وقتی یک غذای سوخته، بهانهای برای شناخت عبدالمهدی شد
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «عبد المهدی مغفوری» در سال ۱۳۳۵ در کرمان به دنیا آمد. عبد المهدی تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در کرمان به پایان برد و پس از پایان دوره دبیرستان در دانشسرا پذیرفته شد. وی در رشته برق فوق دیپلم گرفت و در همین زمان بود که به خدمت سربازی فرا خواند ه شد. عبدالمهدی در این دوران سخت به مبارزات خود ادامه داد و پس از پیروزی انقلاب به کرمان بازگشت. با اینکه در دانشگاه پذیرفته شده بود با پوشیدن لباس سبز سپاه را ترجیح داد.او مدتی در کردستان بود. عبدالمهدی در موقعیت مختلف فرماندهی در سطح لشکر ۴۱ ثارالله و بسیج قرار گرفت و بیش از بیش در روند پر تلاطم نبرد سهیم شد. عبد المهدی مغفوری در عملیات کربلای۴ و در جزیره ام الرصاص پاداش جهاد اکبر و اصغر خود را گرفت و ساکن کوچه پروانهها شد.

در ادامه خاطراتی پیرامون شهید «عبد المهدی مغفوری» به نقل از کتاب به «رنگ خدا» را مرور می کنیم:
دو هفته از ازدواجشان گذشته بود که به زرند برگشتند و خانهای نزدیک منزل خواهر زهرا اجاره کردند. مادر برای آغاز زندگی مشترک دخترش جهیزیهای کامل آماده کرده بود؛ از قالی کرمان گرفته تا لوازم برقی و وسایلی که برای یک زندگی آرام لازم بود.
اما وقتی عبدالمهدی حجم کارتنها و وسایل را دید، با تعجب پرسید: «این همه وسیله میخواهی چهکار کنی؟» برای او زندگی سادهتر از این حرفها بود. اصرار کرد بخشی از وسایل را نبرند و مقداری از جهیزیه برای خواهران دیگر زهرا بماند. خانه جدید سرانجام با همان وسایلی که ضروریتر بودند، چیده شد.
شهید مغفوری در زندگی روزمره نیز همین سادگی را دنبال میکرد. صبحها پیش از اذان بیدار بود و تهجد و نافله میخواند. صبح تا ظهر به سپاه میرفت، ظهر برای ناهار به خانه بازمیگشت و پس از استراحت کوتاهی دوباره راهی محل کار میشد. زهرا تلاش میکرد با پختن غذا و آماده کردن سفره، خستگی کار را از تن همسرش بیرون کند. اما یک روز همهچیز آنطور که باید پیش نرفت. ماشپلو هم سوخت و هم شور شد.
وقتی عبدالمهدی به خانه آمد، همسرش با شرمندگی گفت: «غذا سوخته، بوی سوختگی میدهد، شور هم شده.» عبدالمهدی اما لبخند زد و گفت: «شده دیگه خانم، بیار میخوریم.» نمک را مزه کرد، «بسمالله» گفت و شروع به خوردن کرد. وقتی دید همسرش دست به غذا نمیزند، علت را پرسید. زهرا با تعجب گفت: «چهجوری میتونی بخوری؟»
پاسخ عبدالمهدی، تنها درباره یک غذای شور و سوخته نبود؛ نگاه او به زندگی را نشان میداد. گفت: «غذا میخورم که توان بدنی برای کار داشته باشم، نمیخورم که لذتش را تجربه کنم.» بعد از غذا نیز ظرفها را از دست همسرش گرفت و گفت: «شما خسته شدی، غذا پختی، خودم ظرفها را میشویم.»
برای عبدالمهدی، زندگی عرصهای برای راحتطلبی و تجمل نبود. او تلاش میکرد حتی در کوچکترین رفتارهای روزمره، نگاه خود به سادهزیستی، قناعت و قدرشناسی از نعمتهای خداوند را حفظ کند؛ نگاهی که سالها بعد نیز در خاطرات همسرش بهعنوان یکی از ویژگیهای برجسته شخصیت او باقی ماند.
ادامه دارد ....
انتهای پیام/