آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۸۸۳
۱۱:۱۴

۱۴۰۵/۰۶/۰۷

آخرین پیراهن نصرالله را خودم برایش فرستادم

مادر و پدر شهید نصرالله حسن‌نژاد از آخرین روز‌های زندگی فرزندشان، خاطره آخرین نامه و پیراهنی که پس از مجروحیت برایش فرستادند و لحظه تلخ شناسایی پیکر او در سردخانه بیمارستان امام روایت کردند؛ شهیدی که نهم تیرماه ۱۳۶۷ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.


به گزارش نوید شاهد مازندران؛ شهید نصرالله حسن‌نژاد ششم خرداد ۱۳۴۶ در شهرستان ساری دیده به جهان گشود. پدرش عبدالله و مادرش زهرا ربیعی نام داشت. وی تا پایان دوره راهنمایی تحصیل کرد و پس از ازدواج، به عنوان سرباز ارتش راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد.

آخرین پیراهن نصرالله را خودم برایش فرستادم

این شهید والامقام نهم تیرماه ۱۳۶۷ در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از تشییع در گلزار شهدای روستای عیسی‌خندق ساری به خاک سپرده شد.

دلبستگی به خانواده و ارزش‌های دینی

عبدالله حسن‌نژاد، پدر شهید، در روایت شهادت فرزند خود در گفت‌و‌گویی با نوید شاهد مازندران، اظهار کرد: پس از آمدن به مازندران به کشاورزی مشغول شدم و در همین منطقه ازدواج کردم.

وی افزود: همسرم را بسیار دوست داشتم و برای ازدواج با او سختی زیادی کشیدم. بزرگان، ارباب و کدخدای محل واسطه شدند و بار‌ها برای خواستگاری رفتم تا سرانجام رضایت خانواده را جلب کردم.

پدر شهید ادامه داد: نصرالله را با سختی بزرگ کردم و اسمش را خودم انتخاب کردم. دلم نمی‌آمد از او کار بکشم یا برای کارگری بفرستمش.

وی افزود: نصرالله از نوجوانی اخلاق نیکویی داشت. اهل نماز و معنویت بود و اذان گفتنش در محل زبانزد بود. هر کس او را می‌شناخت از اخلاق و رفتار پسندیده‌اش تعریف می‌کرد.

حسن‌نژاد خاطرنشان کرد: فرزندم روحیه‌ای انقلابی داشت و به ارزش‌های دینی پایبند بود. کمتر کسی را دیده بودم که در آن سن و سال چنین اخلاق و منش پسندیده‌ای داشته باشد.

از مدرسه تا جبهه؛ انتخاب ارتش به جای سپاه

پدر شهید با اشاره به آغاز جنگ گفت: جنگ که در مملکت شروع شد، یک روز کیف و کتابش را به دوستش داد و همان‌جا از مدرسه راهی جبهه شد.

وی ادامه داد: بعد از پنج ماه برای ما نامه فرستاد و نوشت که «من هفت‌تپه هستم و این هفته اعزام شدیم اهواز».

حسن‌نژاد گفت: به بچه‌ها گفتم به نصرالله بگوییم برای سربازی به سپاه برود، اما قبول نکرد. گفت می‌خواهم بروم ارتش. او در لشکر ۹۲ زرهی بود.

پدر شهید افزود: آنها را مستقیم به شلمچه بردند. من کسی را ندیدم که به شلمچه برود و سالم برگردد.

لحظه تلخ شناسایی پیکر شهید

پدر شهید با یادآوری روز شهادت فرزندش گفت: به محض اینکه خبر شهادت نصرالله را شنیدیم، حرکت کردیم و به خانه آمدیم. وقتی رسیدیم، بیش از ۲۰۰ نفر در کوچه و حیاط خانه جمع شده بودند و به سر و سینه خود می‌زدند.

حسن‌نژاد افزود: پیکر نصرالله را به سردخانه بیمارستان امام منتقل کرده بودند. گفتم پدر و مادرش بیایند و برای شناسایی مراجعه کردیم.

وی ادامه داد: وقتی وارد سردخانه شدم و پیکر را دیدم، باورم نمی‌شد که فرزندم باشد. گفتم این فرزند من نیست و جسد را اشتباهی آورده‌اند.

عبدالله حسن‌نژاد ادامه داد: به یاد داشتم که نصرالله روی شانه‌اش خالی داشت. گفتم پسرم یک نشانه‌ای روی شانه‌اش دارد، آن را ببینم. وقتی خال را دیدم، یقین کردم که فرزند خودم است و همان لحظه به گریه افتادم و پسرم را در آغوش گرفتم.

پدر شهید با بغضی سنگین گفت: وقتی نصرالله شهید شد، انگار من هم مردم. داغ فرزند چیزی نیست که بتوان آن را فراموش کرد.

مادری که برای پسرش پیراهن فرستاد

زهرا ربیعی، مادر شهید، نیز اظهار کرد: مادرم زمانی که ما سه فرزند بودیم از دنیا رفت و ما بدون مهر مادر بزرگ شدیم. سختی‌های زیادی در زندگی کشیدیم و قدر خانواده را خوب می‌دانستیم.

وی افزود: سر زایمان نصرالله، من را پشت تراکتور روی کاه گذاشتند و به شهر بردند. وقتی بزرگ شد، همیشه می‌گفت من بچه شهرم.

مادر شهید ادامه داد: نصرالله در جبهه هم اهل نماز و عبادت بود و هیچ‌گاه ارتباطش با خدا قطع نمی‌شد. او فوتبالیست خوبی هم بود.

وی با یادآوری یکی از خاطرات مربوط به دوران مجروحیت فرزندش گفت: می‌گفتند جراحاتش زیاد بود و دستش هم دور گردنش بود. پیراهنش همان لحظه سوراخ شده بود. گفت: «مامان، دوباره همان پیراهن را برایم بگیر.»

ربیعی افزود: به بازار روز رفتم و به مغازه‌داری که آشنا بود گفتم پیراهن بچه‌ام پاره شده، اگر شبیه همان پیراهن را داری، بی‌زحمت به من بده. مغازه‌دار که اجناس جدید آورده بود، پیراهنی در میان آنها داشت. آن را خریدم و گرفتم و به بیمارستان تهران فرستادم تا نصرالله بپوشد.

آخرین نامه‌ای که هنوز در یاد مادر مانده است

مادر شهید خاطرنشان کرد: آخرین نامه‌ای که برای ما نوشت هنوز در یادم مانده است. نامه را در صندوق انداخته بود و کمی بعد خبر شهادتش رسید.

وی افزود: هنوز لکه خون روی نامه برای ما یادگار فرزند شهیدمان است و هر بار که آن را می‌بینیم، خاطرات نصرالله برایمان زنده می‌شود.

مادر شهید با اشاره به آخرین روز‌های حضور نصرالله در کنار خانواده گفت: وقتی می‌رفت، چون همسر داشت، گفت «جان شما و جان همسرم، مراقبش باشید.»

زهرا ربیعی ادامه داد: یک روز در خانه دخترم شام دعوت بودیم. تا رفتند سفره را پهن کنند، در خانه‌شان را زدند. خواهرزاده شوهرم بود. در زد و گفت فقط با دایی کار دارم. آنجا به ما گفتند که بچه‌مان شهید شده است.

مادر شهید در پایان گفت: شهادت فرزند بسیار سخت است، اما خداوند به ما صبر داد و امروز به راهی که نصرالله انتخاب کرد افتخار می‌کنیم؛ راهی که با ایمان، اخلاص و عشق به اسلام به پایان رسید.

انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه