از سفرههای اتحاد تا مقاومت در برابر شکنجه بعثیها

به گزارش نوید شاهد زنجان، ۲۶ مردادماه سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی است؛ روزی که یادآور بازگشت مردانی است که سالها دور از وطن و در سختترین شرایط، مقاومت و ایستادگی کردند. دوران اسارت آزادگان، روایت اقتدار و پایداری فرزندان مقاوم ایران در برابر شکنجههای روحی و جسمی بعثیهاست؛ رزمندگانی که حتی در اسارت نیز عزت و سربلندی ایران اسلامی را به جهانیان نشان دادند.
آزادگان در صف اول مقاومت استوار ماندند و ثابت کردند که فشار، شکنجه و دوری از وطن نمیتواند آنان را از آرمانهایشان جدا کند. خاطرات آنان، بخشی از تاریخ مقاومت ملت ایران در دوران دفاع مقدس است؛ خاطراتی که از تلخی شکنجهها تا لحظات شیرین همدلی و شوخطبعی در اردوگاهها را در خود جای داده است.
سفرهای به طول ۱۲ متر برای اتحاد اسرا
مرتضی تحسینی درباره دوران اسارت خود میگوید: اوایل اسارت، در گروههای پنج، ششنفره سفره پهن میکردیم و غذا میخوردیم. عدهای هم دوست داشتند بهصورت انفرادی غذا بخورند، اما بعدها برای اینکه اتحاد و انسجام بیشتری داشته باشیم، تصمیم بر این شد که همگی سر یک سفره جمع شویم. بنابراین از سفرههای کوچکی که به هم دوخته شد، سفرهای به طول ۱۰ تا ۱۲ متر و به عرض ۶۰ سانتیمتر تهیه کردیم.
این آزاده ادامه میدهد: سر سفره که مینشستیم، پس از اتمام غذا، به ترتیب از اول سفره هرکدام یک دعا میکردیم و بعد بلند میشدیم. بعضی از این دعاها جدید و خندهدار بودند. مثلاً یکی میگفت: «برای رفع سلامتی صدام صلوات!» اول متوجه نمیشدیم. عدهای هم اخم کرده و میگفتند: «این چه دعاییه!» ولی بعد که متوجه میشدیم، صلوات میفرستادیم و شروع میکردیم به خندیدن.
وی با اشاره به خاطرهای دیگر میگوید: یک روز نوبت به یکی از بچهها رسید و گفت: «خدایا! این توفیق را از ما بگیر!» با تعجب پرسیدم: همه میگویند خدایا به ما توفیق بده، تو چرا اینطور دعا میکنی؟ گفت: «نه بابا، این توفیق نگهبان رو میگم!» در این لحظه بود که همگی زدیم زیر خنده! از آن به بعد بیچاره توفیق را آنقدر دعا کردیم تا بالاخره از اردوگاه ما رفت!

راهی برای فرار از شکنجههای بعثیها
تحسینی در ادامه با اشاره به خاطرهای دیگر میگوید: با به صدا درآمدن درهای فلزی آسایشگاه، نگهبانها وارد شدند و من و چهار، پنج نفر از اسرا که دو نفرشان با هم برادر بودند را به مکانی که قبلاً از آن بهعنوان حانوت استفاده میشد، بردند. علتش را متوجه نشدم، ولی بعد فهمیدم به خاطر دعاهایی بود که برای بچهها مینوشتم. وقتی فرمانده عراقی رسید، دستور داد آن دو برادر را بهشدت شکنجه کنند.
وی با بیان اینکه صحنه غمانگیزی بود و تا آن زمان چنین شکنجهای ندیده بود، اظهار میکند: «کلهپایشان کرده و محکم رهایشان میکردند به زمین! بیهوش که میشدند، آب کثیف و گلآلود به سر و رویشان میریختند. با به هوش آمدنشان، دوباره ضرب و شتم و شکنجهها شروع میشد.»
این آزاده اضافه میکند: من با فاصلهای از آنها قرار داشتم. یکی از نگهبانها که هیکل ورزشکاری داشت به سمت من آمد و مشتش را چند بار به طرف صورتم آورد و تظاهر به زدن کرد، ولی با ملاطفتی که در دلش بود احساس کردم نمیخواهد بزند. پیش خود گفتم: خدایا، با این حرکاتش چه پیامی میخواهد بدهد؟ به همین خاطر، در حالی که مشتش را جلو میآورد، طوری قرار گرفتم که ضربه به من بخورد.
تحسینی با اشاره به اینکه دو، سه مشت که به دماغش خورد، خون از آن بیرون آمد، ادامه میدهد: نگهبان با عجله و سراسیمه گفت: «خون رو بمال به صورتت!» این کار را که کردم، گفت: «یالا بخواب رو زمین!» خوابیدم. در این حین فرمانده رسید و پرسید: «اون یکی کو؟» بلندم کرد و گفت: «سیدی اینجاست!» نزدیکم شد و خواست بزند، نگهبان گفت: «سیدی، اونو نزنید، بدجوری زدمش! قریبالموت!» یعنی نزدیک بود بمیرد.
وی ادامه میدهد: فرمانده پرسید: «جرمش چی بود؟» نگهبان گفت: «اونم حزباللهبازی درآورده بود!» کشیده آبداری خواباند بیخ گوشم و فحش و ناسزا حوالهام کرد و گفت: «فلانفلانشده، اگه یک بار دیگه حزباللهبازی دربیاری، پدرتو درمیارم!» بعد مرا روانه آسایشگاه کرد. لطف خداوند منان بود که عطوفتی در دل آن نگهبان انداخت و باعث شد من از شکنجههای بیرحمانه آنها رها شوم.
آمپولهایی که اسرا نام «ضد شورش» روی آن گذاشته بودند
تحسینی از خاطره دیگری در دوران اسارت سخن به میان آورده و میافزاید: سالی یک بار عراقیها توسط چند تزریقاتی ارتش عراق به اردوگاه میآمدند و آسایشگاه به آسایشگاه و بهصورت ردیفی به اسرا واکسن میزدند. بعد از آن، بچهها دچار تب شدید میشدند و چند روز به حالت نیمهجان میافتادند و از شدت درد قادر به انجام فعالیتهای روزمره نبودند.
وی ادامه میدهد: معمولاً واکسن را چند روز مانده به محرم میزدند و در ایام عزاداری اباعبدالله الحسین(ع)، دستمان را از شدت درد و ورم نمیتوانستیم بالا ببریم و سینه بزنیم. بچهها اسم آن را «آمپول ضد شورش» گذاشته بودند.

خاطرهای از خونگیری در اردوگاه
این آزاده با بیان اینکه یکبار هم عراقیها آمدند و برای انجام آزمایش از همه اسرا خون گرفتند، میگوید: در میان ما فردی بود به نام عاشور خروکی. عراقیها سرنگ را به هر نقطه دستش فرو کردند، اما از محل تزریق خون نیامد. با تعجب و عصبانیت گفتند: «چرا ازت خون نمیاد؟!» گفت: «این بدن من، از هر جا میخواید خون بگیرید! وقتی نیست من چیکار کنم! من اصلاً بدون خونم!» آنها هم وقتی نتوانستند از او خون بگیرند، رهایش کردند.
روایت ۱۰۱ ماه اسارت مرتضی تحسینی و دیگر آزادگان، بخشی از تاریخ مقاومت ملت ایران است؛ تاریخی که نشان میدهد فرزندان این سرزمین حتی در سختترین شرایط اسارت نیز روحیه خود را حفظ کردند و با اتحاد، ایمان و پایداری، در برابر فشارهای دشمن ایستادند.
۲۶ مردادماه، سالروز بازگشت آزادگان به میهن، فرصتی برای یادآوری رشادت و استقامت مردانی است که سالهای جوانی خود را دور از خانه و در اردوگاههای دشمن سپری کردند، اما با سربلندی به وطن بازگشتند و خاطرات مقاومت آنان همچنان برای نسلهای آینده ماندگار خواهد بود.
انتهای پیام/