گفتوگو با آزاده و جانباز دکتر « علی خاجی»
ایستادگی در تاریکی اسارت؛ روایت حماسی یک آزاده از روزهای سیاه اردوگاههای عراق و درسهای اتحاد برای امروز
دکتر علی خاجی، آزادهی سرافراز و جانباز ۳۵ درصد دوران دفاع مقدس، که خود طعم تلخ اسارت را در اردوگاههای عراق چشیده است، معتقد است آزادگی جریانی زنده در تاریخ ایران است که نباید به دست فراموشی سپرده شود. او در گفتگوی اختصاصی با «نوید شاهد»، ضمن بازخوانیِ روایتِ حماسیِ مقاومت در روزهای سیاه اسارت، بر این باور است که درسهای وحدت و ایستادگیِ آن دوران، همچنان کارآمدترین نسخه برای عبور از چالشهای امروزِ کشور است.
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، آزادگی، نه یک واژه در فرهنگ لغت، که جریانی زنده و پویا در رگهای این سرزمین است. تاریخ ایران، تاریخِ جوانانی است که در هر عصر و دورهای، وقتی سایهی سنگین تهدید بر سرِ این مرزوبوم افتاده، بیدرنگ برای دفاع از حرمت و امنیت ایرانِ عزیز، سینه سپر کردهاند. فرقی نمیکند عملیاتِ بدر باشد یا جنگهای منطقهایِ دهههای اخیر؛ روحِ ایثار، میراثی است که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. ایستادگی در اسارت، آن هم در دورانی که مفقود بودن، ترسناکترین تقدیرِ یک رزمنده بود، آزمونی بزرگ برای ایمان و عرق ملی جوانان ما بود. کسانی که حتی در زیر شکنجه و در اوجِ تنهایی در اردوگاههای دشمن، هرگز اجازه ندادند عزت شان به مسلخ برود و اکنون، روایتِ آنان، چراغِ راهِ نسلهایی است که میخواهند بدانند چگونه میتوان در برابر طوفانها، استوار ماند.
در همین راستا، دکتر علی خاجی؛ پزشک متخصص، پژوهشگر و نویسندهی بیش از ۳۱ عنوان مقاله و کتاب، و آزادهی سرافراز و جانباز ۳۵ درصد دوران دفاع مقدس، در گفتوگو با خبرنگار نوید شاهد، به بازخوانیِ روایتِ آن روزهای سخت، دلهای پردرد و درسهای بزرگِ ایستادگی پرداخت. در ادامه، شرحِ این گفتوگو را میخوانید:
۵ سال و نیم در بند؛ تجربهای از چهار اردوگاه
متولد مردادماه ۱۳۴۴ هستم و در بیست و چهارم اسفندماه سال ۱۳۶۳، در منطقه شرق دجله و در جریان «عملیات بدر» بود که به اسارت نیروهای عراقی درآمدم. نزدیک به پنج سال و نیم اسارت را تجربه کردم که در این مدت، چهار اردوگاه را به چشم دیدم؛ سه تای آنها در منطقه رمادیه اردوگاههای ۶، ۷ و ۹ بود و چهارده ماه پایانی اسارتم را در اردوگاه ۱۷ تکریت گذراندم.
در بندِ بیرحمی؛ وقتی تنها هدف دشمن، زنده ماندنِ حداقلی بود
در آن روزها، عراقیها با یک پاسخ واحد به تمام گله و شکایتهای ما پاسخ میدادند. هر بار که ما از نبودِ ابتداییترین امکانات مثل غذا، آب و لباس شکایت میکردیم، آنها با بیرحمی میگفتند: “به اندازهای به شما رسیدگی میکنیم که وقتی زمان تبادل اسرا رسید، شما را زنده تحویل ایران بدهیم! معنای حرفشان این بود که فقط زنده بمانید، نه بیشتر.
اگر تصاویر تبادل اسرا را ببینید، میبینید که اکثر بچههای ما، که میانگین سنیشان ۲۰ سال بود و ۸۰ درصدشان بین ۱۸ تا ۲۲ سال داشتند، با چه وضعیتی از بند رها میشدند؛ لاغراندام، بیرمق و با چهرههایی که اصلاً به جوانهای ۲۰ ساله نمیخورد. علت این نبود که غذا زیاد بود، بلکه محدودیتها بسیار شدید بود؛ از گرسنگی گرفته تا شکنجه، ضرب و شتم و بیخوابیهای مداوم. هر جا که میرفتیم، همان محدودیتهای طاقتفرسا در انتظارمان بود.
کابوسِ «مفقودی»؛ در چنگالِ روانیِ دشمن
شرایط در اردوگاههای مفقودین به مراتب سختتر بود. حدود ۵۰ درصد بچهها ثبتنام شده بودند و مفقودین بیش از نیمی از اردوگاه بودند؛ یعنی از زمان اسارت تا آزادی، کسی نمیدانست اینها زندهاند یا کجا هستند. افسرها و سربازهای عراقی همیشه یک جمله را برای ما تکرار میکردند: شما مفقودید، هیچکس خبر ندارد زندهاید. اگر بخواهیم شما را بکشیم، هیچ اتفاقی نمیافتد، چون کسی نیست که ادعای خون شما را بکند. آنها با این تهدیدها هر روز ما را تحت فشار روانی میگذاشتند و وقتی جماعتی چنین فکر میکند و اینگونه تهدید میکند، خودتان میتوانید تصور کنید که امکانات و رفتارهایشان در چه سطحی بوده است.

توکل و عرق ملی؛ ستونهای استقامت در اسارت
بسیاری میپرسند چه چیزی باعث میشد ما رزمندگان در آن برزخِ اسارت از نظر روحی تسلیم نشویم و فرونریزیم؟ پاسخ من در یک کلمه خلاصه میشود: انگیزه و اعتقاد.
اینکه یک رزمنده بداند برای چه به جبهه رفته، برای چه هدفی اسلحه به دست گرفته و در آن نقطه از تاریخ ایستاده، همهچیز را تعیین میکرد. مباحث اعتقادی نقشی کلیدی داشت، اما این اعتقاد فقط به مناسک ظاهری خلاصه نمیشد؛ برای بعضیها نورِ نماز و دعا تکیهگاه بود و برای بعضی دیگر، شاید پایبندی مذهبی کمرنگتر بود، اما چنان «عِرق ملی» عمیق و عشقی سوزان به خاک وطن در وجودشان شعله میکشید که آنها را استوار نگه میداشت. این دو بال یعنی «ایمان قلبی» و «غیرت و اصالت ایرانی»، دستبهدست هم دادند تا اسرا در برابر آن حجم از سختی دوام بیاورند.
من همیشه و همهجا گفتهام: اگر نگاه و لطف خداوند نبود، امکان نداشت بشود در آن اردوگاهها سرپا ماند. یادم هست همان روزهای نخست که اسیر شدم، وقتی لحظهٔ تلخ و سنگینِ باورِ اسارت سر رسید، همان لحظهای که فهمیدم کار تمام است و در بند افتادهام با خدای خودم خلوت کردم و به اصطلاح یک حسابوکتابِ خودمانی راه انداختم.
به خدا گفتم: «خدایا! خودت بهتر میدانی من اهلِ اینهمه تحمل و کشیدنِ بارِ اسارت نیستم؛ ترجیح میدهم در همین بیابان تیر بخورم و جان بدهم تا اینکه کارم به این اردوگاهها بکشد.»، اما درست از همان لحظهای که فهمیدم تقدیر بر این قرار گرفته و باید این بار سنگین را بر دوش بکشم، با خدا و وجدان خودم عهد بستم؛ گفتم: حالا که پایم به این میدان باز شد، حتی اگر زیر سختترین شکنجهها و ضربات کابل هم قرار گرفتم، خط و راهم را گم نخواهم کرد و پای حرفم میایستم.» با خودم بستم که اگر تنم زیر بار شکنجه زخم برداشت، بدانند روحم با تمام توان تا آخرین نفس پای آرمانش ایستاده است.
فرهنگ دفاع مقدس؛ میراثی که با تکنولوژیهای مدرن همتراز است
اگر بخواهم درباره فرهنگ دفاع مقدس و تفاوت آن با جنگهای اخیر صحبت کنم، باید بگویم این فرهنگ، ریشه در چیزی دارد که در ابرقدرتها دیده نمیشود. در دو سه دهه اخیر، میبینید که ابرقدرتها هر جا رفتهاند، شکست خوردهاند، چون فرماندهانشان به راحتی تسلیم شدهاند. اما در جنگ ما، ما فرماندهان و نیروهای زیادی را از دست دادیم، اما هیچکدام تسلیم نشدیم. این همان فرهنگ است که تاریخ را مینویسد.
در جنگهای اخیر یا حتی در سوریه، میبینید که همان تفکر و اعتقادِ سفت و سخت وجود دارد. شاید برخی بگویند جنگهای جدید با تکنولوژی است، اما من میگویم ایستادن پای یک لانچر یا سیستمهای پدافندی در برابر بمبارانهای سنگین، نیاز به دل و جگر و اعتقادی بسیار بالاتر از تجهیزات دارد. این تفکر، ریشهدار است و برخلاف برخی ادعاها که میگویند « دیگر خبری از آن آدمها نیست»، این تفکر هنوز هم در قلب جوانان ما زنده است.
تفکرِ دفاع مقدس؛ ریشهای که هرگز خشک نمیشود
در طول این چند دهه، بارها شنیدهام که برخی با نگاهی بد بینانه میگویند: اگر جنگی دوباره رخ دهد، دیگر آن آدمها نیستند. من صریحاً میگویم که این یک خطای تحلیلی بزرگ است؛ آن تفکر نه تنها نمرده، بلکه ریشهدارتر از همیشه در خاک این سرزمین تنیده است.
کافی است نگاهی به جنگهای دو-سه دهه اخیرِ ابرقدرتها بیندازید؛ میبینید که آنها با تمامِ قدرت و توانِ سختافزاریشان، در برابر اولین ضرباتِ جدی فرو میپاشند و شکست میخورند، چون فرماندهان و نیروهایشان در لحظاتِ سرنوشتساز، خیلی زود تسلیم میشوند. اما در مکتبِ ما، معادله متفاوت است. ما در دورانِ دفاع مقدس، بارها فرماندهانِ بزرگ و نیروهای عزیزمان را از دست دادیم، اما هیچگاه «تسلیم» نشدیم. این تفاوتِ فرهنگِ ما با دیگران است.
بعضیها تصور میکنند جنگِ امروز صرفاً جنگِ تکنولوژی و دستگاه است. اما من به آنها میگویم به نبردهای اخیر، مثل نبرد در سوریه، جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان نگاه کنیم، میبینیم که موضوع اینطور نیست؛ ایستادن پشتِ یک لانچر یا سامانهی پدافندی در زیرِ بمبارانهای سنگین، فقط به دانشِ فنی نیاز ندارد؛ این کار «دل و جگر» میخواهد و ایمانی که از هزاران سیستمِ پیشرفتهی نظامی قویتر است. این همان فرهنگِ دفاع مقدس است که برخلافِ ادعاهای مأیوسکننده، هنوز در رگهای جوانانِ ما زنده و جاری است.
اگر امروز در سطحِ جامعه ظواهر یا مشکلاتی میبینیم که برخی به دنبال سوءاستفاده از آن هستند، اینها مسائلی سطحی و گذراست؛ اما اصلِ آن تفکر و آن روحِ ایثار، همچنان در قلبِ این مردم و جوانانِ این مرزوبوم تپنده و زنده است.
شکوهِ امروز؛ لذتِ دیدنِ پاسخِ سختِ
تفاوت جنگ دوران ما با جنگهای اخیر بسیار زیاد است. در دوران ما، ما با کل ناتو و غرب درگیر بودیم که هر چه داشتند (سختافزاری و نرمافزاری) برای تجزیه و نابودی ما آوردند. اما امروز، وقتی میبینم کشور ما در برابر این همه تکنولوژی و فشار، همچنان سرپا است، خوشحالم.
حتی وقتی در جنگهای اخیر، موشکها به سمت اسرائیل شلیک شد، من از ته دل خوشحال شدم. دو رکعت نماز شکر خواندم؛ چون به یاد آن ۸ سال جنگ افتادم که ما با دست خالی و در برابر تمام دنیا ایستادیم. خوشحال شدم که میبینم امروز، پس از آن همه خسارت و تلفاتی که دشمن به ما تحمیل کرد، آنها مجبورند تاوان بدهند و روزی را ببینند که موشکهای ما در آسمانشان میدرخشد.
خانواده؛ خطِ اولِ جبهه
یک رزمنده زمانی میتواند بجنگد که پشتِ جبهه و خانوادهاش مطمئن باشد. نقش خانوادهها در جنگهای اخیر، شباهتِ عجیبی به دوران دفاع مقدس دارد. بسیاری از شهدای ما متأهل بودند، بچههای کوچک داشتند و با این حال رفتند. این استقامتِ خانوادههای جوان، شگفتآور و بینظیر است. اگر این پشتیبان نمیبود، کارِ رزمنده هم تمام بود.
اتحاد؛ تنها راه بقا در برابر توطئههای دشمن
دشمن بهخوبی میداند که ما جامعهای منحصربهفرد هستیم؛ آمیزهای از قومیتها و فرهنگهای متنوع که با وجود تفاوتهای ظاهری، پیوندی ناگسستنی دارند. آنها به تجربه دریافتهاند که در میدانهای نظامی راه به جایی نمیبرند؛ بنابراین تمامِ سرمایهگذاریِ خود را بر ایجادِ گسست متمرکز کردهاند. استراتژی آنها ایجاد شکاف است؛ شکاف میان مردم و نظام، و یا دوقطبیسازی میانِ خودِ مردم، تا بتوانند این سدِ مستحکم را از درون فرو بریزند.
من به عنوان کسی که تلخیِ سیاهترین روزهای اسارت را با گوشت و پوست خود لمس کرده است، یک حقیقت را فریاد میزنم: دشمن بیرون از مرزهاست و شمشیرش را از رو بسته و پنهان هم نمیکنند که به دنبالِ نابودیِ این تمدن و این سرزمین هستند.
در چنین شرایطی، تنها راهِ بقای ما «اتحاد» است. ما نباید اسیرِ تفاوتهای ظاهری شویم؛ نقاط مشترکِ ما آنقدر عمیق و ریشهدار است که این اختلافسلیقهها در برابرش ناچیز است. دشمن دائماً بر طبلِ تفرقه میکوبد تا یکپارچگی ما را از بین ببرد، اما ما باید هوشیار باشیم. بقای ایران، در گروی «با هم بودن» است؛ این تنها راهی است که پیش روی ماست.
در چنین شرایطی، تنها راهِ بقای ما «اتحاد» است. ما نباید اسیرِ تفاوتهای ظاهری شویم؛ نقاط مشترکِ ما آنقدر عمیق و ریشهدار است که این اختلافسلیقهها در برابرش ناچیز است. دشمن دائماً بر طبلِ تفرقه میکوبد تا یکپارچگی ما را از بین ببرد، اما ما باید هوشیار باشیم. بقای ایران، در گروی «با هم بودن» است؛ این تنها راهی است که پیش روی ماست.
حرف پایانی
روایتِ این آزاده، تنها بازگویی خاطراتی از روزهای سیاه اسارت نیست؛ بلکه هشداری است برای امروز و فردا. او از میان تاریکیهای اردوگاههای عراق، نوری از حقیقت را با خود به همراه آورده است: حقیقتِ این که قدرتِ واقعی در تجهیزات نیست، بلکه در پیوندِ میان ایمان، عرق ملی و اتحادِ مردمی نهفته است. همانگونه که در روزهای سخت دفاع مقدس، با کمترین امکانات در برابر بزرگترین قدرتها ایستادیم، امروز نیز تنها راه عبور از طوفانهای پیش رو، حفظ همان انسجام و اتحاد است؛ چرا که در برابر دشمنی که قصد نابودیِ ریشههای یک ملت را دارد، چیزی جز “یکپارچگی” میتواند سپرِ دفاعی ما باشد.