مهدی را به مکتب اباعبدالله (ع) هدیه دادم
به گزارش نوید شاهد ایلام؛ شهید سرهنگ پاسدار «مهدی رحیمی»، از جمله فرزندانِ غیورِ این آب و خاک بود که در مسیرِ دفاع از حریمِ امنیت و آرامش شهر، جان شیرین خود را در طبق اخلاص نهاد. او که تجسمی از تعهد، ایمان و ولایتمداری بود، در جریان ناآرامیهای شهر ایلام، به فیض عظیم شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش در ۲۱ دیماه ۱۴۰۴ تشییع شد.

در ادامه، در گفتگویی صمیمانه با لمیعه علیاکبر غضنفری، مادر بزرگوار این شهید والامقام، روایت زندگی، آرمانها و لحظههای پرشکوه پرواز او را مرور میکنیم.
پانزده روز در مرز ماندیم تا به ایران رسیدیم
مادر شهید مهدی رحیمی گفت: «شش برادر و دو خواهر بودیم. من کوچکترین عضو خانواده بودم؛ همان روزها هشتساله بودم و در مدرسهای در بغداد درس میخواندم که آن واقعه تلخ رخ داد. هنوز هم تصویر آن روزهای رعب و وحشت در محله جمیله بغداد از جلوی چشمانم کنار نمیرود. صدام دستور داده بود که ایرانیهای مقیم عراق را بیرون کنند. نیروهای صدام با بیرحمی تمام، اموالمان را مصادره کردند؛ حتی طلاهای مادرم که در دست داشت را هم با زور از او گرفتند. ماشینهای پدرم را بردند و ما را به اجبار سوار کامیونها کردند. بعد از آن، پانزده روز تمام در یک اردوگاه عراقی در مرز خسروی محبوس بودیم. آن هم در گرمای طاقتفرسای تابستان که نفس کشیدن را سخت میکرد. اما به محض اینکه پایمان به خاک ایران رسید، ورق برگشت؛ انگار وارد آغوش گرم خانواده شدیم. برخلاف آن رفتار وحشیانه عراقیها، اینجا همه به ما رسیدگی کردند و به استقبالمان آمدند. پدرم تبریز را انتخاب کرد، اما ابتدا ما را به اردوگاهی در جیرفت کرمان فرستادند. نُه ماه در جیرفت زندگی کردیم و بعد سرانجام به تبریز منتقل شدیم. در تبریز شرایط کمی آرام گرفت؛ یک منزل سازمانی به ما دادند و پدرم که زمانی خودش صاحبماشین و کاسب بود، برای تأمین مخارج خانواده، نگهبانی یک شرکت سیمان را بر عهده گرفت.»
پدرم عاشق کشورش بود
وی بیان داشت: «زندگی در تبریز کمکم روی روال افتاده بود و بچهها بزرگ میشدند. اما طولی نکشید که صدام بیانیهای صادر کرد و به کسانی که رانده شده بودند، وعده داد که میتوانند به عراق برگردند. خیلیها وسوسه شدند، اما پدرم محکم ایستاد و گفت: دیگر هیچوقت کشورم را رها نمیکنم. عراق برای ما جز تباهی چیزی نداشت. او نگران پسرانش بود؛ میگفت صدام میخواهد آنها را به بهانههای مختلف از بین ببرد. ترس پدرم بیدلیل نبود. عمویم به وعده صدام اعتماد کرد و برگشت، اما هنوز چندی نگذشته بود که خبر رسید دو پسر جوانش توسط حزب بعث کشته شدهاند. آن واقعه، مهر تأییدی بود بر تصمیم قاطع پدرم که دیگر هرگز به آن خاک نفرینشده بازنگردد. او ترجیح میداد در غربتِ ایران و با سیلی صورتش را سرخ نگه دارد، تا اینکه برای مال دنیا، جان پسرانش را به دست جلادان بعثی بدهد.»
در سیزده روز از تبریز به ملکشاهی آمدم و عروس شدم
مادر شهید تأکید کرد: «هفدهساله بودم که دایی پدرم حاج کریمخان رحیمی از ملکشاهی آمد و بحث خواستگاری پیش آمد. من اصلاً آمادگی نداشتم و نمیخواستم از خانوادهام جدا شوم، آن هم در آن سن و سال. حاجکریمخان که این مخالفتها را دید، اصرار کرد و این بار پسرش را فرستاد. من برای اینکه شاید منصرف شوند، شرطهای سختی گذاشتم؛ خانه مستقل، طلا و…، اما آنها تمامِ شروط مرا پذیرفتند. ماجرا خیلی سریع پیش رفت؛ اول فروردین خواستگاری کردند و فقط سیزده روز بعد، تمام هماهنگیها انجام شد و من در حالی که عروس شده بودم، از تبریز به ملکشاهی منتقل شدم. آن سیزده روز، پر از هیاهو و اضطراب بود. هنوز باورم نمیشد که باید از خانه و کاشانهام در تبریز دل بکنم و راهی سرزمینی شوم که تا آن روز ندیده بودم. این سرعت در تصمیمگیری، مسیر زندگیام را برای همیشه تغییر داد و من را از آن دختربچه تبریزی، به عروس ملکشاهی تبدیل کرد.»
مهدی که به دنیا آمد، نور خانه دو برابر شد
مادر شهید مهدی رحیمی گفت: «مهدی فرزند چهارمم بود که در بیمارستان امام ایلام به دنیا آمد، خانم دکتر عبداللهی مسئولیت زایمان را بر عهده داشت. با تولد مهدی، انگار دریچهای از نور و برکت به روی خانه ما باز شد؛ رونق کسبوکار بیشتر شد و فضای خانه گرمتر از همیشه شد. مادربزرگش چنان دلبسته او بود که حتی یک لحظه هم نمیتوانست از او جدا شود. مهدی در خانهای رشد کرد که من در کنار همسرم پا به پای او به دامداری و کشاورزی میرسیدم و سختیهای زندگی را با عشق به فرزندانمان تحمل میکردیم.»
در بمباران ملکشاهی، حاجکریمخان به آسمان پر کشید
وی ادامه داد: «وقتی مهدی یکساله بود، ملکشاهی بمباران شد. برای حفظ جان بچهها، به دل کوه زدیم و چادر زدیم. یک روز مهدی را پس از شیر دادن، برای خواب زیر سایه درخت بزرگی دور از چادر گذاشتم و خودم برای پختن نان و کارهای خانه فاصله گرفتم. در بمباران بعدی، حاجکریمخان هنگام آبیاری باغ به شهادت رسید. مردم وحشتزده به دشت و کوه پناه بردند و من و همسر و مادرش، حاجکریم را غریبانه دفن کردیم. آن روز تا ۷۲ شهید در گنبد پیرمحمد دفن شده بود و حاجکریم شهید هفتادوسوم بود. تا ساعت ۴ عصر از شدت شوک متوجه چیزی نبودم، وقتی به خودم آمدم، یاد مهدی افتادم که زیر آن درخت مانده بود. او از شدت گریه در خاک غلتیده بود و حالش وخیم شده بود. با لطف خدا و تجویز قطرهای از سوی یک پزشک پاکستانی، مهدیِ کوچک دوباره به زندگی بازگشت.»
مهدی از همان کودکی با نام شهادت بزرگ شد
این مادر شهید بیان کرد: «مهدی از همان سالهای کودکیاش در ملکشاهی بزرگ شد؛ در همان کوچهها قد کشید، در همان خاک نفس کشید و در همان فضای ساده و صمیمی، آرامآرام با مفاهیمی مثل ایثار، جهاد و شهادت آشنا شد. او از همان ابتدا، دل مهربان و نگاه محترمانهای داشت؛ به بزرگترها با ادب رفتار میکرد، حرمت پدر و مادر را نگه میداشت و هیچوقت اجازه نمیداد دل کسی از او برنجد.
غضنفری تأکید کرد: مهدی به بسیج و سپاه علاقه خاصی داشت. نام این نهادها برای او فقط یک عنوان نبود؛ آنها را نشانه خدمت، غیرت و دفاع از مردم میدانست. هر وقت از بسیج و سپاه حرفی میآمد، برق خاصی در چشمانش مینشست و با اشتیاق گوش میداد. از بچگی روحیهای داشت که آدم حس میکرد برای کارهای بزرگ آفریده شده است.
او به مادربزرگش هم دلبستگی ویژهای داشت. مادربزرگش را خیلی دوست میداشت و هر وقت کنارش مینشست، با احترام و مهربانی رفتار میکرد. با اینکه پدربزرگ شهیدش را هرگز ندیده بود، اما نام او برای مهدی غریب نبود؛ انگار از همان کودکی با یاد و خاطره او بزرگ شده بود. هر بار که به عکس پدربزرگش میرسید، بیدرنگ سلام نظامی میداد. این رفتار برایش عادت نشده بود، بلکه از عمق جانش میآمد؛ نشانهای از احترام و همان روحیهای که بعدها در مسیر پاسداریاش هم خودش را نشان داد.
آخرین بار هم درست مقابل همان عکس ایستاد. سلام نظامی داد و گفت: “وقتش شده. ” آن لحظه نمیدانستم منظورش چیست. گمان نمیکردم این جمله، خداحافظی آرام او با دنیا باشد. بعدها فهمیدم که مهدی از سالها پیش، راهش را انتخاب کرده بود؛ راهی که انتهایش به شهادت میرسید. او در سکوت و وقار، خودش را برای همان لحظه آماده کرده بود، بیآنکه ما بدانیم.»
با دلِ مادرانهام نگذاشتم به سوریه برود
مادر شهید گفت: «مهدی که وارد سپاه شد، شوق خدمت داشت و سه سال داوطلبانه در بسیج سپاه ایلام خدمت کرد. وقتی میخواست برای اعزام به سوریه ثبتنام کند، مخالفت کردم. طاقت دوریاش را نداشتم؛ نزد فرماندهاش رفتم و گفتم رضایت نمیدهم. به مهدی گفتم اگر بروی، حلالت نمیکنم. او هم با وجود اشتیاق قلبیاش، به احترام من از رفتن منصرف شد. مهدی عاشق کشاورزی بود؛ در مهران زمین داشت و کنار خدمت سپاه، با عشق روی زمین کار میکرد و از زحمت کشیدن خسته نمیشد.»
یک سال آخر، سیمای مهدی تغییر کرده بود
وی ادامه داد: «در یکسال آخر زندگیاش، مهدی خیلی تغییر کرده بود؛ سیمایش نورانیتر شده بود و حال و هوایش با قبل فرق داشت. با هم به کربلا رفتیم، همسرم کفنی خرید و روی آن آیتالکرسی و زیارت عاشورا نوشت و با آب زمزم متبرک کرد. وقتی برگشتیم، مهدی دست و پایمان را بوسید و به پدرش گفت: نه آن قبر نصیب تو میشود و نه این کفن. مطمئنم اول من میروم و تو مرا میشویی و دفنم میکنی. آن روز از شنیدن این حرف شوکه شدم، اما نمیدانستم آن نورانیت و آن آرامش، خبر از پرواز زودهنگامش میدهد.»
وقتش رسیده بود، پدربزرگ منتظرش بود
مهدی در آخرین وداع، آرامتر از همیشه بود؛ انگار باری از روی دوشش برداشته شده بود. مادر شهید تأکید کرد: «روز دوشنبهای که ناآرامیها شروع شده بود، مهدی با لباس پاسداری به خانه آمد. از سپاه او را برای مأموریتِ آرامسازی فضا و ایستادن مقابل ناآرامیهای شهر ایلام فراخوانده بودند. از سپاه ملکشاهی هم پدرش را برای کمک برده بودند او برای آرام کردن و نصیحت جوانان رفته بود، اما من فقط نگران مهدی بودم، اما او با آرامش خاصی وارد شد. دو قاشق غذا بیشتر نخورد، انگار نه اشتها داشت و نه فرصتی برای ماندن. به سمت عکس پدربزرگ شهیدش رفت، سلام نظامی داد و گفت: پدربزرگ، وقتش رسیده.
وی ادامه داد: وقتی نگرانی من را دید به من امید میداد؛ گفت برای جمعه با دوستان بسیجی برمیگردد، خواست نان محلی بپزم و قرار گذاشت که پس از آرام شدن اوضاع، مرا برای پیگیری درمانم به تهران ببرد. مهدی همیشه همینطور بود، حتی در بحبوحه حوادث هم دغدغهاش آسایش خانواده بود. او مقید به نماز بود و از اول محرم تا پایان اربعین، یکسره در حسینیه و موکبها به زائران خدمت میکرد؛ مقتدایش حسین (ع) بود و در راه او هم آسمانی شد.
در آن روزِ سرنوشتساز در شهر ایلام، مهدی برای دفاع از شهر و دعوت کسانی که ناآرامی ایجاد کرده بودند به صلح و آرامش، از خودرو پیاده شد. او برای جنگ نیامده بود، برای دعوت به آرامش آمده بود، اما در همان حال هدف قرار گرفت. همرزمش بعداً به من گفت که مهدی لحظه اصابت گلوله، نام یا حسین (ع) را بر زبان جاری کرد. او که همیشه آرزوی شهادت داشت، با همین ذکر و در راه بازگرداندن آرامش به مردم، به آرزویش رسید.»
هدیهای به مکتب حسین (ع) و راه ولایت
مادر شهید مهدی رحیمی با قلبی محکم و صدایی استوار بیان کرد: «من مهدی را تقدیم به مکتب اباعبدالله الحسین (ع) کردم. او ذوب در ولایت و وقف امنیت این کشور و نظام جمهوری اسلامی بود. اگرچه داغ او سنگین است، اما او با انتخاب این راه، نامش را در تاریخ جاودانه کرد. حالا هم که از میان ما رفته، دوستان و همرزمانش خانه ما را تنها نمیگذارند. گریه نمیکنم، چرا که میدانم او راهی را رفت که امام حسین (ع) برایش ترسیم کرده بود. مهدی متعلق به این ولایت بود و جانش را در همین راه فدا کرد تا آرامش و امنیت مردم خدشهدار نشود. ما همچنان ایستادهایم و راه او را ادامه خواهیم داد.»
انتهای پیام/