شهادت در راه خدا افضل اعمال و آرزوی همه اولیای الهی است
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید ناصر میرآخوری» پنجم خرداد ۱۳۳۵ در روستای کویرآباد از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش حبیب و مادرش محترم نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. گروهبان ژاندارمری بود. هفدهم شهریور ۱۳۵۸ در ایرانشهر توسط اشرار و قاچاقچیان بر اثر اصابت گلوله به خودرو حامل وی و واژگون شدن آن دچار ضربه مغزی شد و به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای روستای سعدآباد از توابع شهرستان زادگاهش واقع است.

پاسخی برای قیامت
کیفش را که باز میکرد، از داخلش مفاتیح، رساله امامخمینی، شانه، مسواک و حوله بیرون میآورد. وقتی از او میپرسیدند: «رساله برای چی توی کیفت گذاشتی؟»
جواب میداد: «اگه توی سفر به مسئله برخوردم، چطور باید حکمش رو بفهمم؟» سعی داشت همه اعمالش را مطابق با حکم شرع انجام بدهد تا در قیامت برای آنها جواب داشته باشد.
(به نقل از خواهر شهید)
بیشتر بخوانید: غیر از مسجد، جایی را برای آرامش نمیشناخت
تنها خواهر بودم، اما همه عشقِ او را داشتم
من تنها خواهر و کوچکترین بچه خانواده بودم. از راه که میرسید، بغلم میکرد و بالا و پایین میانداخت. آنقدر دوستم داشت که گاهی به برادرها میگفت: «چطور دلمون بیاد یکدونه آبجیمون رو شوهر بدیم؟»
خیلی هم با سلیقه بود. چیزهایی را برای زندگی خودش تهیه کرده بود: سرویس چینی و خیلی چیزهای ریز و درشت دیگر. بعد از شهادتش مادرم همه را به من داد و خواست که به عنوان یادگاری از برادری که اینهمه دوستم داشته، نگه دارم.
(به نقل از خواهر شهید)
خدا ثواب ریخته، مرد میخواهد جمع کند
تا فرصت را مناسب میدید، نصیحت میکرد و میگفت: «اگه میخواین خدا دستتون رو بگیره، دست مردم افتاده رو بگیرین!»
میگفتیم: «با دست خالی چطور میتونیم دست دیگران رو بگیریم؟»
میگفت: «اگه پول ندارین به کسی بدین، کمک فکری که میتونین بهش بکنین. دستگیریکردن که همیشه با پول نیست. ممکنه پیرزنی نیاز مالی نداشته باشه، امّا چیزی رو میخواد جابهجا کنه نمیتونه، بار پیرمردی افتاده که نمیتونه برداره. خدا آنقدر با بندههاش مهربونه که براشون ثواب ریخته. مرد میخواد ثواب جمع کنه!»
(به نقل از برادر شهید)
ناصر شرمنده بود، نه از تقصیر، از عشق
مادرم میگفت: «تا به ما میرسید دستمون رو میبوسید و سرش رو هم بلند نمیکرد. میگفتم: «این چه کاریه؟ حالا دست ما رو میبوسی جای خود، چرا سرت رو پایین میندازی؟»
میگفت: «از شما خجالت میکشم. اینهمه برام زحمت کشیدین و من نتونستم جبران کنم. دعا کنین خدا به من کمک کنه از شرمندگی شما دربیام.»
(به نقل از برادر شهید)
شهادت آرزوی اولیاست
در مورد شهادت صحبت میکرد. به او اعتراض کردم و گفتم: «چرا تا دور هم میشینیم از این حرفها میزنی؟ مگه حرف دیگهای برای گفتن نداری؟»
گفت: «هر قطره خونی که از ما برای دفاع از دین و مملکت به زمین میریزه نشاندهنده شرف ماست، شما این رو قبول ندارین؟»
گفتم: «چرا. من مسلمونم و در برابر تجاوزگر ساکت نمیشینم، امّا حرفم اینه که تا چهار نفر دورت جمع میشن منبر نرو!»
گفت: «اگه شهادت در راه خدا افضل اعماله و آرزوی همه اولیای الهیه، پس چرا راجع بهش حرف نزنیم؟ چی میخوایم بگیم که بهتر از این حرفها باشه؟»
حرفش را قبول داشتم. میدانستم که خودش را در برابر ما مسئول میداند و میخواهد از این فرصت پیشآمده بهترین استفاده را بکنیم. حرفش حق بود.
(به نقل از برادر شهید)
شهادت
جوان و پر انرژی بود. مدّتی در کردستان خدمت کرد و به زاهدان منتقل شد. بعد از آن به مرخصی آمد تا مقدّمات ازدواجش را فراهم کند. به من هم سر زد. تا فهمید به همین زودی عروسی داریم، گفت: «میرم مرخصی میگیرم و برمیگردم.» رفت که مرخصی بگیرد و برگردد، دید مأموریتی در پیش است. با سایر دوستانش به ایرانشهر رفت. درگیری با اشرار پیش آمد و شهید شد.
(به نقل از دوست شهید، محمد سعادتی)
انتهای متن/