«گاری پول» تعبیر یک مادر برای پسری که از کودکی متفاوت بود
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «حسین تاجیک» يكم فروردين1342، در روستاي شاربماء از توابع شهرستان كهنوج ديده به جهان گشود. پدرش رمضان و مادرش رقيه نام داشت. تا پايان مقطع متوسطه تحصيل كرد. سال 1361، ازدواج نمود و صاحب دو پسر شد. پاسدار بود، با سمت فرمانده گردان 415 تيپ 1ثارالله به جبهه اعزام شد. هشتم بهمن1365، در شلمچه بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مزار وي در بهشت زهراي فارياب كهنوج واقع است.

در ادامه خاطراتی پیرامون این شهید مرور می کنیم:
نذری که برای تولد حسین ادا شد
مادر شهید روایت میکند: «حسین فروردین سال ۱۳۴۲ در روستای شادبهار به دنیا آمد. آن زمان روستا از توابع جیرفت بود و امروز از توابع شهرستان کهنوج محسوب میشود. حسین سومین فرزند خانواده و نخستین پسرمان بود. قبل از تولد حسین نذر کرده بودیم اگر بچه سوممان پسر و سالم باشد، یک گوسفند قربانی کنیم. خدا حسین را سالم به ما داد و ما هم شب ششم تولدش نذریمان را ادا کردیم.»
کودکی در کپر و بازی با الیاف خرما
زندگی خانواده ساده بود. مادر شهید میگوید: «ابتدا در کپر زندگی میکردیم و بعدها یک اتاق گلی ساختیم. بچهها امکانات خاصی برای بازی نداشتند و با همان چیزهایی که اطرافشان بود سرگرم میشدند. از الیاف درخت خرما سبد و سطل درست میکردند و با سنگ برای خودشان خانه میساختند.» در میان این کودکان، حسین پسری آرام و کمحاشیه بود. مادرش میگوید: «هیچوقت یادم نمیآید مجبور شده باشم او را تنبیه کنم. آرام بود و کمتر اذیت میکرد.»
پسری که از ۱۰ سالگی نماز میخواند
«حسین از حدود ۱۰ سالگی نماز میخواند و روزه میگرفت. همین اخلاقش باعث شده بود همسایهها و فامیل دوستش داشته باشند. بعضیها رفتار حسین را برای بچههای خودشان مثال میزدند.» حسین علاقه زیادی به مادربزرگش نیز داشت. روزهایی که مدرسهاش از خانه فاصله زیادی داشت، ظهرها به خانه مادربزرگ میرفت و ناهارش را در کنار او میخورد.
«گاری پول»؛ خوابی که سالها در ذهن مادر ماند
مادر شهید از خوابی میگوید که هیچگاه فراموشش نکرد: «یک شب خواب دیدم یک گاری پول به دستم رسیده است. خوابم را برای یکی از بستگان که آدم مذهبی و اهل اعتقادی بود تعریف کردم. گفت: "گاری پول تو حسین است؛ فرزند صالحی که خدا به تو داده است." آن موقع شاید معنی حرفش را درست نمیفهمیدم؛ اما بعدها که حسین بزرگ شد و راه انقلاب و جبهه را در پیش گرفت، همیشه آن خواب یادم میآمد.»
آرزوی طلبگی در قم
حسین از همان نوجوانی به مسائل دینی علاقه داشت. مادرش میگوید روزی روحانیای از رودان به روستای آنها آمده بود و از حسین پرسید در آینده دوست دارد چهکاره شود. حسین پاسخ داده بود: «دلم میخواهد بروم قم درس طلبگی بخوانم.» آرزویی که شاید قرار بود او را به حوزه علمیه قم برساند، اما حوادث روزگار مسیر دیگری پیش پایش گذاشت؛ مسیری که از مبارزه با رژیم پهلوی آغاز شد و سرانجام به جبهههای دفاع مقدس رسید.
انتهای یپام/