وعده مهدی؛ بازگشتی به مأمن ابدی

شهید والامقام سروان «مهدی شیبک»، متولد پنجم آذرماه ۱۳۶۹، روستای «سازمان حسین فرید» از توابع شهرستان کلاله، از پرسنل فراجا که در تهران خدمت میکرد. وی سرانجام در چهاردهم اسفندماه ۱۴۰۴، هنگام عزیمت به مقر و پادگان محل خدمت به همراه یکی از همرزمانش، در پی حمله موشکی دشمن به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید والامقام در گلزار شهیدان کلاله آرام گرفت.
به گزارش نوید شاهد گلستان، همقدم شدن با مردی که مسیر زندگیاش را شهادت روشن کرده بود، یعنی آمادگی برای یک وداع همیشگی. مهدی در نگاه من نه تنها همسرم که دلدادهای بود که خانه اش را در دل خدمت و میان مردم بنا کرده بود؛ جایی که همیشه میگفت امروز وظیفه من آنجاست. او با لبخندی صمیمی و قلبی آرام زیست، اما در عمق نگاهش همیشه سودای پرواز موج میزد و هیچ دردی او را از ادای دینش باز نمیداشت. حالا میبینم او خیلی زودتر از ما، عطر شهادت را به خانه آورده بود و لحظه به لحظه برای آن دیدار نهایی مشق پرواز میکرد. آنچه در ادامه میخوانید، روایت صمیمی همسر شهیدی است که در چهاردهم اسفند ماه ۱۴۰۴، هنگام عزیمت به مقر خدمت به همراه یکی از همرزمانش، در پی حمله موشکی دشمن به فیض شهادت نائل آمد تا پیکر مطهرش در گلزار شهدای کلاله، در آغوش خاک زادگاهش آرام گیرد و روحش به وصال محبوب ابدی برسد.
عاشق شهادت بود؛ من فقط همسفر این عشق بودم
«فاطمه گزمه» همسر شهید «مهدی شیبک» گفت: ما از کودکی همدیگر را میشناختیم؛ دخترخاله و پسرخالهای که پیوند کودکیمان هرگز گسسته نشد و سالها در بستر همین صمیمیت، ریشههای محبتمان عمیقتر و عمیقتر شد. من هجده ساله بودم که تصمیم گرفتیم راه آشنایی را جدیتر بشناسیم؛ دو سال در مرحله شناخت و گفتوگو قدم برداشتیم تا سرانجام تصمیم گرفتیم رسماً زندگی مشترکمان را آغاز کنیم.
از آنجا که پیش از ازدواج، بهخاطر پیوند خانوادگیمان با خانواده خالم رفت و آمد بیشتری داشتم، از سختیهای شغل مهدیجان بهخوبی آگاه بودم و میدانستم او به چه مأموریتهای سخت و خطرناکی میرود. اما خود آقا مهدی هم عجیب مشتاق و آماده شهادت بود؛ ترسی در دلش راه نداشت و این شوق، در نگاهش موج میزد.
یادم میآید حتی در جنگ دوازده روزه، پادگان آقا مهدی در تهران هدف حمله دشمن قرار گرفت؛ اما تقدیر، مهدیجان را دقیقاً ده دقیقه پیش از حمله از آنجا بیرون برده بود. این تنها بار نبود؛ او در پانزده سال خدمت، بارها تا مرز شهادت رفته بود و برای مأموریتهای سخت و پرخطر به کردستان، سیستان و بلوچستان و لرستان اعزام شده بود. خدا را شکر، همواره سربلند بازمیگشت؛ اما این آن چیزی نبود که خودش میخواست. مهدی من عاشق شهادت بود؛ عاشق دیدار محبوبی که تمام عمر خود را برای وصالش مشق کرده بود.
ما همیشه کف خیابان هستیم تا آرامش مردم حفظ شود
روزهای خدمت مهدیجان، روزهای سخت و پر از دلتنگی بود. حتی در ایام حساس ۱۸ و ۱۹ دی هم ایشان درگیر مأموریت بود؛ همیشه با همان نگاه استوار میگفت: “ما همیشه کف خیابان هستیم تا آرامش مردم حفظ شود. ” او برای امنیت دیگران، از آرامش خودش میگذشت.
دوری از او برای من بسیار دشوار بود؛ من در گلستان بودم و او در تهران. مسیر زندگیمان بهگونهای بود که بهندرت فرصت میکردیم در کنار هم باشیم. طبق روال مأموریتهایش، باید ۲۰ روز در تهران میماند و تنها ۱۴ روز فرصت میداشت تا به خانه بازگردد. این فاصلهها، این روزهای طولانیِ تنهایی و این چشمانتظاریهای مداوم، برای من بسیار سخت بود؛ اما میدانستم که او در آن دوردستها، در حال انجام وظیفهای است که تمام وجودش را درگیر کرده است.
او در خط مقدم بود و من در اضطراب دلتنگی
جنگ رمضان، روز نهم اسفندماه آغاز شده بود؛ همان صبحی که زنگ تلفن، سکوت خانهام را شکست. صدای مهدیجان از پشت خط میآمد، آرام، اما جدی، همان لحن همیشگیاش وقتی میخواست خبری سخت را به من بگوید. گفت: «جنگ بهطور رسمی شروع شده.» در همان لحظه، گویی تکیهگاهم به لرزه افتاد؛ دنیا در یک چشم به هم زدن برایم سنگین و مهآلود شد. استرسی که تا آن روز با تمام دلتنگهای این سالها با آن آشنا بودم، ناگهان در وجودم ریشه دواند و آنقدر در قلبم فشرده شد که همان روز، سلامتام را درگیر کرد و تنم را به زمین نشاند.
مهدیجان، انگار از این نگرانی من باخبر بود؛ مثل همیشه، دلش با من بود. هر روز سه یا چهار بار به من زنگ میزد؛ ده دقیقه، نه بیشتر، اما همان ده دقیقه برایم از تمام دنیا ارزشمندتر بود. با همان صدای مهربان و همان صبر همیشگی، برایم حرف میزد، دلداریام میداد و میکوشید نگرانی را از قلبم بیرون بکشد؛ طوری که انگار میخواست تمام استرس دنیا را با کلماتش از وجود من بردارد و خودش بردارد. او میدانست چگونه به قلب مضطرب من آرامش ببخشد، چون همیشه در سختترین لحظهها، آرامترین پناه من بود.
اما دلتنگی، همپای مأموریتهایش رشد میکرد. بیست و یک روز بود که مهدیجان را ندیده بودم؛ بیست و یک روز طولانی، پر از شبهای بیخوابی و روزهای چشمانتظار. قرار بود پانزدهم اسفند ماه به مرخصی بیاید؛ من تا آن روز را شمرده بودم، لحظهشماری میکردم و خود را برای دیدارش آماده میکردم. اما قسمت نبود؛ تقدیر، راه دیگری را برای او رقم زده بود. روز چهاردهم اسفند ماه، در حالی که هنوز یک روز تا دیدارمان مانده بود، مهدیجان به شهادت رسید؛ و آن دیدار نهایی که من تا ابد برایش لحظهشماری کرده بودم، در آغوش خداوند و در جوار محبوبش برپا شد.
تماس آخر، آرامش پیش از پرواز
روز قبل از شهادتش، حوالی ساعت ده یا یازده بود، که آقا مهدی با من تماس گرفت. آن روز، تماسمان با همه تماسهای قبل فرق داشت؛ انگار چیزی در صدایش تغییر کرده بود، چیزی شبیه آرامش بعد از طوفان. نزدیک به یک ساعت با هم حرف زدیم؛ یک ساعت ناب که حال و هوایش با تمام روزهای پراضطراب جنگ فرق میکرد. مهدیجان خیلی خوشحال بود، میخندید و با طمأنینهای دلنشین با من صحبت میکرد؛ انگار نه انگار که روزهای جنگ و التهاب در اطرافش جریان دارد. چنان آرام و مطمئن با من حرف میزد که گویی همه چیز به پایان رسیده و دلش آسوده شده است. در میان حرفهایش، مدام سعی میکرد به من روحیه بدهد و نگرانی را از دلم دور کند. من هم که روزهای قبل زیر بار اضطراب و دلتنگی خم شده بودم، با شنیدن صدایش آرامتر شدم و حال دلم خیلی بهتر شد.
در همان گفتوگوی آخر، جملهای گفت که هنوز در گوش جانم زنده است؛ گفت: «فردا برمیگردم خانه.» همین یک جمله برای من کافی بود تا دلم پر از شوق شود. از خوشحالی، انگار دوباره جان گرفته بودم. با خودم فکر میکردم این انتظار طولانی بالاخره به پایان میرسد و فردا، بعد از آنهمه دوری، دوباره مهدیجان را میبینم. اما چه میدانستم که تقدیر، بازگشتی دیگر برای او رقم زده است؛ بازگشتی نه به خانه خاکی ما، که به خانه ابدی آسمان.
خوابی که تعبیرش شهادت بود
ساعت پنج عصر چهاردهم اسفند ماه با ما تماس گرفتند و خبر دادند که آقا مهدی مجروح شده است. همین که این خبر را شنیدیم، من و خانواده بیدرنگ خودمان را به کلاله، به خانه پدر و مادر شهید رساندیم. اما وقتی رسیدیم و دیدم همه لباس مشکی بر تن دارند، دلم فرو ریخت؛ با این حال باز هم باور نمیکردم. ذهنم نمیپذیرفت که مهدی شهید شده باشد. با خودم میگفتم نه، حتماً مجروح شده، حتماً برمیگردد، حتماً دوباره صدایش را میشنوم. دلم میان امید و هراس معلق مانده بود و هنوز به بازگشتش دل بسته بودم.
آن شب، با همان حال آشفته، خوابم برد. در خواب، مهدی به دیدنم آمد؛ آرام، آشنا و نزدیکتر از همیشه. به او گفتم چه شده؟ چرا برنگشتی؟ در جوابم گفت: «خانم، کمرم خیلی درد میکند… انگار فلج شدهام.» خواب، آنقدر برایم واقعی و روشن بود که وقتی بیدار شدم، هنوز صدایش در گوشم میپیچید و سنگینی آن جمله بر دلم مانده بود. صبح که شد، به من گفتند مهدی از ناحیه کمر مجروح شده و به شهادت رسیده است. آن لحظه بود که فهمیدم خوابی که دیده بودم، تنها یک خواب نبود؛ آخرین پیام همسرم بود، آخرین روایت او از رنجی که کشیده بود و آخرین وداعی که در عالم خواب با من داشت.
از آن لحظه به بعد، تازه معنای آن تماس آخر را فهمیدم؛ آن خندهها، آن آرامش، آن یک ساعت گفتوگوی متفاوت و آن وعده بازگشت. انگار مهدیجان خودش میدانست که سفرش به پایان رسیده و وقت پرواز رسیده است. او گفته بود «فردا برمیگردم خانه» و راست هم گفته بود؛ فقط خانهای که او به آن بازگشت، دیگر این خانه کوچک زمینی نبود، بلکه مأمن ابدی مردی بود که سالها دلش برای شهادت میتپید.
مهدی نرفته است؛ من هر شب با عطر حضورش بیدار میشوم
از روزی که مهدیجان به آسمان رفت، انگار فاصلهای میان خواب و بیداری برای من باقی نمانده است؛ او در عالم رؤیا، حضوری پررنگ و آرامشبخش دارد و تقریباً هر شب به خوابم میآید. خوابهایم با او رنگ دیگری گرفتهاند؛ گاهی فقط نگاهش را میبینم، گاهی صدایش را میشنوم و گاهی آنقدر نزدیک است که حس میکنم دوباره همان روزهای باهمبودن تکرار شدهاند. این دیدارهای شبانه برای من فقط خواب نیست؛ تسلایی است برای دل دلتنگی که هنوز با نبودنش کنار نیامده است.
علاوه بر خوابها، بارها در بیداری هم حضورش را در کنار خودم احساس کردهام. لحظههایی بوده که بیهیچ ترس و اضطرابی، آرامش عجیبی همه وجودم را فرا گرفته؛ آرامشی که فقط میتواند از حضور او باشد. من اگر جایی تنها نباشم، اصلاً نمیترسم و همین حس امنیت برایم معنایی روشن دارد؛ انگار مهدیجان هنوز همانجا ایستاده، مراقب من است، همانطور که در تمام سالهای زندگی مشترکمان پناه و تکیهگاه من بود.
بارها شده که بوی عطر آقا مهدی را استشمام کردهام؛ عطری آشنا و دلنشین که ناگهان در فضا میپیچد و قلبم را از یقین پر میکند. آن لحظهها خوب میدانم که این فقط یک خاطره نیست، بلکه نشانهای از حضور همسرم است؛ حضوری لطیف، آرام و بیصدا که از دل آسمان تا کنار من میرسد. من با تمام وجود حس میکنم که او در هر لحظه و هرجا کنار من است؛ نه دور، نه غایب، بلکه حاضر و نزدیک، در سکوتی پر از معنا.
گفتوگو از ایلواری