شهدا زندهاند و شاهد اعمال ما هستند
در این گفتوگو، جعفر اعرابی فرزند جانعلی، جانباز دفاع مقدس، خاطرات خود را از اعزام به جبهه در سن پانزده سالگی، عملیاتهای مختلف، جانبازی و همرزمان شهیدش روایت میکند. او از انگیزههایش برای رفتن به جبهه، معنویت شبهای عملیات و درسهای ایثار و فداکاری برای نسل امروز در گفتوگو با نوید شاهد سمنان میگوید.

اعزام به جبهه در پانزده سالگی
منبخاطر وطن، دین، ناموس و سخنان امام راحل(ره) تصمیم به رفتن گرفتم، ولی سنم کم بود و به همین خاطر من را رد میکردند. تا اینکه داییام «حسین یغمائیان» به شهادت رسید. بعد از این ماجرا برای رفتن به جبهه خیلی مصمم و پیگیرتر شدم. برای رفتن به جبهه، هرموقع به بسیج میرفتم، به من میگفتند: «سن شما کم است.» من هم هر روز میرفتم بسیج تا اینکه آنها بهخاطر سماجتم، اسمم را نوشتند و در اول فروردین ۱۳۶۴ اعزام شدم. بنده آن موقع پانزده ساله بودم. در عملیاتهای والفجر هشت، پاتک مهران، کربلای چهار و پنج، عملیات نصر هشت در سلیمانیه عراق در ارتفاعات گردویی و گوجار، عملیات جزیره جنوبی و پاتک شیخ محمد و گوجار شرکت کردم و چندین بار مجروح شدم که اولین بار در والفجر هشت و بعد در جزیره جنوبی و شیخ محمد و گوجار. در والفجر هشت بر اثر موج انفجار از ناحیه کمر، پا، سر و گوش در جزیره جنوبی هم بر اثر موج انفجار و در گوجار بر اثر شیمیایی از ناحیه چشم و سینه جانباز شدم. البته اگر خداوند از ما قبول کند، من در مقابل آنهایی که شهید شدند و دیگر جانبازان گرانقدر حرفی برای گفتن ندارم.
همرزمان شهید و ویژگیهای آنان
از میان دوستان و همرزمان شهیدم چند نفری هستند که بنده افتخار این را داشتم که در خدمتشان و همراهشان باشم. همه شهدا ویژگیهای مشترکی داشتند، همگی صبور، مخلص، با ایمان و نماز شب خوان بودند. دو تن از این شهدا در عملیات جزیره جنوبی به شهادت رسیدند که هر دوی آنها برای اولین بار بود که اعزام میشدند و بنده مسئول تیم و آرپیچیزن آنها بودم. این دو شهید والامقام بنامهای شهیدان «سید مهدی احمدپناهی» و «محمدرضا اخلاقی» خیلی آرام و صبور بودند. بیشتر اوقات خواب بودند مگر مواقع نماز، نهار و شام که من به آنها میگفتم شما که اینقدر میخوابید آخر شهید میشوید که همین هم شد، جلوی بنده آنها شهید شدند و بنده مجروح شدم. آخرین دیدار و آخرین حرفهایم با شهید «جلال طاهریان» درخصوص شهیدان یغمانژاد، مانیپور و احمدزاده بود که بعد از آن به من گفت: «به عقب برگرد، به محض اینکه بلند شدم، ایشان به شهادت رسید و حسرت را به دل من باقی گذاشت.»
معنویت شبهای عملیات
بیشترین چیز بعد از نماز، رفاقت بچهها و معنویت خاصی که در آن فضا حاکم بود به ما قوت قلب میداد. شبهای عملیات خیلی خاص بود، معنویت خاصی داشت. ما در شب عملیات روضه خوانی، مداحی و با رفقا خداحافظی میکردیم. بعضی از بچهها میرفتند به جای خلوت تا با خدای خودشان راز و نیاز کنند و بعضیها هم وصیتنامه مینوشتند. بعد از جانبازی و پایان جنگ، سختترین بخش، دوری ازآن همه ایثار، گذشت و فداکاری بود. با آثار جانبازی به کمک و لطف و کرامت خداوند مهربان و کمک و یاری همسر گرامی و از خودگذشتهام کنار آمدم که الان با نبود رهبر عزیز و شهیدمان سختتر شده است. باید بگویم نسل جدید و جوان ما این چیزها را باور نمیکنند، ولی مهمترین درس، گذشت، ایثار و فداکاری است. همین ازخودگذشتگی که شهدا با رفتار و با شهادتشان از خود نشان دادند. فرهنگ جبهه همین جوانمردی و ایثاری بود که باید حفظ شود.
مردم پای کار انقلاب
شرایط کنونی جامعه با شرایط دوران دفاع مقدس فرق کرده است، ولی الحمدلله مردم هنوز هم پای کار انقلاب هستند؛ همانطور که رهبر شهیدمان فرمودند: «مردم مبعوث میشوند و این پرچم را بالا نگه میدارند.» آن روزها هرچه بود جنگ تن به تن و رو در رو بود، اما حالا باید واقعاً ایمان قویای داشت که بتوان از پسش برآمد. مردم عزیز و باغیرت ایران، الحمدلله همچنان هم مثل قبل میتوانند با نگه داشتن خیابان و پشت رهبر بودن در برابر دشمن ایستادگی کنند و مثل همیشه پیروز و سربلند شوند. شهدای ما همیشه زندهاند و شاهد همهچیز هستند ولی به نظر من اگر شهدا الآن زنده بودند و میخواستند توصیهای کنند، روی صحبتشان با مسئولان ما بود که هوای رهبر و این مردم مظلوم را داشته باشند و برخی از آنها از پشت خنجر به ریشه مملکت نزنند.
گفتوگو از حمیدرضا گلهاشم