وعدهای از بهشت که تحقق یافت
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید امیر مرادینسب» یکم اردیبهشت ۱۳۳۳ در روستای دلازیان از توابع شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش محمد و مادرش صغرا نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. کارمند صنایع دفاع بود. ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. هفتم شهریور ۱۳۶۸ در سمنان هنگام آزمایش مین ضد تانک بر اثر انفجار به شهادت رسید. پیکر وی را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند.

پدری که تکلیف را بر نوازش فرزندان ترجیح داد
میخواست بیرون برود. آمد فریده را بغل کرد و خدیجه را روی پایش نشاند. ناز و نوازششان کرد. گفتم: «امیر! خیلی دوستشون داری؟»
با لبخند گفت: «شاید به اندازه تو نه، ولی...»
نگذاشتم حرفش را تمام کند که گفتم: «پس چرا میخوای منو با سه بچه تنها بذاری و بری جبهه؟»
بچه را داد به من و گفت: «المال و البنون زینه الحیاه الدنیا: مال و فرزندان زینت زندگی دنیاست و خدا ما را با همینها آزمایش میکنه. هیچچیز نباید مانع رفتنم به جبهه بشه.»
(به نقل از همسر شهید)
مسجد، کلاس شخصیتسازی
داشت لباس میپوشید که گفت: «بابا! برو حاضر شو بریم.»
هنوز نپرسیدم کجا که مادرم گفت: «میخوای بچه رو ببری مسجد؟» در یک چشم برهم زدن آماده شدم که با او بروم.
در همین حین پدر دست بر سرم کشید و گفت: «آره تربیت دینی رو از همین حالا باید یاد بگیره، چون شخصیتش از کوچکی شکل میگیره.» آن موقع هشت ساله بود.
(به نقل از پسر شهید)
عشق به مردم، در سکوت یک شب پرخطر
رفته بود تظاهرات. هرچه منتظر شدیم نیامد تا این که شب از نیمه گذشت. دلهره داشت ما را میکشت. من و مادر شوهرم توی حیاط نشسته بودیم و چشممان به در دوخته شده بود، اما بیچاره پدرشوهرم بیرون حیاط آنقدر یک مسیر را رفت و آمد که پا درد گرفت.
پدر شوهرم به ساعتش نگاه کرد و گفت: «ساعت الان چنده؟ اون توی تظاهرات شهید شده اگه زنده بود که تا حالا میاومد.» با شنیدن این حرف هرسه زدیم زیر گریه.
او دلش طاقت نیاورد. باز رفت بیرون از حیاط، آنقدر یک مسیر را رفت و آمد تا اینکه ساعت دو نیمه شب شده بود. شنیدم داشت با کسی دعوا میکرد. دلم خیلی شور افتاد. پریدم به طرف در حیاط. خودش بود. امیر آمده بود. همه از دستش عصبانی بودیم. پدرش یک کشیده تو صورت امیر خواباند و گفت: «مگه تو زن و زندگی نداری؟ تا این وقت شب کجا بودی؟»
آن لحظه خودم را بدبخت احساس کردم اما نگاه شرمنده امیر کمی نظرم را عوض کرد. دست پدرش را بوسید و گفت: «بابا! از همه عذر میخوام که نگرانتون کردم. اجازه بده تا بگم چی شده.» پدرش چشم در چشمش دراند و گفت: «امیر! یک نگاه به ساعتت بنداز. آدم صبح میره و این وقت شب برمی گرده؟»
رنگ به رو نداشت و گفت: «بابا! ما اسیر شدیم. رفته بودیم تظاهرات. دیدیم تعدادی از مردم بیگناه رو محاصره کردن. رفتیم اونها رو آزاد کنیم که خودمون گیر افتادیم.»
(به نقل از همسر شهید)
هدیهای که ماندگار شد
«دخترم! بیا ببین چی برات خریدم.» این را که از بابا شنیدم، عروسکم را بغل کردم و به طرفش دویدم. لپم را بوسید و گفت: «اول باید یک قول به من بدی.»
نپرسیدم چه قولی و گفتم: «باشه، قبول!»
گفت: «برات پارچه خریدم تا مامانت چادر بدوزه.»
به هوا پریدم و گفتم: «آخ جون!»
شادیهای کودکانهام او را خیلی خوشحال کرد و گفت: «اینو نگفتم، تازه برات یک جا نماز هم خریدم. تو دیگه داری بزرگ میشی و باید نماز یاد بگیری.»
(به نقل از دختر شهید)
وعدهای از بهشت
در تکاپو بودم که جهیزیه خدیجه را بخرم. چند روز قبل از عروسیاش بود. یک شب امیر به خوابم آمد. خیلی خوشحال بود. دست در جیبش کرد، یک بسته پول درآورد و به طرفم گرفت. مات و مبهوت نگاهش میکردم. گفت: «چته؟ برش دار!»
گفتم: «چکار کنم؟»
گفت: «برای خدیجه جهیزیه بخر. مگه نگفتی پول نیاز داری؟» صبح که از خواب بیدار شدم آرامش خاصی داشتم. پول جهیزیه از جایی که فکر نمیکردم جور شد.
(به نقل از همسر شهید)
انتهای متن/