آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۲۵۷
۰۹:۴۰

۱۴۰۵/۰۶/۲۲
در گفت‌و‌گو با جانباز ۷۰ درصد «محمدعلی برزگری» مطرح شد؛

مردی که ۷۰ درصد بدنش سوخت، اما ذره‌ای از ایمانش کم نشد

جانباز ۷۰ درصد «محمدعلی برزگری»، پنج کلاس بیشتر نخوانده، اما درس ایستادگی را در سنگر‌های کردستان با پوست و استخوان آموخته است. وی هشت ماه در خط مقدم بود، هشت بار زیر تیغ جراحی رفت و در یک لحظه، خمپاره آتش‌زا زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد. این روایت، داستان مردی است که بدنش سوخت، اما روحش هرگز تسلیم نشد. مردی که هنوز هم با همان صبوری می‌گوید: «تحمل می‌کنم.»


مردی که ۷۰ درصد بدنش سوخت، اما ذره‌ای از ایمانش کم نشد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در خدمت جانباز سرافراز «محمدعلی برزگری» هستیم. مردی که از روستای آسایش هشترود تا پایگاه‌های کردستان را درنوردید و امروز با همان صراحت و بی‌ادعایی، از روز‌های جنگ، از رزمندگانی که شهید شدند و از زخمی که هنوز بر تن دارد، سخن می‌گوید. وی از خانواده‌ای کشاورز و پرجمعیت؛ شش خواهر و شش برادر و خودش هشتمین فرزند و دومین پسر خانواده است. پدرش کشاورز وضعیت اقتصادی خانواده، معمولی بود. همان‌طور که خودش می‌گوید: «در روستا بودیم و کشاورز بودیم، کار‌های کشاورزی انجام می‌دادیم.» این مصاحبه، روایتی است از یک زندگی پرفراز و نشیب؛ از کودکی در صحرا تا سنگر‌های خط مقدم، از مجروحیت تا زندگی با ۷۰ درصد سوختگی، و از فداکاری همسری که جلوتر از ایشان به پدر و مادرش رسیدگی می‌کند.

از روستا تا تهران؛ کار و درس در سایه سختی

برزگری دوران کودکی‌اش را در صحرا و میان کار‌های کشاورزی و دامداری گذراند. بازی‌های کودکانه‌اش محدود بود به غروب‌هایی که هفت - هشت نفری جمع می‌شدند و بازی‌های محلی انجام می‌دادند. از بازی‌ها چیز زیادی یادش نیست، جز «کمرزنی و از این چیزا». خودش می‌گوید: «بازی‌ها اسمش یادم نیست» و همین نشان می‌دهد که کودکی‌اش بیشتر با کار گره خورده بود تا با بازی.

تحصیلاتش را تا پنجم ابتدایی در همان روستا ادامه داد. معلم‌های آن روزگار، سختگیر بودند: «معلم‌های ما اگر سوال می‌پرسیدیم و نمی‌دانستیم، ما را می‌زدند، با چوب می‌زدند. اینجوری نیست الان یه معلم به بچه یه چیزی بگه، خانواده‌اشو صدا کنند. مدرسه اینطور نبود. اصلاً پدر و مادر من حق رفتن مدرسه نداشتن برند بگند آقای معلم فلانی چرا این کار می‌کنی. ما کلاً در اختیار معلم‌ها بودیم.» درسش معمولی بود و همزمان با تحصیل، کار می‌کرد. مدرسه دو شیفته بود و بعد از مدرسه، کار‌های خانه و بیرون انجام می‌داد.

سال ۱۳۶۰، در ۱۶ سالگی، برای کار به تهران رفت. سه سال در کارگاه آجر سفالی کار کرد: «کار سختی بود ولی چاره‌ای نبود و من اونجا کار می‌کردم بعد اعزام به خدمت شدم.» آن روزها، خانه‌شان در روستا بود و بعد از مجروحیت به قزوین آمد.

انقلاب؛ از عکس شاه تا قرآن خانه‌ای

زمان انقلاب، محمدعلی ۱۴ ساله بود. خاطره‌اش از آن روزها، تصویری روشن دارد: «عکس امام را مدرسه می‌آوردم. قبل از اینکه انقلاب بشه، دو هفته قبلش عکس‌های شاه و فرح را آوردند و زدند. عکس‌های بزرگ. معلم‌های ما آن زمان، خانم بود و گفت کسی حق نداره به این عکس‌ها دست بزند. ما می‌ترسیدیم. دیگه دست نزدیم. تقریباً پنج روز بعدش گفتن انقلاب است، تمام این عکس‌ها را پاره کردیم و پایین ریختیم.

تقریباً چهار ماه معلم نداشتند. «دیدیم دیگه مدرسه نیست، می‌رفتیم درس قرآن، خانه‌ای جمع می‌شدیم، استادی داشتیم می‌آمد به ما یاد می‌داد.» مدرسه چهار ماه کامل تعطیل شد و بعد از آن، معلم‌ها تغییر کردند. کتاب‌ها هر چی عکس شاه و فرح داشتن کندیم و پاره کردیم. دیگه همان کتاب‌هایی که داشتیم تا آخر سال تحصیل کردیم و بعد کتاب سال بعد تغییر کرد، کلاً منظره و شعرهاشون خیلی‌هاشون عوض شده بود.

با برادرها، خواهر‌ها و پدرم در راهپیمایی علیه رژیم شاهنشاهی می‌رفتیم؛ یک بار تا ایستگاه راه‌آهن، جایی به نام «آتش بخت». «گفتن رئیس ایستگاه عکس امام را پاره کرده، همه در آن ایستگاه ریختند و آن هم فرار کرده بود، قسم خورده بود این کار را نکردم، اما از آنجا اخراج کردند. تظاهرات ما همین بود، چون روستای ما کم بود و نمی‌شد.»

ازدواج؛ مهریه ۱۵۰ هزار تومان و جهیزیه‌ای ساده

جانباز برزگری سال ۱۳۷۰، در ۲۵ سالگی ازدواج کرد. همسرش آشنا بود؛ مادر بزرگ‌شان نسبت داشتند و نوه عمو بود. خودش انتخاب کرده بود. جهیزیه ساده بود: «یه کمد و یه تشت بود، بقیه‌اش لوازم خانگی و ریزه و میزه داشت. تلویزیون و یخچال نبود، البته بود، اما ما نداشتیم و هزینه‌اش بالا بود نمی‌خریدیم.» مهریه ۱۵۰ هزار تومان و شیرب‌ها ۲۰ تومان بود. جشن عروسی‌شان معمولی و در شهر صنعتی الوند برگزار شد. قبل از مجروحیت، از روستا به شهرستان آمده بود.

جنگ؛ از رادیو تا سنگر

برزگری از طریق رادیو از شروع جنگ مطلع شد. «تلویزیون در روستای ما نبود که نشان بده. اگر هم می‌داشتیم آنها نشان نمی‌داد. اکثراً با رادیو متوجه می‌شدیم.» در ۱۸ سالگی، وقتی دفتر آماده به خدمت داشت و ۲۰ روز تا اعزامش مانده بود، مأموران آمدند و او را از روستا بردند. گفتن اسمتون برای سربازی درآمده؛ ما هرچقدر گفتیم دفترچه آماده به خدمت داریم و نشان دادیم، آن موقع مامور آمده بود گوش نکردن. ما را از چند تا روستا جمع کردند و تقریباً بیست نفری شدیم.

سرانجام به تهران، لشکر صفر۶ اعزام شد. سه ماه آنجا بود، یک ماه در باغ شاه قدیم، چهار ماه آموزش دید، سپس علی‌آباد قم و ۴۰ روز چادرنشینی، و بعد به منطقه جنگی کردستان اعزام شد.

خط مقدم؛ هشت ماه بی‌خوابی

برزگری از ارتش رفت. اولین ورودش به کردستان، منطقه اشنویه بود. «پایگاه‌های ارتش که همیشه آنجا مستقر بودند. اکنون تقریباً آن پایگاه‌ها جمع شدند. آن زمان خیلی خطرناک بود، شب‌ها گشت شبانه می‌رفتیم، روز‌ها گشت روزانه. کلاً استراحت نداشتیم. زیاد ما را این طرف و آن طرف می‌بردند. تا هشت ماه ما در پایگاه‌ها بودیم، بعد از ۸ ماه به پادگان جلدیان اعزام شدیم که در کردستان است، بعد از آن به منطقه خط مقدم اعزام شدیم، دیگه جلوتر از آن منطقه‌ای نبود.

از آن روزها، خاطره‌ای تلخ دارد: «شب‌ها فرمانده‌های ما می‌رفتند، یک تپه‌ای بود که پایگاه مادر می‌گفتند و خیلی بلند بود و دور آن پایگاه آب بود و رودخانه خیلی بزرگی بود. به ما دستور نمی‌دادند بریم، فقط فرمانده‌ها خودشون می‌رفتند. گفتیم بریم ببینیم آنجا چه خبره. آن سه ماهی که آنها هر شب می‌رفتند، به ما می‌گفتند اینجا بیشتر از هفت نفر عراقی نیستند و آن هم چادرنشین‌اند. اگه ما حمله کنیم کاری ندارد و شخصی آنجا را دست‌مان می‌گیریم.

اما روزی که ۴ صبح دستور عملیات دادند، فرماندهان به این پایگاه حمله کردند، همان هفت نفر بلای سر ما شدند. هر چقدر توپخانه ایران آنجا زد و آنها ما را می‌زدند، ما هم وسط مانده بودیم. آن موقع، یک نفر مجروح داشتیم به نام گروهبان کشور بود. دوباره دستور عقب‌نشینی دادند و ما برگشتیم و خیلی‌ها اسلحه‌هاشون در آب افتاد و در آب سنگ‌های بزرگ بود، وقتی پا در آب می‌گذ‌اشتی انگار شیشه بود و در آب می‌رفتی. آن روز ما عقب برگشتیم و سرجای خودمان مستقر شدیم. تقریباً سه ماه این عملیات ادامه پیدا کرد، نه عراق توانست کاری کند، نه ما توانستیم آن هفت نفری که می‌گفتیم را شکست بدیم.

من در همه آن هشت ماه، شب‌ها نگهبانی می‌دادم. هر دو ساعت نگهبان بودیم. یعنی هشت ماه که من آنجا بودم، خدا وکیلی یک شب نخوابیدم. حالا نمی‌گم مثلاً اتفاقی ۱۰ دقیقه یا ۱۵ دقیقه خوابش ببره، ولی ما حق این را نداشتیم که پایمان را دراز کنیم و بخوابیم. هشت ماه کار ما همین بود، چون در منطقه ما تکاور و نیروی مخصوص بودیم.

مجروحیت؛ خمپاره آتش‌زا و سوختگی ۷۰ درصد

مهر ماه سال ۶۴ بود. بعد از عملیات، چهار روز مرخصی گرفتم و به روستا رفتم. عاشورا و تاسوعا بود. وقتی برگشتم، دیدم عراقی‌ها بالای تخته‌سنگ‌ها هر ایرانی که از آنجا درآمده بود را از پشت زده و شهید کرده بودند. «چند نفر از دوستای ما قرار گذاشتن عقب بریم و جلوتر نریم، چون اسیر می‌شدیم یا از بین می‌رفتیم. چند بار این تصمیم را گرفتم و آخر گفتم نه باید جلو بریم و ببینیم دوستای ما چه شدند. رفتیم دیدیم گردان ما را بهم زدند. بعد از ۴ روز، همان روز برگشت مجروح شدم.

وی لحظه مجروحیت را این‌گونه تعریف می‌کند: «من یک سیم خاردار بود، بعد از آن سیم خاردار هیچ ایرانی وجود نداشت و عراقی‌ها آن طرف و ما این طرف بودیم. خودمان را پنهان می‌کردیم که ما رو نبینند. یک سنگ بزرگی بود که بغل آن من نگهبانی می‌دادم. یک سری از اصفهانی‌ها یک گروه آمدند به ما پیوستند، خودشان را نشان داده بودند و ارتش خیلی دقیق است و این گروه سپاهی بودند. ارتشی‌ها هر کجا باشند خودشان را پنهان می‌کنند تا دشمن متوجه نشود. بعد اینها را دیده بودند. آن موقع اینها نگهبانی بودند، مین‌های تلویزیونی بود، تقریباً نیم متری و مدل این چراغ‌ها بودند. این عراقی‌ها دیده بودن خمپاره‌ها را دقیقاً سر این مین‌ها می‌زدند. آن موقع من گفتم فاتحه من خوانده است، با این وضعیت من زنده نمی‌مانم. خمپاره و ترکش می‌آمد، من خودم را بغل سنگ می‌کشیدم. بعد وقتی پُست من تمام شد، خواستم برم پُستم را تغییر دهم. شهید آسایش همسنگرم بود. به سنگر استراحت رفتم، سنگر استراحت کوچک و اندازه این میز بود و آن موقع امکانات نداشتیم، چون کوهی بود که فقط سنگ بود و کندنش خیلی مشکل بود. تا من سنگر استراحت رسیدم، شهید آسایش پست من را عوض کند، شهید آسایش آن طرف تپه سر پُست رفت و من این طرف تپه آمدم. تقریباً ۵۰ متر نرسیده به سنگر، خمپاره روی من افتاد. ایشان را به ارومیه، سپس تبریز بردند. من را آمبولانس گذاشتند، حواسم بود ولی جایی را نمی‌دیدم. بد سوخته بودم، فقط چشم چپم سالم بود و کل بدنم سوخته بود و مرا ارومیه آوردند، یک شب آنجا ماندیم. ارومیه بیمارستان امام خمینی بود که یک شب ماندم. 

فردای آن، بیمارستان سینای تبریز بردنم و سه ماه هم آنجا خوابیدم و ملاقات داخل بیمارستان نمی‌گذاشتند بیاد. آن سه ماه اول، من از پنجره ملاقاتی‌ها را می‌دیدم و گریه می‌کردم. یک بار مادرم آمد، بدنم می‌لرزید، پتو پشتم انداختم. مادرم از پنجره می‌گفت پسرم سکته کردی، گفتم نه مادر هیچی نیست. فامیل‌ها و آشنا‌ها می‌گفتند حالت خوب نیست من می‌گفتم هیچیم نیست. با خودم گفتم اینطوری بگویم تا بندگان خدا ناراحت نشوند. بالاخره باید تحمل می‌کردم. چرا که مقام جانبازی بزرگترین افتخارم بود. در نهایت هشت بار زیر تیغ جراحی رفتم تا حالم بهبود یافت.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه