از درجههای سایش رفته یک فرمانده تا نیزارهای غرق شده مجنون/ روایت تمامنما و ناگفتههای یک سرباز انقلابی از دل هشت سال حماسه

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در خانوادهای شش فرزندی، اصغر نظرپور به عنوان آخرین ثمره چشم به جهان گشود، اما زندگی از همان کودکی، طعم تلخ یتیمی را به او چشاند. پدری که راننده بود و با اتوبوس و سواری، معاش خانواده را تامین میکرد، هنگامی که اصغر تنها دو سال داشت، برای همیشه از کنارشان رفت و دنیا را وداع گفت. با این حال، مادری عالمه، فرهیخته و قرآنی، چون کوهی استوار در برابر طوفانِ روزگار ایستاد و بنیان خانواده را با تکیه بر ایمان و معرفت حفظ کرد. مادری که به گفته خود اصغر، نه فقط «حافظ کل قرآن» بود، بلکه «نهجالبلاغه را به خوبی درک میکرد»، «مفاتیحالجناح را تفسیر مینمود» و آنچنان با معارف قرآنی آمیخته شده بود که گاهی سخنانی تازه و ناشنیده از اعماق آیات برای فرزندانش بازگو میکرد. این زن شریف، که اصغر را «نسبتاً مظلوم»، اما عمیقاً مذهبی، عارفمسلک و حکیم خانهنشین توصیف میکند، در سال ۱۳۷۰ به دیار باقی شتافت، اما بنیان ایمانی را که در وجود فرزندانش نهاد، برای همیشه ماندگار شد. حالا، پس از سالها، اصغر نظرپور، با چشمانی که هنوز غبارِ نیزارهای مجنون را به یاد دارد، و قلبی که همچنان با یاد مادر و شهدا میتپد، در این گفتوگوی بینظیر، تکتک لحظات حماسی زندگیاش را روایت میکند؛ روایتی که نه فقط تاریخ یک سرباز، بلکه حماسه یک نسل است.
اعزامی در شهریور داغ؛ روزی که مادر گریست و پسر رهسپار شد
سال ۱۳۶۴، ماه شهریور، هوای قزوین هنوز گرمای تابستان را در خود داشت. جانباز نظرپور که تازه هجده سالگی را پشت سر گذاشته بود، بدونِ هیچ تردیدی، به سراغ دفترچه آماده به خدمت رفت و برگ اعزام را دریافت کرد. وی به یاد دارد که اولین روزِ اعزام، از ورزشگاه شهید رجایی قزوین بود؛ جایی که دهها سربازِ جوان، با چشمانی خیس و قلبی آکنده از غیرت، گرد هم آمده بودند تا راهی جبهههای جنوب شوند. این جانباز بزرگوار با صراحت میگوید: مادرم، برادرانم و چند تن از دوستان صمیمیام آمدند تا بدرقهام کنند. مادرم، با آن چشمان نافذ و قلبی که همیشه برایم میتپید، در میان جمعیت ایستاده بود و اشکهایش را پنهان میکرد. میدانستم که دلش برایم میسوزد، اما هیچگاه جلوی رفتنم را نگرفت؛ چون میدانست که این راه، راه حق است.
در آن ماشین اعزام، اکثر رزمندهها از بچههای آشنا و هممحلهای بودند؛ مخصوصاً موتورسوارانِ قزوین که اکیپی جوان و پرشور تشکیل میدادند. از جمع ۴۰ نفره آن ماشین، بیست نفرشان را اصغر از قبل میشناخت. ایشان با تاثر عمیق از همان روزهای نخست، از شهادت دوستانش یاد میکند: آقای ملاحسینی از بچههای قزوین بود که همان اوایل ورود به منطقه، به درجه رفیع شهادت نائل آمد. همچنین سید محمد طباطبایی و آقای عباهاشمی که گویا تهرانی بود، هر دو شهید شدند. بچههای قم و تهران هم خیلی شهید دادند. نام بسیاری از آنها را هنوز به خاطر دارم و هر بار که یادشان میافتم، دلم میگیرد.
فرماندهای که لباس درجهدارِ خود را بخشید؛ اوج کرامت انسانی
اما شاید یکی از تأثیرگذارترین و حماسیترین بخشهای این روایت، برخورد کریمانه و بینظیرِ فرماندهاش، جناب سرهنگ رحمان بیگلویی است. اصغر با چشمانی که هنوز از آن محبت ناب، روشن است، این ماجرا را با تمام جزئیات تعریف میکند: ما در منطقه خرمشهر مستقر بودیم. هوای مرداد جنوب، گرمای طاقتفرسایی داشت که هر لحظه، جانِ آدم را به لب میرساند. لباس نظامی من، بر اثرِ رطوبت و عرق زیاد، آنقدر پوسیده و نخنخ شده بود که با کوچکترین تکان، پارچه از هم جدا میشد و من از این بابت، خجالتزده بودم. یک روز، فرماندهام به من گفت: «نظرپور، چرا مرخصی نمیروی؟ مگر خانوادهات را دوست نداری؟» من جواب دادم که راستش، لباسم وضعیت مناسبی ندارد و اگر سوارِ قطار بشوم، ممکن است مایهٔ شرمساری ارتش شود. ایشان بیهیچ مکثی، لباس درجهدارِ خودش را که رویش درجههای سایشرفتهای داشت، از تن درآورد و به من داد و گفت: «بیا این را بپوش و برو!» من اولش خیلی نگران شدم و با خودم گفتم مگر چه خبر شده که فرمانده اینگونه محبت میکند؟ مبادا مشکلی برای مادرم یا خانوادهام پیش آمده باشد! اما ایشان با لبخند، فقط چند روز مرخصی و یک تشویقی هم برایم نوشت و مرا بدرقه کرد. این رفتارِ ایشان، تا امروز در قلبم مانده است و همین چند وقت پیش، در واتساپ با ایشان چت کردم و از آن روز مهربانی، تشکرِ دوبارهای کردم.»
قطار اهواز و ماجرای درجههای سایش رفته؛ خندهای که تا تهران ادامه یافت
اصغر ادامه میدهد: با آن لباس درجهداری که فرمانده به من داده بود، راهی ایستگاه قطار اهواز شدم. وقتی میخواستم سوارِ قطار بشوم، ماموران دژبان با دیدنِ لباس من، احترام خاصی گذاشتند و مرا به کوپه درجهدارها راهنمایی کردند. اما یکی از دوستان قزوینیام که در یک لشگر دیگر خدمت میکرد و اتفاقاً در همان ایستگاه بود، را راه نمیدادند. من گفتم که این دوست من است، اما گفتند که او باید به واگن عقب برود. من رفتم به واگن عقب و با اصرار زیاد، وی را به کوپه خودم آوردم. تا رسیدیم به واگن درجهدارها، دوباره مانع ورود او شدند، اما من نگذاشتم و بالاخره با خواهش و تمنا، او را کنار خودم نشاندم. در همان لحظات، برایمان میوه و چای آوردند که خودمان خیلی تعجب کردیم.
بعد از مدتی، آن دوستم با نگاهی مملو از کنجکاوی به من گفت: اصغر، تو که درس نخواندهای، چطور این درجهها را گرفتی و ارتشی درجهدار شدی؟. من با خنده گفتم: راستش من تا کلاس اول هنرستان خواندهام و مدرک کارشناسی حقوق را هم بعدها گرفتم، ولی آن موقع، لباس فرماندهام را پوشیدهام و این درجهها هم مال خود فرمانده است که از بس سایش روی آنها افتاده، کهنه و قدیمی به نظر میرسند. آن دوست وقتی نگاه کرد، دید که ردِّ سایش درجهها روی سینه و بازو افتاده است. این ماجرا آنقدر برایمان خندهدار بود که تا مسیرِ تهران، هر بار یادمان میآمد، از خنده ریسه میرفتیم و گاهی قطارِ اهواز تا تهران، پر از خندههای ما بود. اسم آن دوست عزیز، آقای محمد ضرابی بود که اهل همان محل خودمان، خیابان راهآهن قزوین بود.
جهاد سازندگی و شهادت کامیونها در نیزارهای مجنون؛ حماسهای فراتر از میدان نبرد
اما پیش از آنکه اصغر به سربازی رسمی برود، با جهاد سازندگی، تجربهای دیگر از جبهه داشت. وی با اتوبوس و کامیون، بارها به مناطقِ جنگی رفت. جزیره مجنون، یکی از همان نقاط داغ و پرخطر بود که خاطرات تلخ و شیرینی را برایش به جا گذاشته است. وی با ناراحتی از آن روزها میگوید: من شاگرد کامیون بودم و با داماد خانوادهمان که کامیون داشت، به جزیره مجنون میرفتیم. در آن زمان، بارندگیهای ناگهانی، جادههای خاکی جزیره را به باتلاقی هراسانگیز تبدیل میکرد. ماشینهای صفر کیلومتر، یکییکی در آن نیزارهای باتلاقی فرو میرفتند و غرق میشدند. من شاهد بودم که بعضی ماشینها نصف بدنشان در آب بود و نصف دیگرشان بیرون، و کمکم فرو میرفتند. ماشینهای شخصی را مردم با چنگ و دندان و با کمکِ یکدیگر از آب بیرون میکشیدند، اما بسیاری از آنها برای همیشه در آن باتلاق ماندند.
برای ساخت جادههای آن جزیره، هزینههای گزافی صرف شد. شاید باورتان نشود، اما برای پر کردنِ مسافتی به اندازه همین سالنی که الان نشستهایم، بیست تا سی کامیون مخلوط شن و سیمان ریخته میشد تا جاده استوار شود. من از جوانان امروز عاجزانه میخواهم که قدرشناس آن همه هزینه مالی و انسانی باشند. ما در آن جزیره، بزرگانی چون شهید بابایی، شهید باکری، شهید چگینی، شهید باقری و شهید شفیعیها را از دست دادیم؛ گوهرهایی که نظیرشان هرگز تکرار نخواهد شد. نیروی انسانی قابل جبران نیست، اما امروز میبینم که برخی از جوانان، قدر این خونهای پاک را نمیدانند. من به همه جوانان میگویم که آینده این کشور دست شماست؛ لذا با غیرت و ایمان، ادامهدهنده راه این شهیدان باشید.
مادری که حکیم محله بود؛ اسفند، جارو و دعاهایی که کودکان را آرام میکرد
در لابهلای این خاطرات رزمی و حماسی، پندهای ناب مادر، چون نگینی درخشان، خودنمایی میکند. اصغر با شوقی وصفناشدنی از مادرش میگوید: مادرم همیشه به من میگفت: پسرم، به یک مسجد عادت نکن؛ مسجدهای مختلف برو. اگر عادت کنی، فقط جای نماز را زیر بغل میگذاری و میروی، اما وقتی به وظیفه و خدمت بروی، آن مسجد رفتن، فایده دارد. و تاکید میکرد: به مستحبات دقت کن؛ چون اگر مستحبات را رعایت کنی، واجبات خودبهخود در جایش میافتد و ترک نمیشود. این سخنان حکیمانه، هنوز هم در گوش اصغر طنینانداز است.
اما فراتر از نصیحت، مادر اصغر یک درمانگرِ خانگی قرآنی بود. این جانباز بزرگوار تعریف میکند: شبها یا صبحِ زود، گاهی درِ خانهمان را میزدند. مادرم میرفت و در را باز میکرد؛ میدید که مادری با بچهای در بغل ایستاده که از شب قبل، بیوقفه گریه میکند و آرام نمیگیرد. مادرِ بچه فریاد میزد: «حاج خانم، به داد من برسید! این بچه از دیشب تا حالا گریه کرده و هیچ درمانی اثر نکرده است. مادرم با خونسردی کامل، چهار دانه اسفند و چهار چوب جارو برمیداشت و چند دعا از دل مفاتیح میخواند. باورتان نمیشود، اما آن بچه، ناگهان آرام میگرفت و به خوابی عمیق فرو میرفت. بعدها که بزرگتر شدم، فهمیدم که عرفانِ مادرم چقدر بالا بود و با چه ارتباط معنویای میتوانست این کودکان را شفا دهد. مادرانِ آن بچهها، با چشمانی اشکبار، از مادرم تشکر میکردند و میگفتند که از شب قبل منتظر صبح بودهاند تا مزاحمش شوند. این خاطرات، هیچوقت از ذهنم نمیرود.
پیام پایانی برای نسل امروز و فردا؛ خون شهدا، سرمایه بینظیر ملی
اصغر نظرپور، در پایانِ این گفتوگوی طولانی و پرمحتوا، با چشمانی که از اشک، خیس شده، خطاب به همه شنوندگان و به ویژه نسل جوان میگوید: من عاجزانه و از صمیم قلب، از همه جوانان عزیز کشورم میخواهم که قدرشناس خون شهدا باشند. هشت سال دفاع مقدس، سرمایهای بینظیر بود که با جانهای نازنینی به دست آمد. هزینههای مالی را میتوان جبران کرد، اما هزینه انسانی، هیچگاه قابل جبران نیست. تکتک این شهدا، ارزشی والا دارند و امروز که دشمنانِ ما از هر سو در کمیناند، تنها با تکیه بر غیرت، ایمان و وحدت میتوانیم از این میراث گرانبها پاسداری کنیم. آینده این کشور، دست شما جوانان است؛ پس با عزمی راسخ و قلبی آکنده از عشق به میهن و اسلام، ادامهدهنده راه شهیدان باشید.
سخن پایانی راوی؛ وامدار مادر و شهدا
جانباز نظرپور، در یک جمعبندی احساسی، میگوید: من امروز هرچه دارم، از برکتِ دعاهای مادرم و خونِ پاک شهداست. مادرم با آن همه معرفت و ایمان، به من آموخت که مسجد بروم، قرآن بخوانم و به مستحبات پایبند باشم. شهدا نیز با جانفشانی خود، درس غیرت و ایثار را به من دادند. من در مقابل این همه لطف، سر تعظیم فرود میآورم و امیدوارم که تا پایان عمر، بتوانم مشتی از خاک راهشان باشم.
گفتنی است این گفتوگوی حماسی و تمامنما، تصویری زنده و ملموس از پیوند ایمان، ایثار، کرامت انسانی و عرفانِ ناب ایرانی-اسلامی در دورانِ دفاع مقدس ترسیم میکند. روایتی که در آن، یک لباس کهنه، یک فرمانده بخشنده، یک مادرِ حکیم و هزاران شهید گمنام و نامدار، حماسهای ماندگار را در حافظه تاریخ این سرزمین حک کردهاند.