آیتالله بهجت در خواب به شهید «رفیعی» چه گفت؟ / پردهبرداری از راز یک شب ترسناک در جادههای مشهد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، جانباز شهید محمود رفیعی، سوم دی ماه سال ۱۳۴۳ در شهر قزوین به دنیا آمد، پدرش محمد معمار بود و مادرش حلیمه نام داشت. این شهید بزرگوار، ۲۲ فروردین سال ۱۳۶۲ از طریق ژاندارمری به جبهه اعزام شد و ۱۲ مرداد همان سال در سلماس آذربایجان غربی در کمین ضد انقلاب، با اصابت گلوله و شکستگی استخوان هر دو دست و هر دو پا به درجه جانبازی نایل شد.
وی سال ۱۳۶۷ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد و سرانجام ۲۳ مهرماه سال ۱۳۹۲ بعد از تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت به شهادت رسید. در ادامه از شما دعوت میکنیم فیلم خاطره این شهید بزرگوار را از زبان مادرش تماشا کنید.
محمد جواد رفیعی فرزند جانباز شهید محمود رفیعی روایت میکند: پدر برای سخنرانی به یکی از شهرهای کوچک در اطراف مشهد دعوت شده بود.
میخواستند بلیط هواپیما برایش بگیرند، اما پدر به دلیل مشکلات جانیازی نمیتوانست سوار هواپیما شود. همراه با عباس آقا که از سالها قبل، راننده پدر بود و همواره با هم بودند، راهی مشهد شدند. البته قصدشان این بود ابتدا به این شهر رفته و در مراسم یادواره شهدا شرکت کنند و سپس به مشهد بروند و به شاگردانشان که در اردوی مشهد بودند ملحق شوند.
این ماجرا را بعدها خود پدر تعریف میکرد و میگفت: ما مسیر آن شهرستان را گم کردیم. نزدیک غروب بود و هر چه میرفتیم نشانی از این شهر نمییافتیم.
ظاهراً جاده را اشتباه رفته بودیم. شب شد. آن زمان موبایل هم نداشتیم. یکباره در کنار جاده یک پیرمرد با محاسن سفید و بلند دیدیم. آدرس را از او سوال کردیم. به ما گفتند این مسیر را ادامه دهید. کمی جلوتر به این شهرستان میرسید.
ما هر چه جلوتر رفتیم هیچ شهرستانی پیدا نکردیم. نیمههای شب کنار یک کلبه توقف کردیم. آنقدر خسته بودیم که گفتم همین جا استراحت میکنیم. در زدیم و داخل آن کلبه شدیم. هیچ کس در آنجا ساکن نبود. یکی دو تا پتو از داخل ماشین آوردیم و داخل کلبه مشغول استراحت شدیم.
ساعتی بعد یکدفعه دیدم کسی روی من افتاده و میخواهد مرا خفه کند. آدم بلند شوم، دیدم اجازه نمیدهد! به زور از جا بلند شدم و خواستم به سمت در بدوم که یکی زیر پای من زد! هیچکس اطراف من و عباس آقا نبود، ولی مرتباَ ما را میزدند. ما تلاش کردیم از آن کلبه بیرون بیاییم، اما نمیشد، احساس میکردم گروهی از اجنه ما را میزدند!
همان جا توسل به امام زمان (عج) کردم. یقین داشتم که اگر از آنجا بیرون نیاییم هر دوی ما را خواهیم مرد. تا پاشنه در جلو آمدیم. میخواستیم فرار کنیم، اما آنها ما را به سمت داخل میکشیدند.
در یک لحظه انگار نیرویی ما را به بیرون پرت کرد. بیرون از کلبه دیگر هیچ خطری نبود. سریع سوار ماشین شدیم و از آنجا فرار کردیم. هوا که روشن شد جاده مشهد را پیدا کردیم و خودمان را به مشهد رساندیم.
ماجرا را برای دوستان گفتم. اما آن روز خیلی ناراحت بودم. از اینکه این همه ذکر و دعا کردیم، ولی ظاهراً هیچ کس به داد ما نرسید.
شب بعد در هتل مشهد با همین افکار به خواب رفتم. در عالم رؤیا آیتالله بهجت را دیدم که از من دلجویی کرد و گفت: خودت بهتر میدانی اگر ما به داد شما نمیرسیدیم هر دوی شما مرده بودید. اگر در آن کلبه توانستی بلند شوی ما کمک کردیم. توی پاشنه در، ما بودیم که تو را از در خارج کردیم و توانستی نجات پیدا کنی.
بعد فرمودند: اینها گروهی از اجنه شیطانی بودند که مخالف کارهای شما بودند و نمیخواستند با سخنان شما، دیگران هدایت شوند. آنها میخواستند به هر طریق از فعالیت شما جلوگیری کنند.
منبع: کتاب منتظر (زندگینامه و خاطرات جانباز ذوالشهادتین شهید جانباز دکتر محمود رفیعی)