مطرح کرده بود. پیش از آن اگر شب جایی می‌رفت، غلامرضا به دنبال همسرش می‌رفت و اگر دیر می‌شد، می‌گفت همان‌جا بماند تا خودش بیاید. اما در ماه‌های آخر، رفتار او کمی متفاوت شده بود. یک بار که شب بود، به همسرش گفت خودش به خانه بیاید. امروز، این تغییرات کوچک برای خانم زارع یادآور روزهایی است که شاید غلامرضا بیش از همیشه درگیر مسئولیت‌ها و اتفاقاتی بود که خودش کمتر درباره آنها حرف می‌زد.

آخرین صبح؛ قهوه، نماز و یک نگاه طولانی

آخرین دیدار، شاید معمولی‌ترین صبح یک زندگی مشترک بود؛ اما بعدها هر جزئیات آن برای همسر شهید به خاطره‌ای فراموش‌نشدنی تبدیل شد. غلامرضا مثل همیشه ساعت ۶ صبح بیدار شد. خانم زارع برایش قهوه آماده کرد و لباس‌هایش را مرتب کرد. او عادت داشت صبح‌ها قهوه بخورد. قهوه‌اش را نوشید، نمازش را خواند و لباس پوشید تا راهی محل کار شود. اما در خانه آنها، کنار در، تابلویی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: «یا مهدی». غلامرضا هر روز هنگام خروج از خانه، به این تابلو نگاه می‌کرد. لحظه‌ای به امام زمان(عج) متوسل می‌شد، لبخند کوتاهی می‌زد و از خانه خارج می‌شد. اما آن روز با روزهای دیگر تفاوت داشت.

همسر شهید می‌گوید: «روز آخر با لباس‌های مرتب‌تر از همیشه دیدم دارد با آقا صحبت می‌کند که از همیشه طولانی‌تر شد.» غلامرضا به تابلو نگاه کرد و لبخند عمیقی زد. خانم زارع از او پرسید: «چی می‌گی به آقا؟ می‌شه به من هم بگی؟» غلامرضا خندید و گفت: «برو تو، برو.» همسرش هنگام رفتن به او گفت: «مواظب خودت باش.» و بعد با لحنی که شاید آن لحظه برایش تنها یک شوخی یا درخواست محبت‌آمیز بود، اضافه کرد: «از آن لبخندهایی که به آقا می‌زنی، به من هم بزن.» همین جمله، آخرین گفت‌وگوی آنها شد.

«خیالت راحت باشد، من را نمی‌زنند»

خانم زارع آن روز حدود ساعت ۱۰ به خانه مادرش رفته بود. ناگهان سر و صداهایی شنید. برادرش گفت: «کرج را دارند می‌زنند.» نگران شد و فوراً با غلامرضا تماس گرفت. پرسید کجاست و غلامرضا پاسخ داد که سر کار است. همسرش گفت: «دارند کرج را می‌زنند، چه کار می‌خواهی بکنی؟» پاسخ غلامرضا آرام بود؛ همان آرامشی که همسرش سال‌ها در وجود او دیده بود. «خیالت راحت باشد، من را نمی‌زنند.» غلامرضا عادتی داشت که هیچ‌گاه مقابل همکارانش با همسرش شوخی نمی‌کرد و نمی‌خندید. اما آن روز، در همان آخرین تماس، برخلاف همیشه، خنده‌ای عمیق کرد. به همسرش گفت: «برو به کارت برس، من جام خوبه.» فقط ده دقیقه بعد، خبر شهادت او رسید. همسر شهید می‌گوید: «ده دقیقه بعدش دیگر شهید شد.»

هنوز با رفتنش کنار نیامده‌ام

اکنون از آن روز گذشته است، اما برای خانم زارع، پذیرفتن نبودن غلامرضا هنوز آسان نیست. وقتی از او می‌پرسند چگونه با دوری و فراق کنار می‌آید، پاسخ کوتاه و صادقانه است: «خیلی سخت است. هنوز کنار نیامدم. از خودش خواستم که صبرش را به من بدهد، ولی واقعاً سخت است.» این جمله شاید ساده‌ترین توصیف از روزهای پس از شهادت باشد؛ روزهایی که یک زندگی مشترک، ناگهان به خاطرات تبدیل می‌شود و چیزهایی که زمانی عادی به نظر می‌رسیدند، ارزش دیگری پیدا می‌کنند. فنجان قهوه صبحگاهی، مرتب کردن لباس‌ها، نگاه به تابلوی «یا مهدی»، رفتن ساعت ۶ صبح به محل کار و حتی یک جمله کوتاه درباره اوضاع شهر، حالا همه بخشی از خاطرات همسر شهید شده‌اند.

«خدا یک گروه خاص را گلچین کرد»

خانم زارع در پایان سخنانش، خطاب به همسران شهدای جنگ دوازده‌روزه، از نگاه خود به شهادت و مسیری که همسرانشان طی کرده‌اند می‌گوید. او معتقد است شهدای این حادثه ویژگی‌های مشترکی داشتند و می‌گوید: «اعتقادم این است که خدا یک گروه خاص را گلچین کرد؛ یک لحظه در آسمان را باز کرد و یک سری را برد.» او با اشاره به مردم غزه و فلسطین ادامه می‌دهد که در کشور ما نیز احساس می‌کند این شهدا به شکلی خاص انتخاب شدند و ویژگی‌هایی مشترک داشتند؛ از جمله مردم‌داری و اخلاق نیکو. اما حرف آخر او، حرفی از جنس صبر است؛ صبری که خودش نیز هنوز در حال آموختن آن است. «فقط می‌توانم بگویم که صبر کنیم و راهشان را ادامه بدهیم. خیلی سخت است. گله می‌کنم که من را نبردی، ولی از همه می‌خواهم راهی را که رفتند ادامه بدهیم.»

روایت خانم زارع از شهید غلامرضا اوجانی، روایت مردی است که کم حرف می‌زد، اما رفتارهایش حرف‌های زیادی برای گفتن داشت؛ مردی که مسئولیت را حتی پس از بازنشستگی رها نکرد، برای مادر و خانواده‌اش احترام ویژه‌ای قائل بود، به کوچک‌ترین مهمان خانه نیز احترام می‌گذاشت و شهادت را آرزوی قلبی خود می‌دانست.

آخرین تصویر او برای همسرش نیز همان تصویر آشنای مردی است که هر روز پیش از خروج از خانه، به تابلوی «یا مهدی» نگاه می‌کرد؛ اما در آخرین صبح، مکثش طولانی‌تر شد، لبخندش عمیق‌تر و گفت‌وگویش با امام زمان(عج) متفاوت‌تر از همیشه بود.

شاید خانم زارع آن روز نمی‌دانست که این آخرین صبح زندگی مشترکشان است. نمی‌دانست آخرین جمله‌اش «مواظب خودت باش» خواهد بود و آخرین پاسخ غلامرضا «من جام خوبه».

اما امروز، میان تمام خاطراتی که از او دارد، همین آخرین تصویر برایش ماندگار شده است؛ تصویری از مردی که رفت، اما برای همسرش، هنوز در خاطرات خانه، در یک فنجان قهوه صبحگاهی، در تابلوی «یا مهدی» و در دعایی که برای صبر از او می‌خواهد، حضور دارد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه