آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۸۱۵
۱۷:۱۷

۱۴۰۵/۰۶/۰۵
روایت فرزند شهید «ابراهیم باقری» از خبر شهادت پدر؛

شهید ششمین روز ماه مبارک رمضان؛ روایت شش ماه انتظار تا شهادت

شهید «ابراهیم باقری» پیش از شهادت، با دیدن خواب شهادت و سفارش قاب عکس خود، خانواده را برای جدایی آماده کرده بود. او در نخستین روز‌های ماه رمضان در مأموریت کردستان به دست گروهک‌های مسلح ترور شد و خانواده، در حالی که روزه بودند، خبر شهادتش را دریافت کردند.


به گزارش نوید شاهد ایلام؛ شهید «ابراهیم باقری» پیش از شهادت، با دیدن خواب شهادت و سفارش قاب عکس خود، خانواده را برای جدایی آماده کرده بود. او در نخستین روز‌های ماه رمضان، در مأموریت کردستان، به دست گروهک‌های مسلح ترور شد و خانواده، در حالی که روزه بودند، خبر شهادتش را دریافت کردند.

شهید ششمین روز ماه مبارک رمضان؛ روایت شش ماه انتظار تا شهادت

ماجرا از آنجا آغاز شد که پدرم خواب شهادت خود را دیده بود؛ در دل بیابان، در تاریکی شب. شش ماه تا شهادت فاصله داشت و ما در فروردین‌ماه بودیم. پدرم باید در این شش ماه خود را برای این لحظه آماده می‌کرد. 

سرانجام آن لحظه موعود فرا رسید و مهلت شش‌ماهه زندگی دنیوی او به پایان رسید.

یک روز پدرم در حالی که قاب عکسی در دست داشت، وارد خانه شد. ابتدا تصور کردم عکس حضرت امام خمینی (ره) یا مقام معظم رهبری است که قاب کرده تا در قسمتی دیگر از خانه نصب کند. اما هنگامی که قاب را برگرداند، با کمال شگفتی دیدم عکس خودش است. در آن لحظه، عمه‌ام نیز مهمان ما بود. همه یکصدا پرسیدیم: «این چه قاب عکسی است که برای خودت درست کرده‌ای؟»


پدرم پاسخ داد: «این آخرین قاب عکس من است. امروز خودم به عکاس سفارش دادم و گفتم برای مراسم من، آن را به بهترین شکل طراحی کند.» او افزود که این سخن را جدی به عکاس گفته، اما گویا عکاس حرفش را جدی نگرفته بود.

آن شب، پدرم در میان خانه، روبه‌روی قاب عکس نشست و برای شهادت قریب‌الوقوع خود با صدای بلند گریست. این صحنه ما را بهت‌زده کرد که چرا پدر برای خود گریه می‌کند. سپس رو به ما کرد و گفت: «این عکس برای مراسم خودم است که سفارش داده‌ام. شما نیز خود را آماده کنید.»


عمه‌ام که سخت ناراحت شده بود، همراه پدرم به گریه افتاد. پدرم او را دلداری داد و خطاب به عمه و مادرم گفت: «مهلت من به پایان رسیده و این شش ماه تمام شده است. شما هم خود را برای کنار آمدن با نبودنم آماده کنید.»

از آن روز به بعد، حال‌وهوای پدرم دگرگون شده بود. آرام و بیشتر اوقات ساکت بود. 
سه روز مانده به آغاز ماه مبارک رمضان، پدرم برای تأمین مایحتاج یک ماه خانواده خرید کرد و به مادرم گفت: «برای یک ماه خرید کرده‌ام تا وقتی من نیستم، نگرانی نداشته باشی.» سپس بار دیگر تأکید کرد: «مرا حلال کنید.»

سه روز بعد، یعنی نخستین روز ماه مبارک رمضان، راهی کردستان شد. قرار بود تا دهم رمضان در مأموریت باشد.


شب پنجم رمضان، پدرم با خانه تماس گرفت و با مادرم صحبت کرد. پس از احوالپرسی همیشگی، من که کنار مادرم بودم، مدام اصرار می‌کردم از پدرم بپرسد کی به ایلام بازمی‌گردد. پدرم در پشت تلفن به مادرم گفت: «به مجید بگو خدا می‌داند کی برمی‌گردم. امشب مأموریت دارم. به او بگو برایم دعا کند.» سپس با مادرم خداحافظی کرد و برای همیشه گوشی را گذاشت.

آن روز، پنجمین روز ماه مبارک رمضان بود و همه اعضای خانواده روزه داشتیم.
 من، با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم، همراه خانواده برای سحر بیدار شدم تا سحری بخورم و روزه بگیرم. گویی الهامی به همه ما رسیده بود که پدرمان برای همیشه رفته و به آرزویش رسیده است. 
هر یک از ما که از خواب برمی‌خاستیم، به مادر می‌گفتیم خواب عجیبی دیده‌ایم.

خواهرم گفت: «خواب دیدم در میان تعدادی تابوت شهدا راه می‌روم.» 
برادرم گفت: «من خواب دیدم در مراسم تشییع جنازه‌ای هستم.» 
برادر دیگرم گفت: «من اصلاً خوابم نبرد و تا سحر بیدار ماندم.»

مادرم نیز گفت: «من هم حال عجیبی دارم و مدام برای پدرتان نگرانم.

 امشب، هر یک از شما بعد از اذان صبح، برای سلامتی پدرتان یک آیت‌الکرسی و یک جزء قرآن بخوانید، باشد که به سلامت از این مأموریت بازگردد.»

ساعت ۹ صبح همان روز، همه نگرانی‌های سحرگاهی ما تعبیر شد. چند تن از بزرگان فامیل به همراه تعدادی از همکاران پدرم زنگ خانه را زدند و با چشمانی اشکبار وارد شدند. پس از مقدمه‌چینی، خبر شهادت پدرم را به ما دادند:

«دیشب ساعت یک و نیم بامداد، ابراهیم توسط گروهک‌های ضدانقلاب، منافقین و اشرار مسلح در نقطه صفر مرزی، در منطقه عمومی اورامانات کردستان شناسایی و ترور شد و به شهادت رسید. این شهادت قریب‌الوقوع و مظلومانه را به شما تبریک و تسلیت می‌گوییم.».


اما هیچ‌گاه خبر شهادت پدرم باعث نشد روزه خود را بشکنیم. با زبان روزه برایش عزاداری کردیم و بر تحمل این فقدان بزرگ، برای همیشه ایستادگی کردیم.

روایت از فرزند شهید «ابراهیم باقری»

گفتنی است؛ سرهنگ دوم پاسدار، رزمنده دوران دفاع مقدس، جانباز سرفراز، شهید «ابراهیم باقری» که سال‌ها در جبهه‌های جنگ با نیرو‌های کومله و دموکرات مبارزه کرد، بعد از جنگ نیز همچنان در کسوت پاسداری در مبارزه با اشرار با جان و دل تلاش می‌کرد و سرانجام پنجم شهریور ۱۳۸۸ساعت یک و نیم بامداد پنجشنبه برابر با ششم ماه رمضان در درگیری شبانه با منافقین کوردل در منطقه شیخ صله و ارتفاعات بموبه درجه رفیع شهادت نایل آمد.

شهید ششمین روز ماه مبارک رمضان؛ روایت شش ماه انتظار تا شهادت
 
انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه