آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۵۹۰
۰۹:۳۸

۱۴۰۵/۰۶/۲۶
گفت‌و‌گو با پدر و مادر شهید جنگ رمضان سروان «جواد لگزائی»

وقتی «رضایت مادر» آخرین توشه جواد برای شهادت شد

شب پیش از آغاز جنگ رمضان، آخرین تماس را با جواد داشتیم. لحن صدایش با همیشه متفاوت بود. با نگرانی پرسیدم: چی شده پسرم؟ اتفاقی افتاده؟ او در پاسخ گفت: مادر، خواهش می‌کنم گریه نکن. چند بار با تردید از من پرسید: مادر، از من راضی هستی؟ و من با اطمینان گفتم: آری عزیزم، راضی هستم. تنها کلام آخرش این بود و بعد گفت: پس خداحافظ؛ و من تنها توانستم بگویم، خدا پشت و پناهت باشد.


وقتی «رضایت مادر» آخرین توشه جواد برای شهادت شد

داستان امروز ما، روایت زندگی مردی است که از دل روستای مهدی‌آباد استان گلستان برخاست تا با خدمت به میهن، نام خود را در تاریخ ثبت کند. شهید جواد لگزایی، متولد سال ۱۳۷۶، ده سال از دوران خدمت خود را با عشق و ایمان در نیروی انتظامی تهران سپری کرد.
اما سرنوشت او در روز‌های پرخطر نخستین روز‌های جنگ رمضان رقم خورد؛ زمانی که دهم اسفندماه ۱۴۰۴، در میان آتش پدافند تهران، جان خود را در راه دفاع از خاک ایران نثار کرد. امروز پیکر مطهر ایشان در آرامگاه امام‌زاده عبدالله روستای معصوم‌آباد آرام گرفته است، اما یاد و خاطره او در دل‌های ما زنده است.
در این گفت‌و‌گو، نوید شاهد گلستان، با حضور در کنار والدین گرامی این شهید بزرگوار، به صحبت و گفت‌و‌گو می‌نشیند تا از خاطرات، ایثار‌ها و مسیر پر افتخار ایشان سخن بگوییم.


جواد؛ فرزندی که با توسل به حضرت معصومه (س) به دستان مادر رسید


«ناز بی بی شهرکی» مادر شهید «جواد لگزائی» گفت: من چهار فرزند دارم، دو دختر و دو پسر. جواد، فرزند چهارم و پسری است که پس از سال‌ها انتظار فراوان به دنیا آمد. پس از فرزند سومم، با وجود تمام درمان‌های پزشکی، امکان بارداری برای من فراهم نبود. پس از مشورت، تصمیم گرفتیم برای دعا و توسل به درگاه مقدسات، به مراجع مذهبی مراجعه کنیم.
در همان شب، در خواب پیام معنوی جالبی دریافت کردم که مرا به زیارت حضرت معصومه (س) راهنمایی کرد. با توسل به ایشان، خداوند حاجت مرا برآورده کرد و جواد را به من عطا فرمود. به پاس این عنایت الهی و به برکت توسل به امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س)، نام ایشان را جواد گذاشتیم.


تجلی برکت و تقدیر الهی در مسیر ایثار


آن زمان برای تأمین معاش، در زمین مردم کار می‌کردم و جواد نیز برای تحصیل به دبیرستان رامیان می‌رفت، چون روستای ما دبیرستان نداشت. روزی پس از پایان کار، صاحب‌کارم به پاس کارگری خوبم، ۱۰۰ تومان به من داد و با مهربانی گفت: امیدوارم با این پول بتوانید زیارت مکه و کربلا بروید.
من وقتی به خانه برگشتم، جمعه بود و جواد از رامیان بازگشته بود. آن پول را به او دادم و گفتم: پسرم، این را برای هزینه‌های رفت‌وآمد در مسیر رامیان نگه دار تا به کارت بیاید. اما فردای آن روز، جواد با هیجان به من گفت: مادر، من با همان پولی که به من دادی، در آزمون افسری ثبت‌نام کردم و قبول شدم. او در آن زمان نمی‌دانست که آن پول، آغازگر مسیری است که او را به مقام ارزشمند شهادت می‌رساند. 


سربازی که پیش از شهادت، در مسیر فداکاری بود


من همیشه در دل خود آرزو داشتم که جواد به مقام‌های عالی برسد و سرباز امام زمان (عج) شود و خدا نیز به دعای من گوش داد و او را سرباز امام زمان کرد. از همان سال ۹۴ که وارد نظام شد، با وجود اینکه حقوق می‌گرفت، همیشه دلسوز ما و اطرافیانش بود و به همکارانی که وضعیت مالی خوبی نداشتند، کمک می‌کرد.
او همیشه نگران بود که ما چیزی کم داشته باشیم. حتی برای خانه، وسایلی تهیه می‌کرد و هر بار که می‌خواستم برای ازدواج خودش چیزی بخرم، می‌گفت: “مادر، برای خودت بخر، من هم برای خودم می‌خرم، نگران من نباش. ” حتی وقتی ظرف‌هایی برای من می‌خرید و من آنها را پنهان می‌کردم تا برای خودش نگه دارد، با مهربانی می‌گفت: “مادر، اینها را برای تو خریده‌ام، باید از آنها استفاده کنی؛ روزی که زمانش برسد، خودم وسایل لازم را تهیه می‌کنم. ” او همیشه قبل از هر چیز، به فکر من بود.


وقتی سکوت، خبر از شهادت داد


شب پیش از آغاز جنگ، آخرین تماس را با جواد داشتیم. لحن صدایش با همیشه متفاوت بود. با نگرانی پرسیدم: چی شده پسرم؟ اتفاقی افتاده؟ او در پاسخ گفت: مادر، خواهش می‌کنم گریه نکن. چند بار با تردید از من پرسید: مادر، از من راضی هستی؟ و من با اطمینان گفتم: آری عزیزم، راضی هستم. تنها کلام آخرش این بود و بعد گفت: پس خداحافظ؛ و من تنها توانستم بگویم، خدا پشت و پناهت باشد.
صبح روز دهم اسفند، همسرم با هیجان گفت جنگ آغاز شده است. از هر راهی که می‌دانستم با جواد تماس بگیرم، تلاش کردم، اما گوشی او خاموش بود. به پسر بزرگم که در تهران است زنگ زدم؛ او هم در مسیر آمدن به نزد ما بود. با دختر‌ها و عروسم تماس گرفتم، آنها سعی می‌کردند برای آرامش من، حقیقت را پنهان کنند و می‌گفتند نگران نباش، اما من می‌دانستم که خاموشی گوشی جواد، نشان از اتفاقی بزرگ دارد. سرانجام با رسیدن فرزندانم، حقیقت تلخ آشکار شد؛ جواد شهید شده بود و برای همیشه از میان ما رفته بود.


رؤیای شبانه؛ دیدار دوباره در آغوش مادر


پس از شهادت او، شب‌ها با جای خالی‌اش تنها بودم. اما در یکی از شب‌ها، رؤیای عجیبی دیدم؛ جواد در حیاط خانه بود و در می‌زد. وقتی در را باز کردم، با دیدنش از خوشحالی و غمی که در دل داشتم، لرزیدم. او را در آغوش گرفتم، بوسیدمش و گفتم: مادر، چقدر دلم برایت تنگ شده بود. آن دیدار کوتاه، تسکینی بود، برای قلب پاره‌پاره‌ی یک مادر.


از چین بوته‌های پنبه تا حراست از آسمان


محمد لگزائی پدر شهید «جواد لگزائی» گفت: جواد از همان دوران کودکی، دوشادوش من در کار‌های کشاورزی حضور داشت؛ او با اشتیاق در کنار من، محصولات پنبه و لوبیا سبز را می‌چید و در عین حال، همواره فرصت مطالعه و درس خواندن را از دست نمی‌داد. هوش و استعداد او چنان چشمگیر بود که معلمان مدرسه، با نگرانی و امید به ما توصیه می‌کردند که حتماً مسیر تحصیل او را دنبال کنیم تا استعدادش هدر نرود.
با وجود اینکه جواد در یک روستای کوچک بزرگ شده بود، اما با پشتکار خود توانست در آزمون تیزهوشان در منطقه علی‌آباد موفق شود و سپس برای ادامه تحصیل به رامیان برود. پس از اتمام دوران تحصیل، جواد با اشتیاقی وصف‌ناپذیر، تصمیم خود را برای ورود به نیرو‌های مسلح اعلام کرد. او حتی پیش از خدمت رسمی، با فعالیت‌های بسیج در منطقه دهنه محمدآباد، روحیه حماسی خود را نشان داده بود. پس از گذراندن دوره آموزشی در دانشگاه افسری، با تایید صلاحیت و بر اساس گزارش‌های محلی از تلاش و اخلاق نیکوی او، به خدمت ادامه داد.


دیدار‌های دلنشین در ورامین؛ پناه دلتنگی‌های دوری از پایتخت


محل خدمت پسرم تهران بود و خانه برادرش در ورامین قرار داشت. فاصله دور بود، اما هر زمان که ما از گلستان به ورامین می‌رفتیم، جواد هم مرخصی می‌گرفت و می‌آمد آنجا؛ دور هم جمع می‌شدیم، چشم‌مان به دیدارش روشن می‌شد و دیداری تازه می‌کردیم.


اضطراب روز‌های آتش و دود؛ تماس ناتمام و کلام آرامش‌بخش جواد


روز‌های آغاز جنگ، من سر کار بودم که همکارم خبر داد تهران را زده‌اند. تمام فرزندانم در تهران زندگی می‌کردند و دل‌نگرانی تمام وجودم را گرفت. سریع به دامادم زنگ زدم؛ گفت: چیزی نیست، نگران نباشید، ما هم داریم راه می‌افتیم و می‌آییم گلستان. با خود جواد هم تماس گرفتم؛ پشت گوشی با همان صدای آرام و مهربانش گفت: حالم خوب است، نگران من نباشید.


از موج‌گرفتگی در پادگان تا ایستادگی و پرواز پشت آتشبار پدافند


اما حقیقت ماجرا چیز دیگری بود؛ همان شب نهم اسفندماه، پادگان محل استقرار جواد را زده بودند و او دچار موج‌گرفتگی شده بود، ولی با غیرت و مردانگی در سنگر مانده بود و فردایش (دهم اسفندماه) در حالی که پشت پدافند خدمت می‌کرد، به آرزویش رسید و شهید شد. شب‌هنگام وقتی بچه‌ها از تهران به خانه ما در گلستان رسیدند، با همان چشم‌های پر از اشک و چهره‌های غم‌زده، خبر پرواز جواد را به ما دادند و گفتند که جواد از پیش ما رفته است.


بدرقه باشکوه در مهدی‌آباد و آرام گرفتن در آستان امامزاده معصوم‌آباد


روز یازدهم اسفند، نزدیک ظهر، پیکر پاک و گلگون‌کفن جوادم را به مهدی‌آباد آوردند. مراسم فوق‌العاده با‌شکوه و بی‌نظیری برگزار شد؛ تمام مردم شهر و روستا‌های اطراف برای بدرقه و تشییع پسرم آمده بودند. در نهایت، روز دوازدهم اسفندماه پیکر مطهرش را به آستان مقدس امامزاده عبدالله روستای معصوم‌آباد بردیم و در میان اشک و افتخار به خاک سپردیم.
گفت‌و‌گو: ایلواری


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه