آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۲۹۷
۱۲:۰۵

۱۴۰۵/۰۶/۲۲
گفت‌وگو با همسر شهید محمد قائم‌پناه؛

همیشه می‌گفت: «تو خیلی خوشبختی، همسر شهیدی»

روایتی از 10 سال زندگی عاشقانه؛ وقتی محمد از «فردای نبودن» می‌گفت و همسرش در سکوتِ دو ماهِ پایانی، بوی شهادت را حس می‌کرد. این گفت‌وگو، مرور خاطرات همسر شهید «محمد قائم‌پناه» از مردی است که آرزوی شهادت را در گوش فرزندانش زمزمه می‌کرد.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهادت پاسدار محمد قائم‌پناه در نخستین ساعات بامداد ۲۶ خرداد، در جریان بمباران پادگان بیدگنه، پایان زندگی مردی بود که سال‌ها با آرزوی شهادت زیست و این آرزو را بارها با همسرش در میان گذاشت. لیلا حیدرزاده، همسر شهید، می‌گوید محمد از همان روزهای نخست زندگی مشترک درباره حساسیت کارش، احتمال شهادت و عاقبت‌به‌خیری سخن می‌گفت. او در دو ماه پایانی عمر، آرام‌تر از همیشه شده بود؛ کمتر از گذشته به فعالیت و رفت‌وآمد می‌پرداخت، موسیقی آرام یا مداحی گوش می‌داد و کتاب می‌خواند. همسر شهید معتقد است این آرامش، نشانه‌ای از الهام شهادت و آماده‌شدن او برای دل‌کندن از خانواده بود.

مص

آشنا شدن در پایگاه بسیج دانشگاه

فروردین سال ۱۳۹۴، دانشگاه محل آشنایی لیلا حیدرزاده و محمد قائم‌پناه شد؛ آشنایی‌ای که از فعالیت‌های فرهنگی و بسیجی آغاز شد و سرانجام به تشکیل خانواده انجامید. آن زمان محمد فرمانده پایگاه بسیج دانشگاه بود و با جدیت و انگیزه‌ای فراوان در برنامه‌های بسیج حضور داشت. همسر شهید درباره نخستین روزهای آشنایی می‌گوید: «من و محمد هم‌دانشگاهی بودیم. محمد فرمانده پایگاه بسیج دانشگاه بود و از بسیجی‌های خیلی فعال و تند و تیز به شمار می‌رفت. من هم در پایگاه کمک می‌کردم و در مراسم‌ها شرکت داشتم.»

پس از تعطیلات نوروز، زمانی که دوباره کلاس‌ها و فعالیت‌های دانشگاه آغاز شد، محمد فرصت را مناسب دید و موضوع خواستگاری را مطرح کرد. حیدرزاده در پاسخ به این پیشنهاد، تصمیم‌گیری را به خانواده واگذار کرد و گفت ابتدا باید موضوع را با آنان در میان بگذارد. خودش از آن روز به عنوان آغاز ماجرایی یاد می‌کند که بعدها به یک زندگی مشترک ده‌ساله انجامید؛ زندگی‌ای که در توصیف او، بیش از هر چیز با عشق، همراهی و دلبستگی شناخته می‌شود.

این آشنایی در فضایی شکل گرفت که فعالیت اجتماعی و فرهنگی برای هر دو نفر اهمیت داشت. محمد تنها به حضور اسمی در پایگاه بسیج اکتفا نمی‌کرد و مسئولیت خود را جدی می‌گرفت. بعدها نیز همین روحیه مسئولیت‌پذیری در کار و زندگی خانوادگی‌اش ادامه پیدا کرد. او در هر جایگاهی که قرار می‌گرفت، تلاش می‌کرد وظیفه‌اش را به‌درستی انجام دهد و نسبت به اطرافیان احساس مسئولیت داشته باشد.
همیشه می‌گفت «تو خیلی خوشبختی، همسر شهیدی»

 ساختن زندگی بر مدار عشق

لیلا حیدرزاده در پاسخ به پرسشی درباره ویژگی‌های اخلاقی همسرش، نمی‌تواند تنها یک خصوصیت را از میان مجموعه‌ای از صفات خوب جدا کند. صفات خوب جدا کند. به اعتقاد او، محمد در طول ده سال زندگی مشترکیک را در کنار هم داشت؛ صفاتی که در رفتار روزمره‌اش دیده می‌شد و برای خانواده‌اش خاطره‌ای ماندگار ساخته بود.

همسر شهید می‌گوید: «اصلاً نمی‌توانم یک خصوصیت را جدا کنم؛ محمد همه اخلاقش خوب بود. با خانواده‌اش پسر خیلی خوبی بود و برای خواهر و برادرهایش هم برادر خوبی بود. زندگی ما پر از عشق بود. ما یک زندگی پرعشق را شروع کردیم و با هم آن را جلو بردیم.»

در این روایت، زندگی مشترک شهید قائم‌پناه تنها مجموعه‌ای از روزهای معمولی و اتفاق‌های خانوادگی نیست؛ بلکه تصویری از همراهی زن و مردی است که در کنار مسئولیت‌های اجتماعی و شغلی، برای ساختن خانه‌ای سرشار از محبت تلاش کردند. حیدرزاده از همسرش به عنوان مردی یاد می‌کند که خانواده برایش جایگاه ویژه‌ای داشت و در ارتباط با همسر و فرزندانش، عاطفه و محبت را به شکل آشکار نشان می‌داد.

محمد در میان اعضای خانواده نیز حضوری مؤثر داشت. رفتار او با والدین، خواهر و برادرها و همسرش به گونه‌ای بود که هرکس سهمی از محبت و حمایت او دریافت می‌کرد. این ویژگی سبب شده بود خانواده، نبودن او را تنها فقدان یک عضو ندانند؛ بلکه غیبت او، خلأیی جدی در زندگی روزمره همه نزدیکانش ایجاد کند.

 برشمردن خوش‌رویی و رازداری

خوش‌رویی یکی از ویژگی‌هایی بود که بیش از همه در رفتار شهید قائم‌پناه دیده می‌شد. همسر شهید معتقد است همین روی گشاده، سبب می‌شد افراد مختلف با او احساس راحتی کنند و خیلی زود جذب شخصیتش شوند. محمد با افراد در سنین و موقعیت‌های گوناگون ارتباط برقرار می‌کرد و رفتار دوستانه‌اش، فاصله میان او و دیگران را از بین می‌برد.

حیدرزاده درباره این ویژگی می‌گوید: «همه جذبش می‌شدند؛ از هر سنی که بودند. آدم خوش‌رو هیچ‌وقت تنها نیست.»

در کنار خوش‌رویی، امانت‌داری و رازداری نیز از خصوصیات مهم شهید بود. او اگر از موضوعی باخبر می‌شد یا کسی رازی را با او در میان می‌گذاشت، آن را حفظ می‌کرد. اعتماد دیگران برایش ارزشمند بود و حاضر نبود این اعتماد را با بازگو کردن سخنان خصوصی افراد از بین ببرد.

این ویژگی اخلاقی حتی در تربیت فرزندان نیز مورد توجه او قرار داشت. محمد به دخترش نورا، که اکنون ۹ سال دارد، تأکید می‌کرد انسان باید رازدار باشد. او دوست داشت نورا و آلا نیز این خصلت را بیاموزند و در روابط خود با دیگران، امانت‌دار و قابل اعتماد باشند. از نگاه او، تربیت فرزند تنها به تأمین نیازهای مادی یا موفقیت تحصیلی محدود نمی‌شد؛ بلکه ساختن شخصیت اخلاقی و انسانی فرزندان اهمیت بیشتری داشت.

رازداری برای شهید قائم‌پناه تنها یک توصیه اخلاقی نبود، بلکه بخشی از منش شخصی او محسوب می‌شد. همسرش می‌گوید مردم سخنان خود را با خیال آسوده با محمد در میان می‌گذاشتند؛ زیرا می‌دانستند حرفشان نزد او محفوظ می‌ماند. چنین اعتمادی، سرمایه‌ای بود که شهید در طول چنین اعتمادی، سرمایه‌ای بود که شهید در طول سال‌های زندگی اجتماعی و خانودر شدن

تولد فرزندان، از ماندگارترین خاطرات زندگی مشترک محمد و لیلا بود. حیدرزاده می‌گوید زیباترین خاطرات آنان به دنیا آمدن بچه‌هاست؛ روزهایی که برای محمد با هیجان، نگرانی و شوق فراوان همراه بود.

وقتی حیدرزاده از مثبت شدن آزمایش بارداری مطمئن شد، تصمیم گرفت این خبر را به شکلی متفاوت به همسرش بدهد. او جعبه‌ای آماده کرد و پاسخ آزمایش و تصاویر اولیه سونوگرافی را داخل آن گذاشت. محمد پس از بازگشت از محل کار، با دیدن جعبه شگفت‌زده شد و باور نمی‌کرد که قرار است پدر شود. همسر شهید درباره آن لحظه می‌گوید: «اول مطمئن شدم جواب آزمایش مثبت است. یک جعبه آماده کردم و وقتی محمد از سر کار آمد، جعبه را جلویش گذاشتم. باورش نمی‌شد که جواب آزمایش مثبت و عکس‌های اولیه سونوگرافی است.»

محمد در دوران بارداری همسرش، علاقه‌اش به داشتن دختر را پنهان نمی‌کرد. او می‌گفت: «خدا کند بچه‌مان دختر باشد؛ دختر همیشه برای پدر و مادر می‌ماند.» این آرزو محقق شد و نورا و آلا به زندگی آنان آمدند؛ دو دختر که پدر برایشان نه‌تنها تکیه‌گاه، بلکه دوست و هم‌بازی بود.

با تولد بچه‌ها، رابطه محمد با آنان رنگ و بوی خاصی پیدا کرد. او تلاش می‌کرد زمان قابل توجهی را با دخترانش بگذراند و با آنان بازی کند. نورا هنوز هم پدرش را با بازی کردن به یاد می‌آورد و در روزهای پایانی پیش از شهادت، وقتی دیگران تغییر رفتار محمد را احساس کرده بودند، نورا می‌گفت: «بابا حالش خوب است؛ چون همیشه با من بازی می‌کند.»

 دوست داشتن طبیعت و سفر

محمد قائم‌پناه به طبیعت علاقه زیادی داشت. سفر برای او تنها جابه‌جایی از یک شهر به شهر دیگر نبود؛ فرصتی بود برای دیدن زیبایی‌های ایران، فاصله گرفتن از خستگی‌های کاری و بازگشت به آرامش. همسر شهید می‌گوید آنان سفرهای زیادی می‌رفتند و محمد علاقه داشت طبیعت کشور را ببیند.

پس از مأموریت‌های سنگین و خسته‌کننده، وقتی فشار کار بر او غلبه می‌کرد، طبیعت را راهی برای بازیابی آرامش می‌دانست. حیدرزاده نقل می‌کند که محمد می‌گفت: «بعد از مأموریت‌های خسته‌کننده، فقط طبیعت می‌تواند حال آدم را خوب کند.»

این علاقه، بخشی از شخصیت متعادل شهید را نشان می‌دهد. او در کنار فعالیت‌های جدی نظامی و اجتماعی، از لحظه‌های ساده زندگی نیز لذت می‌برد. سفرهای خانوادگی، تماشای طبیعت و همراهی با همسر و فرزندان، برایش اهمیت داشت. او به دنبال آن بود که خانواده را از فشارهای روزمره دور کند و فرصت‌هایی برای گفت‌وگو، شادی و کنار هم بودن فراهم آورد.

با این حال، حتی در این خاطرات شیرین نیز نشانه‌هایی از نگاه محمد به شهادت وجود داشت. همسرش می‌گوید هنگامی که دخترانشان به دنیا آمدند، محمد در گوش آنان از آینده‌ای سخن می‌گفت که در آن ممکن است پدرشان در کنارشان نباشد. او به بچه‌ها می‌گفت: «اول باید بدانی من بابای خوبی هستم برایت، ولی شهید می‌شوم.» تکرار این جمله نشان می‌داد که شهادت برای او موضوعی دور و دست‌نیافتنی نبود؛ بلکه بخشی از افق ذهنی و آرمان زندگی‌اش به شمار می‌رفت.

 سخن گفتن از احتمال شهادت

محمد پس از ازدواج نیز همسرش را نسبت به شرایط کاری و احتمال خطر آگاه می‌کرد. او درباره مأموریت‌هایش توضیح می‌داد و می‌گفت ممکن است هر لحظه دیگر حضور نداشته باشد. این سخنان برای همسرش آسان نبود، اما محمد تلاش می‌کرد او را با واقعیت شغلی خود روبه‌رو کند.

حیدرزاده می‌گوید: «محمد درباره کارش توضیح می‌داد و می‌گفت من هر دقیقه ممکن است نباشم. لحظه آخر رفتنم با خودم است. وقتی از مأموریت برمی‌گشت، می‌گفت کار خیلی حساس است و ممکن است شهید شوم. با خدا آرزوی شهادت دارم و عاقبت‌به‌خیری را در شهادت می‌بینم.»

او گاهی این موضوع را با خنده مطرح می‌کرد و به همسرش می‌گفت: «تو خیلی خوشبختی، همسر شهیدی.» شاید این جمله در ظاهر شوخی به نظر می‌رسید، اما در عمق خود نشان می‌داد که محمد نسبت به سرنوشت خویش نوعی باور و یقین داشت. شهادت برای او تنها حادثه‌ای احتمالی در مسیر خدمت نبود؛ مقصدی بود که از خداوند طلب می‌کرد.

همسر شهید در سال‌های زندگی مشترک، بارها این حرف‌ها را شنیده بود؛ اما مانند بسیاری از خانواده‌ها، احتمال وقوع چنین اتفاقی را در آینده‌ای نزدیک تصور نمی‌کرد. زندگی جریان داشت، بچه‌ها بزرگ می‌شدند، سفرها و مأموریت‌ها ادامه داشت و خانواده تلاش می‌کرد میان دلتنگی‌ها و امیدها تعادل برقرار کند. با این حال، سخنان محمد درباره شهادت، پس از شهادتش معنای تازه‌ای پیدا کرد.

تعریف شهادت در نگاه همسر شهید

لیلا حیدرزاده شهادت را نتیجه مجموعه‌ای از ویژگی‌های اخلاقی و درونی انسان می‌داند. از نگاه او، رسیدن به این مقام به ذات و سرشت فرد ارتباط دارد؛ به قلبی که پاک است و آرمان‌هایی فراتر از زندگی شخصی دارد.

او درباره شهدای جنگ دوازده‌روزه می‌گوید این شهیدان پیرو خط رهبری بودند و سخنان رهبر انقلاب را با جان و دل می‌شنیدند و به آن عمل می‌کردند. به باور او، اینکه جوانی از نسل دهه هفتاد یا دهه هشتاد با وجود تعلقات طبیعی زندگی، برای دفاع از کشور و آرمان‌هایش به میدان می‌رود، نشان‌دهنده قلب پاک و دغدغه‌مند اوست.

همسر شهید می‌گوید: «به نظرم شهادت به ذات خوبی فرد برمی‌گردد؛ مخصوصاً شهدای جنگ دوازده‌روزه که پیرو خط رهبری بودند و به حرف‌های رهبری با جان و دل گوش می‌دادند و عمل می‌کردند. یک جوان دهه‌هفتادی و هشتادی با جان و دلش می‌رود جلو. این موضوع به قلب پاک او برمی‌گردد و اینکه چقدر دوست دارد مملکت آباد شود.»

در این تعریف، شهادت با خدمت، مسئولیت‌پذیری، فداکاری و علاقه به پیشرفت کشور پیوند خورده است. شهید قائم‌پناه برای همسرش نمونه جوانی بود که می‌توانست مانند بسیاری از هم‌نسلان خود زندگی آرام‌تری را انتخاب کند، کند، اما راه خدمت و دفاع را برگزید و در این مسیر، جان خود را کرد.

 آرام گرفتن در دو ماه پایانی

حدود دو ماه پیش از شهادت، تغییراتی در رفتار محمد پدیدار شد؛ تغییراتی که ابتدا برای همسرش نگران‌کننده بود. محمد پیش از آن مردی پرجنب‌وجوش بود و دوستانش نیز او را به همین ویژگی می‌شناختند. آنان به شوخی می‌گفتند محمد اصلاً خستگی ندارد؛ همیشه در حال فعالیت است و برای کارها انرژی فراوان دارد.

اما پس از بازگشت از سفر مشهد در ۲۱ فروردین، حیدرزاده احساس کرد همسرش دیگر مانند گذشته نیست. او آرام‌تر شده بود و کمتر به فعالیت‌های همیشگی می‌پرداخت. همسرش گاهی با نگرانی می‌گفت: «می‌شود محمد سابق شوی؟ این‌قدر آرام نباشی؟»

محمد در گوشه‌ای می‌نشست، موسیقی آرام یا مداحی گوش می‌داد و کتاب می‌خواند. این رفتار برای مردی که همیشه پرتحرک و فعال بود، تفاوتی آشکار محسوب می‌شد. خانواده ابتدا تصور می‌کردند شاید غم از دست دادن پدر محمد بر او اثر گذاشته باشد؛ اما با گذشت زمان، این تغییرات معنای دیگری پیدا کرد.

حیدرزاده بعدها فهمید که همکاران محمد نیز متوجه این دگرگونی شده بودند. آنان می‌گفتند محمد در محل کار هم تغییر کرده و آرامش متفاوتی در رفتار او دیده می‌شده است. همسر شهید معتقد است محمد در آن روز‌شده است. همسر شهید معتقد است محمد در آن روزها با خودشنی بزرگ آماده شود.

او می‌گوید: «به نظرم به او الهام شده بود. بعدها فهمیدم در محل کار هم عوض شده بود و همه همکارانش می‌گفتند محمد به او الهام شده بود.»

این آرامش، برای خانواده با نگرانی همراه بود. حیدرزاده از این تغییر ناراحت می‌شد، زیرا احساس می‌کرد همسر پرانرژی و همیشگی‌اش فاصله گرفته است. او نمی‌دانست این سکوت و آرامش، مقدمه وداعی است که چند هفته بعد برای همیشه اتفاق خواهد افتاد.

بدرقه نیمه‌شب و آخرین تماس‌ها

۲۳ خرداد، خبر شهادت تعدادی از فرماندهان اعلام شد. همان شب، محمد نیمه‌شب به خانه آمد تا با همسر و فرزندانش خداحافظی کند و سپس به مأموریت برود. حضور کوتاه او در خانه، برای حیدرزاده معنایی متفاوت داشت. محمد در برخی مأموریت‌ها گاهی فرصتی پیدا می‌کرد و به خانه سر می‌زد تا بچه‌ها را ببیند، اما این بار چنین فرصتی فراهم نشد.

همسر شهید می‌گوید: «۲۳ خرداد اعلام کردند فرمانده‌ها شهید شده‌اند. محمد نصفه‌شب آمد، خداحافظی کرد و رفت. گاهی وسط مأموریت می‌آمد تا بچه‌ها را ببیند، اما این دفعه اصلاً نیامد.»

پس از رفتن محمد، تماس‌های کوتاه و گاه‌به‌گاه او تنها راه ارتباط خانواده با وی بود. گاهی حدود ده دقیقه تلفنی با همسر و دخترانش صحبت می‌کرد و برای آرام کردن آنان می‌گفت حالش خوب است و نباید نگران باشند. همسرش اما از شدت و حساسیت جنگ خبر داشت و از او می‌خواست بیشتر مراقب خود باشد.

در یکی از همین تماس‌ها، حیدرزاده گفت که جنگ بسیار جدی است. محمد با خنده پاسخ داد: «تا الان خواب بودی؟ آره دیگر، جنگ است.» این شوخی کوتاه، مانند بسیاری از رفتارهای او، تلاشی برای کاهش نگرانی خانواده بود. او نمی‌خواست همسر و فرزندانش بیش از اندازه مضطرب شوند.

وقتی حیدرزاده از محمد خواست مراقب خودش باشد، او پاسخ داد: «مراقبم، خیالت راحت.» سپس با اشاره به سخنی که از رهبر انقلاب شنیده بود، گفت: «آقا به ما گفته تا هفتادسالگی باید خدمت کنی، بعدش چشم، شهید می‌شوم. حرف آقا را گوش می‌کنم.»

این جمله برای خانواده، وعده‌ای دور به نظر می‌رسید؛ اما سرنوشت، فرصت خدمت تا هفتادسالگی را به محمد نداد. او در ۲۶ خرداد، تنها سه روز پس از آن خداحافظی، به شهادت رسید.

 پرواز در ساعت ۱۲ و ۲۰ دقیقه

بمباران پادگان بیدگنه در جریان جنگ دوازده‌روزه، زندگی خانواده قائم‌پناه را برای همیشه تغییر داد. محمد در ساعات اولیه این حمله، در ساعت ۱۲ و ۲۰ دقیقه بامداد، به شهادت رسید و به کاروان شهیدان پیوست.

برای همسر شهید، این خبر تنها اعلام یک حادثه نظامی نبود؛ پایان حضور مردی بود که ده سال با او زندگی کرده، پدر دو دخترش بوده و بخش بزرگی از خاطرات خانوادگی را ساخته بود. محمد بارها از احتمال شهادت سخن گفته بود، اما هیچ سخنی نمی‌توانست خانواده را برای لحظه‌ای که این احتمال به واقعیت تبدیل می‌شود، آماده کند.

نورا و آلا، دو دختر شهید، از آن پس باید خاطرات پدر را از میان عکس‌ها، روایت‌های مادر و یاد دوستان و همکارانش جست‌وجو کنند. نورا پدری را به یاد می‌آورد که با او بازی می‌کرد و آلا نیز خاطراتی از محبت‌ها و حضور پدر در خانه دارد. برای آنان، محمد تنها یک پاسدار شهید نیست؛ پدری است که در لحظه‌های کودکی کنارشان بوده، با آنان حرف زده و نیز با را بی‌دریغ نثارشان کرده است.

لیلا حیدرزاده نیز با وجود سنگینی داغ، تلاش می‌کند تکیه‌گاه دخترانش باشد. سخن پایانی مجری برنامه نیز بر همین مسئولیت تأکید دارد؛ اینکه صبر در وجود همسر شهید جاری باشد و سایه او بر سر نورا و آلا باقی بماند.

 روایت کردن صبر در امتداد دلتنگی

شهادت محمد قائم‌پناه برای خانواده، پایان یک زندگی مشترک و آغاز مرحله‌ای تازه از مسئولیت و دلتنگی است. لیلا حیدرزاده در طول مصاحبه، از همسرش با عشق سخن می‌گوید؛ عشقی که با گذشت زمان کم نشده و اکنون در قالب خاطره، تربیت فرزندان و ادامه راه شهید جریان دارد.

او از محمد به عنوان همسری خوش‌اخلاق، پدری مهربان، برادری خوب و انسانی رازدار یاد می‌کند. خاطراتی که از او به یادگار مانده، تنها به روز شهادت محدود نمی‌شود؛ بلکه هر سفر، هر تماس کوتاه، هر بازی با بچه‌ها، هر سخن درباره شهادت و هر لحظه حضور در خانه، بخشی از این میراث عاطفی است.

شهید قائم‌پناه در زندگی شخصی خود تلاش کرده بود میان مسئولیت نظامی، محبت خانوادگی و باورهای اعتقادی تعادل برقرار کند. او به شهادت می‌اندیشید، اما از زندگی غافل نبود؛ برای خانواده وقت می‌گذاشت، طبیعت را دوست داشت، از تولد فرزندانش هیجان‌زده می‌شد و با همسرش زندگی‌ای پر از عشق بنا کرد.

اکنون، آنچه از محمد برای همسر و دخترانش باقی مانده، تنها یک نام در فهرست شهدا نیست. او در خاطرات خانواده، در تربیت نورا و آلا، در روایت همکاران و دوستان و در نگاه همسرش به مفهوم شهادت زنده است. مردی که سال‌ها پیش از شهادت، از احتمال رفتن سخن می‌گفت، سرانجام در نخستین ساعات ۲۶ خرداد، در راه دفاع از کشور جان خود را تقدیم کرد.

روایت لیلا حیدرزاده، روایت زنی است که همسرش را از دست داده، اما هنوز باید پدرانه‌ترین خاطرات او را برای دو دخترشان زنده نگه دارد؛ روایت مادری که باید به نورا و آلا بیاموزد پدرشان چرا رفت و برای چه آرمانی جان داد. در این روایت، شهادت محمد قائم‌پناه تنها یک واقعه نیست؛ ادامه راهی است که از پایگاه بسیج دانشگاه آغاز شد، با خدمت و عشق خانوادگی ادامه یافت و در بامداد ۲۶ خرداد، به بلندترین قله بندگی رسید.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه