آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۱۴۹
۱۰:۰۵

۱۴۰۵/۰۶/۲۶
گفت‌وگو با برادر شهید «فیروز مقصودی»

«فیروز» خدای شجاعت و وطن‌پرستی بود

برادر شهید «فیروز مقصودی» با یادآوری خاطرات برادرش، از شوخ‌طبعی و مهربانی او، حضور در گردان اطلاعات عملیات، زیارت قبر امام علی(ع) در عراق و لحظه خداحافظی عجیبش می‌گوید و نقل می‌کند: برادرم خدای شجاعت و وطن‌پرستی بود و من نترسی را از او به یادگار دارم و هنوز عاشق برادرم هستم. او که یک چفیه از برادرش را همیشه همراه دارد، تأکید می‌کند که ایران همیشه ایران است و مردم پای کار آن ایستاده‌اند.


در این گفت‌وگو، بهروز مقصودی، برادر شهید فیروز(علی) مقصودی خاطرات خود را از لحظه‌ شنیدن خبر شهادت برادرش، ویژگی‌های اخلاقی او، خاطرات مشترک و تأثیر شهادت او بر زندگی‌اش روایت می‌کند. او که خود آتش‌نشان بوده و سختی‌های مردم را از نزدیک دیده است، از عشق به ایران و آرزوی شهادت برادرش در گفت‌وگو با نوید شاهد سمنان می‌گوید. او که یک چفیه از برادرش را همیشه همراه دارد، تأکید می‌کند که ایران همیشه ایران است و مردم پای کار آن ایستاده‌اند.

«فیروز» خدای شجاعت و وطن‌پرستی بود

لحظه شنیدن خبر شهادت

برادرم فیروز، هفدهم دی‌ماه ۱۳۴۹ در شهر شهمیرزاد به دنیا آمد. دانش‏‌آموز اول متوسطه بود که به عنوان داوطلب و بسیجی در جبهه حضور پیدا کرد. بیستم شهریور ۱۳۶۶ در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. من تقریباً پنج شش ساله بودم. یادم می‌آید مادرم صبح که رفته بود خرید، تقریباً ساعت ده آمد و گفت: «امروز همه خبر فیروز رو گرفتن، مادرش بمیره، بچه‌ام کجاست؟» و حالا همه شهر می‌دانستند برادرم شهید شده، غیر از ما. ساعت ده و نیم اینها بود که پدرم با چندتا پاسدار آمد، گریه می‌کرد که: «این‌ها می‌گن فیروز زخمیه، بریم تهران بیمارستان.» ولی دلم گواهی بد می‌داد. با توجه به پیش‌زمینه‌ای که مادرم داشت، با شنیدن این حرف خورد زمین و از حال رفت و تو خونه ولوله شد و همان‌جا پاسدار‌ها به آن‌ها گفتند. یادم است پدرم سرش را می‌کوبید به دیوار و همه، حتی خودم، گریه می‌کردیم.

ویژگی‌های اخلاقی و شجاعت علی

برادرم بسیار بسیار شوخ‌طبع، خوش‌رو، مهربان، خوش‌اخلاق و فروتن بود. یکی از شجاع‌ترین افراد در گردان اطلاعات عملیات بود و حتی چندین بار ادعا می‌کرد که با چندتن از بچه‌های گردان اطلاعات عملیات و اهالی شهر بدر عراق به زیارت قبر آقا امیرالمومنین رفته است و به علت کمی سن کسی باورش نشد، ولی بعد‌ها مشخص شد که راست می‌گفته. ما در باغ یک درخت گلابی داریم که حتی اکنون که خشک شده است، ولی در زمین قرار دارد و من اجازه ندادم آن را بکنند و چوبش را قطعه‌قطعه کنند، چون بار‌ها برادرم زیر آن درخت نماز شب خوانده بود و سرش را روی درخت می‌گذاشت و اشک می‌ریخت و به احترام آن اشک‌ها و آن نشستن‌ها من نذاشتم درخت را ببرند، حتی بعد از اینکه خشک شد.

خاطرات کودکی و آخرین خداحافظی

برایم یک سه‌چرخه به شکل فیل که برای دهه شصتی‌ها یک وسیله بازی بود، خریده بود و برایم دوربین، تفنگ و ادوات نظامی می‌خرید. به گفته اطرافیان، مرا خیلی دوست داشت و همه‌جا با خودش می‌برد و سال‌هاست که در کنارم نیست، ولی هنوز یادش در ذهنم هست. آخرین بار خواب ماندم، مادرم ساعت را دستکاری کرد که نرود. بعد از اینکه بیدار شد، با عصبانیت رفت، اما بعد از یک‌ربع بازگشت، از مادرم خداحافظی عجیبی کرد، مرا بوسید و به من گفت: «من نیستم، به مامان کمک کن» و رفت و مادرم به پدرم خبر داد که نگذارد برود، ولی او رفته بود. هر وسیله‌ای که به یادگار داشتیم، بنیاد از ما برای موزه گرفت. فقط من یک چفیه از او به یادگار دارم که همیشه در خودرو همراه من است. وصیت‌نامه نزد خواهرم است. لباس‌هایش را هم خودش در خواب مادرم آمد و گفت که بیت‌المال است، ببرید سپاه پس بدهید. مادرم هم لباس‌ها را شست، اتو کرد و تحویل سپاه داد.

«فیروز» خدای شجاعت و وطن‌پرستی بود

علی الگوی من است

من چون خیلی دوستش داشتم، سعی کردم یادش فراموش نشود، ولی شرمنده برادرم هستم. در مقاطعی مسیر را اشتباه رفتم برحسب جوانی و امروز شرمنده اویم. او الگوی شجاعت و جوانمردی من بود. ایران همیشه ایران است و مردم همیشه پای کار ایران تا پای جان هستند. ولی من آتش‌نشان بودم و مستقیم با سختی مردم سر کار داشتم. من جا‌هایی رفتم که زندگی مردم سوخته بود و من مشکلات‌شان را به‌صورت واقعی درک کرده‌ام. بعضی از مسئولان و آقازاده‌ها با کارهای‌شان باعث شده‌اند مردم دلگیر شوند، ولی مردم با همه این حرف‌ها، اگه جنگ به‌صورت زمینی اتفاق بیفتد، نشان می‌دهند که ایران چه یل‌هایی و چه دلاوران خفته‌ای دارد.

عشق به ایران و آرزوی شهادت

اگر برادرم زنده بود، مطمئناً به جوان‌های امروز می‌گفت: «زنده باد آزادی.» ما از هم‌شهری‌ها و آشنایان حرف‌های تلخ زیاد شنیده‌ایم که: «شما برادرتان شهید شد، رفتید سر کار، خانه خریدید» و از این حرف‌ها. ولی من خودم برای سوریه ثبت‌نام کرده بودم، ولی ما را نبردند. برای ما ایران منتهای جان و زندگی است و برای یک ریگ از خاک بیابانش خون هر متجاوزی را می‌ریزیم. برادرم خدای شجاعت و وطن‌پرستی بود و من نترسی را از او به یادگار دارم و هنوز عاشق برادرم هستم. این را هم در پایان باید بگویم که نام برادرم فیروز بود و همیشه می‌گفت: «عشق می‌کنم که ابن‌ملجم جرات نکرد رو در روی حضرت امیر بایستد و امام را مستقیم بزند. همیشه خنجر نامردان از پشت روی تن مردان است» و من دوست دارم مثل حضرت علی شهید بشوم که اتفاقاً از قسمت سر و فرق سر، از قفا مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد.

گفت‌وگو از حمیدرضا گل‌هاشم


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه