آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۴۸۷
۱۰:۵۵

۱۴۰۵/۰۶/۲۴
گفت‌وگوی نوید شاهد با همسر شهید عبدی؛

او در اوج سختی‌ها، تنها به فکر میهن بود

در تمام آن لحظاتی که سایه سنگین جنگ بر زندگی‌مان گسترده بود، او گویی در جهانی دیگر سیر می‌کرد. وقتی از همسر شهید عبدی درباره دوران سخت جدایی می‌پرسم، بغضش را با یادآوری یک اصل همیشگی فرو می‌خورد: “او در اوج سختی‌ها، تنها به فکر میهن بود.” این روایتی است از نگاه زنی که معنای واقعی ایثار را در کنار مردی یافت که “وطن” را بر “خود” مقدم شمرده بود.


به گزارش نوید شاهد البرز: در هیاهوی دنیای پرزرق‌وبرق امروز، هنوز هم قصه‌هایی جاری است که بوی خلوص، حیا و ایمان ناب روزهای اول انقلاب را می‌دهد. قصه پیوندهایی که بر سر مزار شهیدان شکل می‌گیرند و به شهادت ختم می‌شوند. شهید «حسین عبدی طاستقار» دلاورمرد ۳۶ ساله‌ای از نیروهای جان‌برکف یگان ویژه فراجا (تیپ یک تهران) بود که در جریان تجاوز ددمنشانه رژیم صهیونیستی در جنگ ۱۲ روزه، بر اثر بمباران ناجوانمردانه مقر یگان در تاریخ ۲ تیرماه به فیض عظیم شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش در آستان مقدس امامزاده طاهر (ع) کرج آرام گرفت. 

مصاحبه

 نوید شاهد البرز در گفت‌وگویی تفصیلی، پای صحبت‌های صمیمی و بغض‌های زینب‌گونه همسر صبور این شهید، خانم «زینب بهزادی» نشسته است؛ همسری که در یک روز، داغِ هم‌زمان پدر و شریک زندگی‌اش را به جان خرید، اما با صلابت ایستاد تا فریاد بزند: «یک سرباز فدای ولایت شد، اما من دو فرزندم را فدایی رهبرم تربیت خواهم کرد.»
مصاحبه

 توسل به شهید غواص در امامزاده طاهر و تقدیری که در مشهد امضا شد

ماجرای آغاز این زندگی مشترک، خود از یک نشانه معنوی و پیوند با شهدا آغاز می‌شود. همسر شهید با مرور خاطرات روزهای خواستگاری و آشنایی می‌گوید: «ما هیچ‌گونه نسبت فامیلی با یکدیگر نداشتیم. همیشه با خانواده برای زیارت به امامزاده طاهر (ع) کرج می‌رفتیم. خوب خاطرم هست یک‌بار، مدتی پیش از آنکه صحبتی از خواستگاری مطرح شود، رفته بودم سر مزار یک شهید غواص گمنام در امامزاده طاهر. دلم شکست و همان‌جا رو به آن شهید غواص گفتم: "از خدا بخواه کسی را قسمتم کند که دست مرا بگیرد و مرا به خدا برساند." دقیقاً یک هفته بعد، باز هم به همراه خانواده در صحن امامزاده طاهر نشسته بودیم که تلفن همراهمان زنگ خورد؛ خانواده آقا حسین پشت خط بودند و گفتند می‌خواهند برای امر خیر خدمت برسند، در حالی که ما اصلاً همدیگر را نمی‌شناختیم!»

وی در ادامه از نذر همسرش در حرم امام رضا (ع) پرده برمی‌دارد: «بعدها آقا حسین برایم تعریف کرد که یک‌بار مرا در خیابان با چادر دیده بود و خواسته بود بیاید و بگوید مادرم را بفرستم خواستگاری، اما حیا مانعش شده بود. پشیمان شده و مستقیم رفته بود مشهد پابوس امام رضا (ع) و همان‌جا رو به حضرت گفته بود: "آقا جان، اگر صلاح و قسمتم است، خودت این پیوند را رقم بزن." همان توسل در مشهد و دعای من سر مزار شهید غواص، ما را سر راه هم قرار داد.»

 حیایی که دلم را برد؛ جلسه‌ای که سرش را بالا نیاورد

همسر شهید درباره معیارهای خود برای انتخاب همسر و جلسه نخست خواستگاری می‌گوید: «جلسه اولی که برای گفتگو به اتاق آمدیم، در طول تمام صحبت‌ها حتی یک‌بار هم سرش را بالا نیاورد تا مرا نگاه کند! چشم‌پاکی و حیا برای من اولویت اول بود. با خودم گفتم مردی که این‌قدر حریم نگاه دارد و به نامحرم نگاه نمی‌کند، تکیه‌گاه مطمئنی است. یکی از شرط‌های اصلی من چادرم بود و برای او هم تقوا و حجاب ارزش داشت. وقتی رفتند، خانواده‌ام پرسیدند چطور بود؟ گفتم ندیدمش چون اصلاً سرش را بالا نگرفت! جلسه دوم که با خانواده آمدند، این پیوند مبارک شکل گرفت و در دوم آذرماه ۱۳۹۷ عقد کردیم و سال ۱۳۹۹ زندگی مشترکمان آغاز شد؛ حیاتی طیبه که حاصل آن دو غنچه نازنین به نام‌های رقیه‌زهرا (۴ ساله) و ابوالفضل (۲ ساله) است.»

عشقی به امام حسین (ع) که به آن غبطه می‌خوردم

خانم بهزادی با نگاهی سرشار از دلتنگی به خصلت‌های معنوی شهید اشاره کرده و ادامه می‌دهد:«حسین واقعاً چشم‌پاک و مأخوذ به حیا بود. وقتی با هم در خیابان راه می‌رفتیم، همیشه سرش پایین بود. اما بارزترین و عمیق‌ترین خصلت او، عشق سوزناکش به اباعبدالله الحسین (ع) بود. جوری از امام حسین (ع) صحبت می‌کرد و چنان عاشقانه و از عمق جان اشک می‌ریخت که من گاهی به عنوان همسرش به این عشق غبطه می‌خوردم و می‌گفتم خدایا این چه علاقه‌ای است که کسی را حتی بیشتر از من در قلبش جای داده است! سالی یکی دو بار هر طور شده خودش را به کربلا می‌رساند؛ حتی خیلی وقت‌ها با دست و جیب خالی راهی می‌شد اما می‌گفت آقا خودش می‌طلبد و واقعاً هم اسبابش فراهم می‌شد.»

وی از عاطفه و مهربانی بی‌نظیر شهید در خانواده یاد می‌کند: «حسین بی‌نهایت دل‌رحم و مهربان بود. وقتی دخترمان رقیه‌زهرا به دنیا آمد و به دلیل زردی در بیمارستان بستری شد، من برای لحظه‌ای به اتاقم رفتم. پرستار بخش با شگفتی به من گفت همسرت چقدر احساساتی است! او بالای سر دستگاه نوزاد رفته بود و وقتی گریه دخترش را دیده بود، پا به پای او اشک می‌ریخت. تا این حد عاشق فرزندان و خانواده‌اش بود.»

 شوخی‌های شهادت در خانه؛ «بچه‌ها را به تو می‌سپارم و می‌روم»

آرزوی شهادت، جزئی جدانشدنی از کلام و رفتار روزمره شهید عبدی بود؛ آرزویی که همسر را گاه نگران و بی‌قرار می‌کرد:«تقریباً همیشه در خانه صحبت از شهادت بود. مدام به من می‌گفت: "زینب، من آخرش شهید می‌شوم." من بغض می‌کردم و می‌گفتم: حسین، تو بروی من با دو تا بچه کوچک چطور زندگی کنم؟ اما با آرامش دست روی شانه‌ام می‌گذاشت و می‌گفت: "من بچه‌ها را به تو می‌سپارم و می‌روم، خیالم از بابت تو راحت است." این جمله دیگر ورد زبانش و شوخی هر روزه خانه‌مان شده بود: "من می‌خواهم شهید بشوم، حواست به بچه‌ها باشد." من گاهی ناراحت و عصبانی می‌شدم و می‌گفتم نگو، بچه‌ها به تو نیاز دارند؛ اما شهادت تمام فکر و ذکرش بود.»

 رؤیاهای صادقه‌ای که تعبیر شدند؛ از کاسه آب قمر بنی‌هاشم تا جاماندن از غافله حاج قاسم

همسر شهید به خواب‌های شگفت‌انگیز و صادقه‌ای که شهید در ماه‌های پایانی عمرش می‌دید اشاره می‌کند: «حسین خیلی خواب اهل‌بیت (ع) را می‌دید. یک‌بار برایم تعریف کرد: "خواب دیدم در صحرای کربلا هستم و دشمن دارد تک‌تک یاران را گردن می‌زند. نوبت به من که رسید، یک‌لحظه دلم لرزید و با خودم گفتم بچه‌هایم هنوز کوچکند؛ همان لحظه تیغ از روی گردنم کنار رفت و سرم را نزدند!" انگار آن دودلی مانع شهادتش شده بود تا اینکه خودش را خالص‌تر کرد. 

خواب دیگری دیده بود که می‌گفت: "سر سفره باکرم حضرت ابوالفضل العباس (ع) نشسته بودم و خودِ آقا یک کاسه آب گوارا به دست من داد." و بار دیگر بعد از شهادت حاج قاسم سلیمانی خواب دیده بود: "در مجلسی بزرگ همه نشسته بودیم و شهید سلیمانی ایستاده سخنرانی می‌کرد. بعد سردار رو کرد به یکی از برادران و فرمود نوبت شماست. من در خواب با حسرت نگاه می‌کردم و می‌سوختم که چرا نوبت من نشد؟ آن برادر شهید شد و من جا ماندم..." و حالا می‌بینم که بالاخره نوبت او هم رسید.»

 به تقلید از شهید اینانلو؛ رمز دوست‌داشتن ما «یادت باشه» بود

یکی از زیباترین و عاشقانه‌ترین فرازهای این مصاحبه، الگوگیری این زوج از سبک زندگی شهدای مدافع حرم است: «همسرم علاقه شدیدی به کتاب‌ها و سیره شهدا داشت. به تقلید از شهید مدافع حرم (شهید اینانلو یا شهید سیاه‌کالی مرادی)، وقتی می‌خواست به من ابراز علاقه کند یا در جمع و پشت تلفن کاری بگوید "دوستت دارم"، رمزمان کلمه **"یادت باشه"** بود. هر زمان سر کار بود، شیفت بود یا در حضور دیگران نمی‌توانست راحت صحبت کند، با همان لحن آرام می‌گفت: "یادت باشه..." و من تمام حرف‌های دلش را از همین دو کلمه می‌خواندم. او معتقد بود انسان برای رسیدن به قله شهادت، باید در ریزترین رفتارهای روزمره‌اش هم از شهدا تقلید کند؛ واقعاً هم شهدا را تقلید کرد تا سرانجام خودش هم آسمانی شد.»

 روزهای منتهی به شهادت؛ تغییر احوال و گریه‌های کودکان کار پای بنر شهید

خانم بهزادی با چشمانی اشک‌بار از روزهای آخر و خبر تلخ پرواز همسرش می‌گوید: «در روزهای آخر، رفتارش کاملاً دگرگون شده بود. لبخندهایش جنس دیگری داشت، خوش‌رویی، گذشت و مهربانی‌اش با همه دوچندان شده بود؛ گویی سبک‌بال شده بود و تعلقاتش به این دنیا قطع شده بود. تا اینکه در ۲ تیرماه، در جریان حملات جنایتکارانه صهیونیست‌ها به یگان ویژه فراجا تهران، در پی اصابت بمب به آرزوی دیرینه‌اش رسید. تقدیر چنان رقم خورد که دقیقاً در همان روزِ شهادت همسرم، پدر بزرگوارم نیز به رحمت خدا رفت! روزهای بی‌نهایت سختی بود؛ یک پایم در مراسم تشییع پدرم بود و یک پایم در تدارک استقبال از پیکر غرق به خون همسرم... داغ روی داغ آمد اما خدا خودش به دل ما صبوری داد.»

وی خاطره‌ای تکان‌دهنده از دست‌گیری‌های پنهانی همسرش نقل می‌کند: «حسین بسیار دست‌به‌خیر بود و بی‌صدا به نیازمندان کمک می‌کرد. برادر کوچکم بعد از شهادت حسین سر کوچه ایستاده بود و با بغض می‌گفت: "زنداداش، بیا ببین چند تا از بچه‌ها و کودکان کار زیر بنر عکس حسین ایستاده‌اند و زارزار گریه می‌کنند؛ می‌گویند این همان آقایی است که همیشه در خیابان برای ما خوراکی و وسیله می‌خرید، به ما پول می‌داد و با مهربانی می‌گفت بروید برای خودتان خرید کنید..." ما تازه بعد از شهادتش فهمیدیم چه گره‌هایی از کار مردم باز می‌کرده است.»

 پیام همسر شهید: «یک سرباز دادم، دو سرباز دیگر برای رهبرم تربیت می‌کنم»

در بخش پایانی این گفتگو، همسر شهید حسین عبدی طاستقار با صلابتی برگرفته از حضرت زینب (س)، پیامی ماندگار برای همسران شهدا و جوانان این مرزوبوم مخابره می‌کند: «ما همسران شهدا رسالت سنگینی بر دوش داریم؛ اکنون باید هم برای فرزندانمان پدر باشیم و هم مادر. ما همسرانمان را در راه قرآن، اسلام و اهل‌بیت (ع) فدا کردیم و به این فداکاری افتخار می‌کنیم. من رقیه‌زهرا و ابوالفضل را به گونه‌ای تربیت خواهم کرد که سربازان مخلص امام زمان (عج) و گوش‌به‌فرمان ولی‌فقیه باشند. اگر دشمن گمان می‌کند با ترور و شهادتِ مردانمان ما را به زانو درمی‌آورد، کور خوانده است؛ اگر یک سرباز از خیمه ولایت کم شد، من دو سرباز دیگر تقدیم رهبرم می‌کنم و اگر روزی نیاز باشد، خودم نیز چادر به کمر می‌بندم و به میدان می‌آیم تا دست احدی از دشمنان به وجبی از خاک این میهن نرسد و خیال نکنند مولا و مقتدای ما تنهاست.»

وی در پایان خاطرنشان کرد:«پیام من به جوانان عزیز میهنم این است که محکم و استوار پشت سر ولایت فقیه و آرمان‌های انقلاب بایستند؛ چراکه اقتدار و امنیت امروز ما ثمره خون پاک همین شهیدان است. ان‌شاءالله با نابودی هرچه سریع‌تر رژیم غاصب صهیونیستی، پرچم این انقلاب با دستان رهبر معظم انقلاب به دست صاحب اصلی‌اش حضرت مهدی (عج) برسد.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه