آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۷۷۱
۱۱:۵۸

۱۴۰۵/۰۶/۰۷
گفت‌وگو با مادر شهید محمدرضا کریمیان؛

همان شب خواب دیدم رضا زخمی شده است

مادر شهید محمدرضا کریمیان هنوز لحظه‌های رفتن پسرش را با جزئیات به یاد دارد؛ از روزهایی که محمدرضا در خانه‌ای ساده در قلمستان بزرگ شد تا زمانی که در نوجوانی راهی جبهه شد. خودش می‌گوید وقتی خبر شهادت رضا را شنید، برای لحظه‌ای همه‌چیز برایش تیره و تار شد، اما یاد حضرت امام حسین(ع) آرامشی عجیب در دلش نشاند؛ آرامشی که به او توان داد پیکر فرزندش را بدرقه کند و پس از آن نیز در پشت جبهه، در کنار رزمندگان بماند.


به گزارش نوید شاهد البرز، در میان خاطرات مادران شهدا، گاهی روایت‌هایی هست که از دل زندگی ساده و روزمره یک خانواده آغاز می‌شود و آرام‌آرام به قصه‌ای بزرگ از ایمان، انتخاب و ایثار می‌رسد. روایت مادر شهید محمدرضا کریمیان نیز از همین جنس است؛ روایتی از پسری که کودکی‌اش را در کنار خانواده و میان کوچه‌های تهران و کرج گذراند، درس خواند، کار کرد، ورزش کرد و مانند دیگر جوانان هم‌سن‌وسالش رؤیاهای خودش را داشت، اما با آغاز جنگ، مسیر دیگری را انتخاب کرد. محمدرضا در نوجوانی راهی جبهه شد؛ انتخابی که با رضایت خودش و همراهی خانواده شکل گرفت. مادرش از روزهای انقلاب، فعالیت‌های پشت جبهه و لحظه‌هایی می‌گوید که فرزندش برای رفتن آماده می‌شد. اما شاید ماندگارترین بخش این روایت، شبی باشد که مادر در خواب، پسرش را در جبهه زخمی دید؛ خوابی که محمدرضا نیز همان شب از آن سخن گفته بود. چند روز بعد، خبر شهادت او رسید. مادر شهید محمدرضا کریمیان سال‌ها پس از آن روز، هنوز خاطرات فرزندش را با جزئیات به یاد دارد؛ از کودکی و شیطنت‌های کم‌رنگش تا روزی که پیکرش را در بیمارستان دید و با توسل به حضرت امام حسین(ع)، آرامشی عجیب در دلش نشست. آنچه می‌خوانید، روایت مادری است که فرزندش را در راهی که به آن ایمان داشت بدرقه کرد و پس از شهادت او نیز تا پایان جنگ، در پشت جبهه به خدمت و همراهی با رزمندگان ادامه داد.

مادر شهید محمدرضا کریمیان: همان شب خواب دیدم رضا زخمی شده است

من سارا رازگردانی شراحی هستم، مادر شهید محمدرضا کریمیان. محمدرضا دومین فرزند من بود. هفتم اسفند سال ۱۳۴۸ به دنیا آمد؛ یک روز سرد زمستانی. بچه معمولی و آرامی بود؛ نه زیاد گریه می‌کرد و نه مثل بعضی پسرها شلوغ و شیطان بود. از همان بچگی با بچه‌های دیگر فرق خاصی نداشت، اما بعدها که بزرگ‌تر شد، خاطراتی از او برای من ماند که هرچه از سال‌ها می‌گذرد، بیشتر به یادشان می‌افتم.

از درخونگاه تا سلیمانیه

پدر و مادرم در اصل اراکی بودند، اما خانواده ما سال‌ها در تهران زندگی می‌کردند. من در محله درخونگاه تهران به دنیا آمدم. پدرم معمار بود؛ هم بنایی می‌کرد و هم ساختمان می‌ساخت و نقشه می‌کشید. حتی خانه خودمان را هم خودش ساخت. آن زمان زندگی‌مان متوسط بود و خدا را شکر وضع بدی نداشتیم. مادرم خانه‌دار بود و سواد نداشت، اما پدرم تا کلاس ششم درس خوانده بود. ما سه فرزند تنی بودیم و خواهر و برادرهای ناتنی هم داشتیم؛ در مجموع شش خواهر و سه برادر بودیم. من فرزند اول خانواده بودم. مدتی بعد از درخونگاه به سلیمانیه رفتیم. پدرم آنجا زمین گرفت و خانه ساخت. خانه‌مان ویلایی بود و حدود ۱۵۰ متر می‌شد. بعد هم به رجایی‌شهر آمدیم. بیشتر خاطرات کودکی من در تهران گذشت و هیچ‌وقت زندگی در اراک را تجربه نکردم. پدرم آن زمان یک موتور سه‌چرخه داشت؛ تازه این موتورها مد شده بود. با همان موتور برای کارهای بنایی رفت‌وآمد می‌کرد. من از همان کودکی به درس علاقه داشتم، اما آن زمان شرایط برای دخترها مثل امروز نبود. پدرم می‌گفت دختر که درس نمی‌خواند. برادرهایم به مدرسه می‌رفتند و من حتی مشق‌هایشان را برایشان می‌نوشتم. دست‌خط خوبی داشتم و به خواندن و نوشتن علاقه زیادی نشان می‌دادم. بعدها شبانه درس خواندم. یادم هست کلاس اول را شش ماه خواندم و شش ماه دوم به کلاس دوم رفتم. تا کلاس پنجم هم ادامه دادم، اما دیگر مدرسه نرفتم. با این حال علاقه‌ام به سواد هیچ‌وقت از بین نرفت. الان هم روزنامه می‌خوانم و سواد قرآنی دارم.

شانزده‌سالگی ازدواج کردم

در شانزده‌سالگی ازدواج کردم. همسرم را قبل از خواستگاری ندیده بودم. خانواده‌ها همدیگر را می‌شناختند و ایشان از اقوام دور ما بود. بعد از ازدواج به مهرآباد جنوبی رفتیم. همسرم آدمی باخدا، باایمان و نمازخوان بود. همیشه می‌گفتم زندگی با آدمی که خدا را بشناسد راحت است؛ چون کسی که خدا را بشناسد، خانواده‌اش را اذیت نمی‌کند. برای من مال و ثروت آن‌قدر مهم نبود. می‌گفتم اگر آدم با خدا باشد و نمازش را بخواند، خدا خودش روزی می‌رساند و خدا را شکر همین‌طور هم شد. حدود یک سال بعد از ازدواج توانستیم خانه بخریم. خانه را هفت هزار تومان خریدیم. همسرم در کفش ملی کار می‌کرد. ابتدا کارگر بود و بعدها کارمند شد و در نهایت هم از همانجا بازنشسته شد. خدا به ما هفت فرزند داد. محمدرضا دومین فرزندم بود؛ اولی دخترم بود و بعد رضا به دنیا آمد.

محمدرضا؛ پسر آرام خانه

محمدرضا هفتم اسفند ۱۳۴۸ به دنیا آمد. آن روزها هوا سرد بود. بچه آرامی بود و زیاد گریه نمی‌کرد. وقتی هم بزرگ‌تر شد، شلوغ و دعوایی نبود. معمولاً پسرها در کودکی شلوغ‌تر هستند، اما رضا آرام و معمولی بود. اولین سال مدرسه را در مهرآباد گذراند. بعد چون پدرش در کار معماری بود و در ولدآباد زمین گرفته بود، خانواده‌مان به آنجا رفتند. خانه‌های خوبی هم ساختیم. مدتی بعد دوباره به کرج آمدیم و در قلمستان، حوالی چهارراه مصباح، ساکن شدیم. رضا تا دوم راهنمایی درس خواند و بعد دیگر ادامه نداد. خودش می‌گفت درس را دوست ندارم. آن زمان هم مثل امروز نبود که خیلی پیگیر باشیم حتماً بچه درس بخواند. خودش نخواست و دیگر مدرسه نرفت. بعد از آن مدتی سر کار رفت و جوراب‌بافی کار کرد. کم‌کم بزرگ شد و خودش به دنبال کار و زندگی رفت.

از کودکی با نماز و روزه مأنوس بود

در خانه ما مسائل دینی اهمیت زیادی داشت. بچه‌ها از کودکی نماز می‌خواندند و حتی روزه می‌گرفتند، در حالی که هنوز روزه برایشان واجب نبود. پدرشان خودش اهل نماز و ایمان بود و بچه‌ها هم از او تأثیر می‌گرفتند. محمدرضا هم همین‌طور بود. از بچگی با نماز و روزه آشنا بود. در خانه سعی می‌کردیم بچه‌ها را با این مسائل بزرگ کنیم. او اهل دعوا نبود. نه در مدرسه و نه در کوچه دعوایی از او ندیدم. همیشه به بچه‌هایم می‌گفتم با کسی دعوا نکنید. می‌گفتم اگر دعوا کنید، من نمی‌آیم طرفداری‌تان را بکنم؛ با بچه‌های محل دوست باشید. رضا هم با بچه‌های همسایه دوست بود. دوست زیاد نداشت، اما همان دوستان نزدیکش از بچه‌های محل بودند و بیشتر آنها به خانه ما می‌آمدند.

ماکارونی را خیلی دوست داشت

رضا تقریباً همه غذاها را دوست داشت. فقط لوبیاپلو را زیاد دوست نداشت. گاهی می‌گفت این غذا را نمی‌خواهم، اما وقتی برایش می‌گذاشتم، می‌خورد و اعتراضی نمی‌کرد. ماکارونی را خیلی دوست داشت. قرمه‌سبزی هم غذایی بود که همه بچه‌ها دوست داشتند. رضا وقتی بزرگ‌تر شد، به ظاهرش هم توجه می‌کرد. قدبلند و خوش‌چهره بود و تمیز و مرتب لباس می‌پوشید. طبیعی بود که مثل هر جوان دیگری گاهی جلوی آینه بایستد و خودش را مرتب کند. یک کتاب شعر هم داشت که می‌خواند. نمی‌دانم چه کسی آن کتاب را برایش آورده بود، اما یادم هست که کتاب شعر می‌خواند.

کاراته را هم دوست داشت

رضا مدتی هم ورزش می‌کرد و به کاراته می‌رفت. خودش با دوستانش اسم نوشته بود و مدتی در باشگاه تمرین می‌کرد. البته خیلی ادامه پیدا نکرد و فرصت زیادی برای این کار نداشت. جوان بود و تازه داشت زندگی‌اش را پیدا می‌کرد. اما اتفاقاتی که در کشور افتاد، مسیر زندگی او را تغییر داد.

از روزهای انقلاب خاطرات زیادی دارم

ما از همان روزهای انقلاب در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردیم. محمدرضا هم از همان زمان همراه ما بود. من دخترم و پسر دیگرم حسین را هم می‌بردم. همه‌مان در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردیم. همسرم هم خودش در این جریان‌ها حضور داشت. آن زمان به دلیل بیماری و دیسک کمر از کار افتاده شده بود و دیگر سر کار نمی‌رفت. بیشتر وقتش را در جریان انقلاب می‌گذراند. من و بچه‌ها هم مرتب در مراسم‌ها و راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردیم. وقتی امام خمینی(ره) آمدند، ما تلویزیون نداشتیم. پدرم اصلاً تلویزیون و رادیو نمی‌خرید و می‌گفت خوب نیست. بعد از آمدن امام بود که اولین تلویزیون را خریدیم. حتی در بهشت زهرا هم وقتی امام آمدند، ما حضور داشتیم. سخنرانی‌های ایشان را از همان اطراف دنبال می‌کردیم. آن روزها برای ما خیلی مهم بود و با تمام وجود در جریان انقلاب بودیم.

جنگ که شروع شد، ما هم پشت جبهه بودیم

بعد از انقلاب، جنگ ایران و عراق شروع شد. همسرم به جبهه رفت و ما هم در پشت جبهه فعالیت می‌کردیم. خانم‌ها دور هم جمع می‌شدیم و کارهایی انجام می‌دادیم و آنچه آماده می‌کردیم، از طریق سپاه کرج به جبهه فرستاده می‌شد. بچه‌ها هم فضای آن روزها را می‌دیدند و در جریان بودند. رضا یک روز گفت می‌خواهم بروم پاسدار شوم. با پسر خواهر یا داماد خانواده که هم‌سن خودش بود، با هم رفتند. حدود چهل‌وپنج روز در پادگان شهید همت، حوالی ولدآباد، آموزش دیدند. بعد به جبهه رفتند. از بسیج ناحیه شش اعزام شده بودند و با مسجد اسلامی قلمستان هم ارتباط داشتند. ابتدا برای رزمایش و آموزش رفتند و بعد راهی جبهه شدند.

رضایت دادم چون خودش انتخاب کرده بود

رضا هنوز خیلی جوان بود. هفده سالش کامل نشده بود که برای رفتن اقدام کرد. خیلی‌ها شاید بگویند مادر چطور توانست رضایت بدهد، اما من می‌گویم وقتی خودش با رضایت می‌خواست برود، ما هم مخالفت نکردیم. خودش می‌خواست برود و ما هم رضایت دادیم. حتی بعضی از فامیل ناراحت می‌شدند و می‌گفتند چرا اجازه دادی برود؟ من می‌گفتم ما که مدام می‌گوییم حسین، حسین، باید خودمان هم پای حرفمان بایستیم. نمی‌شود همه بروند و ما نرویم. آن روزها شرایط کشور طوری بود که نمی‌توانستیم بی‌تفاوت باشیم. خودمان در جریان انقلاب بودیم، در راهپیمایی‌ها شرکت کرده بودیم و حالا جنگ شده بود. برای من طبیعی بود که اگر فرزندم می‌خواهد برای دفاع برود، مانعش نشوم.

وقتی گفتند رضا رفته خط مقدم، دلم هری ریخت

رضا دوباره برای پاسدار وظیفه رفت و این بار همراه محمد راهی شد. مدتی در جبهه بودند. بعد از مدتی فرمانده‌شان به آنها گفته بود بروند و سه روزه با خانواده خداحافظی کنند. رضا آمد و از همه فامیل خداحافظی کرد. از همه حلالیت گرفت و دوباره رفت. یادم هست برادرش زنگ زد و گفت رضا و بچه‌ها رفته‌اند جلو، خط مقدم. همین که شنیدم رفته‌اند خط مقدم، دلم هری ریخت. بالاخره خط مقدم یعنی جایی که هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد. مادر هرچقدر هم خودش را قوی نشان بدهد، دلش برای بچه‌اش می‌لرزد.

همان شب خواب دیدم رضا زخمی شده است

آن شب خواب عجیبی دیدم. خودم را در جبهه دیدم. محمدرضا هم آنجا بود. دیدم ایستاده و از پهلو زخمی شده است. من دورش می‌گشتم و گریه می‌کردم و مدام می‌گفتم: «چرا رفتی؟ برای چی رفتی؟» صبح، رضا هم خوابی شبیه همان خواب را برای حاجی تعریف کرده بود. گفته بود وصیت‌نامه یا بدهی و طلبی ندارم، اما گفته بود: «امروز شهید می‌شوم. من مامانم را در خواب دیدم.» دوستانش بعدها این موضوع را برای من تعریف کردند. من آن شب هیچ‌چیز نمی‌دانستم، اما دلم آشوب بود. صبح رفته بودم نانوایی. دیدم تعطیل است. پرسیدم چرا نانوایی تعطیل است؟ گفتند شهید زیاد آورده‌اند و امروز به همین دلیل تعطیل شده. برگشتم خانه. در آشپزخانه بودم که زنگ خانه را زدند. حسین دوید و در را باز کرد. پستچی یک تلگراف آورده بود. روی آن نوشته بود رضا در بیمارستان شهید مدرس است و حالش خوب است. همان لحظه دل آدم آرام نمی‌گیرد. با خودم گفتم اگر حالش خوب است، چرا تلگراف زده‌اند؟ دامادم که آن زمان در حراست زندان کار می‌کرد، تماس گرفت. گفت با بیمارستان تماس گرفته و آنها گفته‌اند رضا شهید شده است.

مادر می‌دانست، اما دلش قبول نمی‌کرد

با برادرها و خانواده رفتیم بیمارستان شهید مدرس تهران. از همان بیمارستان می‌دانستم که رضا شهید شده، اما مادر بودن چیز دیگری است. آدم می‌داند، ولی دلش قبول نمی‌کند. به ما گفته بودند شهید شده، اما من هنوز امیدوار بودم شاید اشتباهی شده باشد. در بیمارستان دیدم شهدا را آورده‌اند. آنجا به من گفتند فلانی شهید شده، فلانی شهید شده. من گفتم من می‌دانم این بچه‌ها برای جنگ رفته‌اند؛ اگر شهید شده‌اند، به من بگویید. نمی‌خواهم پنهان کنید. وقتی دیدم همه گریه می‌کنند، حال عجیبی پیدا کردم. انگار زمین و زمان برایم تیره و تار شد. همان لحظه یاد حضرت امام حسین(ع) افتادم. با خودم گفتم امام حسین(ع) هم برای دین و برای امت رفت. حضرت علی‌اکبر(ع) را به یاد آوردم. گفتم: «یا امام حسین، خودت به ما کمک کن.»

همان لحظه آرام شدم

نمی‌دانم چطور بگویم؛ همان لحظه یک نور در دلم روشن شد. انگار خدا یک آرامش عجیب به من داد. تا قبل از آن، همه‌چیز برایم تیره و تار بود، اما ناگهان آرام شدم. گفتم هر کاری که برای عروسی رضا می‌خواستم انجام بدهم، حالا برای رفتنش انجام می‌دهم. گفتم هر جا می‌خواهید بروید، من هم می‌آیم. تا آخرین لحظه بالای سرش می‌مانم. برای من انگار عروسی رضا بود. سفره عقدی در کار نبود، اما گفتم همان کارهایی که قرار بود برای شادی و عروسی پسرم انجام بدهم، حالا برای بدرقه‌اش انجام می‌دهم. شاید برای خیلی‌ها عجیب باشد که مادر چطور می‌تواند در چنین لحظه‌ای آرام شود. من خودم هم نمی‌توانم توضیحش بدهم. فقط می‌دانم یاد امام حسین(ع) به من صبر داد.

اولین دیدار با پیکر رضا

در بیمارستان اجازه نمی‌دادند داخل بروم. من بیرون مانده بودم. یکی از همسایه‌های قدیمی‌مان را دیدم. پسرش آنجا بود. به من گفت: «سارا خانم، اینجا چه کار می‌کنی؟» گفتم رضا را آورده‌اند، شهید شده. گفتم من را ببر آنجا که رضا را می‌خواهند بیرون بیاورند. او من و مادرم را برد. پیکر شهدا را کنار هم گذاشته بودند. خیلی از شهدا آنجا بودند. رفتم بالای سر رضا. دست روی سر و صورتش کشیدم و گفتم: «سلام، من را به حضرت زینب برسان.» همین را گفتم. صورتش را دیدم و با او خداحافظی کردم. بعد پیکر را به معراج شهدا بردند. آنجا هم دوباره رفتم و خواستم رضا را ببینم. تابوت را برایم باز کردند و دوباره صورتش را دیدم.

پدرش هنوز در جبهه بود

برادر رضا آن زمان در جبهه بود و هنوز خبر نداشت. پدرش هم در دوکوهه بود و در انبار کار می‌کرد؛ لباس و کفش و وسایل مورد نیاز را تحویل می‌داد. از طرف سپاه به او اطلاع دادند که باید به خانه برگردد، اما مستقیم نگفتند پسرش شهید شده است. به او گفتند برگردد و سر راه سری به خانه بزند. وقتی به محله رسید، پرچم‌ها و عکس رضا را دید و فهمید چه اتفاقی افتاده است. ما نمی‌خواستیم خبر را ناگهانی به او بگوییم. بالاخره پدر هم بود و رضا برایش عزیز بود.

خانه پر از گریه بود

وقتی به خانه برگشتیم، خانه پر از جمعیت بود. همه گریه می‌کردند. بعضی‌ها به من نگاه می‌کردند و می‌گفتند: «سارا خانم، عین خیالش نیست، گریه نمی‌کند.» اما من به آنها گفتم: «این باران برای حضرت زینب بارید؛ برای ما فقط یک قطره از آن مصیبت است.» من خودم را نگه داشته بودم. نه اینکه دلم نسوخته باشد. مگر می‌شود مادر جوان رشیدش را از دست بدهد و دلش نسوزد؟ اما همان آرامشی که خدا در آن لحظه به من داده بود، هنوز با من بود. پدر رضا هم وقتی آمد، هیچ‌وقت برای رضا گریه نکرد. برای امام حسین(ع) روضه می‌خواند و گریه می‌کرد.

رضا برای من فقط یک پسر نبود

رضا پسرم بود؛ جوانی بود که بزرگش کرده بودم، در خانه بزرگ شده بود، مدرسه رفته بود، کار کرده بود، ورزش کرده بود، دوست داشت زندگی کند و آینده داشته باشد. اما وقتی جنگ شد، انتخابش را کرد. من همیشه می‌گفتم هدف ما حسینی است. امام حسین(ع) برای دین و برای مردم رفت. امام خمینی(ره) هم همان مسیر را دنبال می‌کرد و ما خودمان را موظف می‌دانستیم در آن راه قدم برداریم. رضا هم با همین روحیه رفت. من نمی‌گویم از رفتنش ناراحت نشدم. مادر هستم و دلم برای پسرم تنگ می‌شود. اما از اینکه مانع رفتنش نشدم، پشیمان نیستم.

بعد از شهادت رضا هم در کنار جبهه ماندم

بعد از شهادت رضا، من هم فعالیت‌هایم را ادامه دادم. در بسیج بودم و بعد عضو انصار مجاهدین شدم. کارت آن دوران را هنوز هم در خانه دارم. با چند نفر از خانم‌ها فعالیت می‌کردیم. در بخش تعاون بودم. رزمنده‌ها و مجروحان را جابه‌جا می‌کردند و ما هم در حد توانمان در این کارها حضور داشتیم. تا پایان جنگ در این فعالیت‌ها بودم. از سپاه هم به خاطر این فعالیت‌ها تقدیرنامه گرفتیم. برای من جنگ با شهادت رضا تمام نشد. شاید پسرم رفته بود، اما احساس می‌کردم هنوز وظیفه‌ای دارم. نمی‌توانستم بگویم چون فرزندم شهید شده، دیگر کاری ندارم.

تاریخ شهادت رضا را دقیق به یاد دارم

محمدرضا در بیست‌وششم دی‌ماه سال ۱۳۶۵ به شهادت رسید. در بعضی جاها تاریخ دیگری ثبت شده بود، اما تاریخ درست همان بیست‌وششم دی‌ماه ۱۳۶۵ است. محل دفنش امامزاده محمد بود. تشییع پیکرش بسیار شلوغ بود. همه مردم محل آمده بودند. فامیل‌ها از اراک و تهران هم آمدند. رضا در میان مردم محله عزیز بود. اولین شهید محله، شهید توسلی بود. رضا هم برای تشییع پیکر او رفته بود. بعد از مدتی خودش دومین شهید محله شد. آن روزها گذشت، اما خاطره رضا برای من نگذشت. هنوز هم وقتی از او حرف می‌زنم، همان پسر جوانی را می‌بینم که قدبلند و مرتب بود، ماکارونی دوست داشت، گاهی جلوی آینه خودش را مرتب می‌کرد، کار می‌کرد، ورزش می‌کرد و با بچه‌های همسایه دوست بود. بعد جنگ آمد و همه‌چیز را تغییر داد. رضا رفت، اما چیزی برای من باقی گذاشت که هیچ‌وقت از بین نمی‌رود؛ یاد و نام پسری که خودش راهش را انتخاب کرد و من، با همه سختی و دلتنگی یک مادر، اجازه دادم راهی شود. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، یاد امام حسین(ع) افتادم و از خدا کمک خواستم. همان لحظه آرامشی در قلبم نشست که هنوز هم نمی‌توانم با کلمات توضیحش بدهم. شاید اسمش صبر باشد. شاید هم لطف خدا باشد به مادری که فرزندش را در راهی فرستاده بود که خودش به آن ایمان داشت. من فقط می‌گویم: خدا خودش قبول کند.

گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه