روایت جانباز ۷۰ درصد از کربلای ۴ و شهدای غریب در اسارت

اولین اعزام من ۲۸ آبان سال ۱۳۶۴ بود. قبل از آن در بسیج فعالیت میکردم و با یک ترفند، خودم را به جبهه رساندم. اولین منطقهای که اعزام شدیم، هورالعظیم بود؛ بعد از آن فاو و سپس وارد عملیات والفجر ۸ شدیم. ما نیروی پدافند بودیم و در تیپ امام حسن مجتبی (ع) خوزستان خدمت میکردم. مدتی هم به کردستان اعزام شدیم؛ از منطقه قروه تا سنندج. بعد از بازگشت از کردستان بود که آموزشها برای عملیات کربلای ۴ آغاز شد.
آموزشها در دزفول و در پادگانی به نام «پلاژ» کنار سد دز انجام میشد؛ پادگانی که درست کنار آب بود. حدود سه ماه دورههای مختلف دیدیم؛ از جمله دوره غواصی و آموزشهای تخصصی دیگر. البته در زمان عملیات، مأموریت غواصی به گردان دیگری واگذار شد و ما بهعنوان نیروی پیاده وارد عمل شدیم.
شب سوم دی ۶۵؛ آغاز اسارت
شب سوم دیماه ۱۳۶۵ به سمت خط حرکت کردیم؛ جایی که باید از اروندرود عبور میکردیم و وارد خاک عراق میشدیم. عملیات در جزیره شهنیه آغاز شد. حدود ساعت ۹:۳۰ شب درگیری شروع شد و تا فردای آن روز ادامه داشت. عراقیها هم از زمین و هم از هوا بهشدت ما را زیر آتش گرفته بودند.
نزدیک غروب بود که بسیاری از نیروها عقبنشینی کردند. ما درگیر مستقیم با دشمن شدیم و در همان درگیریها مجروح شدیم. کسی نبود ما را به عقب منتقل کند. در همان وضعیت، عراقیها ما را دستگیر کردند و به اسارت بردند.
آغاز اسارت
هوا رو به تاریکی میرفت. یک پانسمان جزئی روی زخمهایمان انجام دادند و ما را به خط عقب بردند. حدود یک تا دو ساعت آنجا نگهمان داشتند. حتی تصمیم داشتند تیر خلاص بزنند، اما در نهایت منصرف شدند. من بودم و یک جانباز اهل دزفول. ما را با خودرو آیفا به نزدیکی بصره منتقل کردند؛ به پادگانی که اسرا را ابتدا به آنجا میبردند.
در آن هوای سرد، همه اسرا را روی زمین نشاندند. بازجویی، تخلیه اطلاعاتی، کتک، فحش، سرما و باران… بعد از چند ساعت تحمل این شرایط، ما را به داخل کلاسهایی که در همان پادگان بود بردند. مجروحها را روی زمین نشاندند و اسیرانی که سالمتر بودند روی نیمکتها.
صبح زود، چند آیفا آمد. ما را چهار نفر چهار نفر، دست و پا بسته، داخل خودروها انداختند و به سمت شهر بصره بردند. وقتی وارد شهر شدیم، مدارس را تعطیل کرده بودند. مردم با شادی به خیابانها آمده بودند؛ هل میدادند، سنگ و چوب به سمت ما پرتاب میکردند.
اسیرانی که سالمتر بودند را به استخبارات بردند؛ برای بازجویی و شکنجه. ما که مجروح بودیم، با آمبولانس به شهر کوت و بیمارستان کوت منتقل شدیم. چند روزی آنجا بودیم؛ از ما عکس گرفتند و، چون نیاز به عمل داشتم، جراحی شدم.

آشنایی با شهید حبیبالله نیری«شهید غریب در اسارت»
ما را به بیمارستان اردشیر بغداد منتقل کردند؛ جایی که اسیرانی با قطع عضو، بهویژه قطع پا، نگهداری میشدند. آنجا با شهید حبیبالله نیری آشنا شدم؛ کسی که ما او را «سید صدرالدین» صدا میکردیم. از آنجایی که میتوانستم با ویلچر حرکت کنم، کارهایش را انجام میدادم.
شهید نیری یک خاطره برایم تعریف کرد که هیچوقت فراموش نمیکنم. گفت قبل از عملیات، همسرش خوابی دیده بود؛ برادر شهیدش را در باغی دیده که گفته بود: «من منتظر سید صدرالدین هستم.» میگفت وقتی همسرم این خواب را تعریف کرد، مطمئن شدم که شهید میشوم. من سعی کردم دلداریاش بدهم؛ گفتم انشاءالله سالم برمیگردی، میآیی شیراز، خانوادههایمان با هم آشنا میشوند. اما او با یقین میگفت: «نه، من شهید میشوم.»
پایش تا ران در گچ بود و خیلی اذیت میشد. یک پایش هم که قطع شده بود و جابهجایی برایش بسیار سخت بود. با وجود آتلبندی، شرایطش مناسب نبود؛ طوری که خیلی از بچهها بعدها دچار کوتاهی پا شدند.ما را زودتر از بیمارستان به اردوگاه منتقل کردند و شهید نیری بعد از ما آمد. روزهای اول، با ضربوشتم، شکنجه و جابهجاییهای مکرر اسرا را اذیت میکردند. بعد از مدتی که اوضاع کمی آرامتر شد و مشخص شد هرکسی از کدام عملیات و کدام آسایشگاه آمده، شنیدم شهید سید صدرالدین در بند ۲ بوده؛ جایی که بیشتر مجروحها را نگه میداشتند. ما در بند ۱ بودیم.
شهید غریب در اسارت «شهید کوروش»
در اردوگاه، شهید کوروش را دیدم؛ با سربند روی سر و چشمانی که دیگر نمیدید. موقع اسارت، با قنداق تفنگ به گیجگاهش زده بودند و نابینا شده بود. بعداً شنیدم هم او و هم سید صدرالدین بر اثر عفونت به شهادت رسیدهاند. باورش سخت بود؛ کسانی که تا دیروز کنار هم میخندیدیم.

شهید اکبر قاسمی «شهید غریب در اسارت»
شهید اکبر قاسمی، بچه همدان، هم در اثر شکنجههای شدید و درگیری با عراقیها به شهادت رسید. شهید محمد رضایی، اهل سبزوار یا نیشابور، هم از بچههای مومن و بااخلاص اردوگاه بود؛ قرآن به اسرا یاد میداد. دربارهاش نقلقولی دهانبهدهان چرخیده بود که به گوش عراقیها رسیده بود. به همین دلیل او را بردند و به طرز وحشیانهای شکنجه کردند.
او را داخل حمامی نیمهساز برده بودند؛ شیشه خرد کرده بودند، آب جوش روی بدنش میریختند و کتکش میزدند. در نهایت، صابون در دهانش گذاشتند و به شهادت رسید. سالها بعد، شنیدم با کمک مجاهدان عراقی، پیکرش را از محل دفن اسرا بیرون آوردند؛ هنوز خون روی بدنش خشک نشده بود. پیکرش تشییع شد و در مسجدی که پدرش ساخته بود به خاک سپرده شد. امروز هم خیلی از بچهها وقتی به مشهد میروند، سر راه به مزارش سر میزنند.
۲۱ شهریور ۱۳۶۹؛ آزادی با اعتصاب
۲۱ شهریور ۱۳۶۹، ما مجروحها را یک ماه زودتر برای آزادی آوردند. قرار بود از بغداد با هواپیما به ایران بیاییم، اما بهدلیل اختلاف تعداد، ۲۰ نفرمان را برگرداندند به بیمارستان تموز. بعد از یک هفته تا ده روز، اعتصاب کردیم و گفتیم اگر قرار است آزاد شویم، زمینی از مرز خسروی میرویم. گفتند دستور رئیسجمهور است و باید با هواپیما بروید؛ شما مهمان ما هستید.
وقتی دیدند کوتاه نمیآییم، ما را به اردوگاه رمادی ۱۳، نزدیک بغداد، منتقل کردند. حدود ۱۰ روز آنجا بودیم. برای تکمیل تعداد اسرا، حتی چند نفر از اعضای گروهک کومله را که ایران گرفته و به عراق تحویل داده بود، اضافه کردند. شبانه ما را به فرودگاه بغداد بردند و با پرواز مهرآباد به ایران برگشتیم.
دو روز در لویزان بودیم. بعد از انجام کارهای اولیه و بهداشتی، هرکدام را به استان خودمان فرستادند. من که اهل خوزستان بودم، به اهواز برگشتم. همانجا بود که خانوادهام فهمیدند زندهام.

حرف اخر
امروز سالها از آن روزها گذشته، اما برای من اسارت و اردوگاه هنوز تمام نشده است. چهره دوستانی که در غربت اسیر بودند و مظلومانه به شهادت رسیدند، هر روز جلوی چشمم زنده است. احساس میکنم وظیفه دارم از آنها بگویم؛ از جوانهایی که حتی نامشان هم کمتر شنیده شد. اگر این روایتها گفته نشود، تحریف میشود و اگر تحریف شود، حق آن شهدا ادا نخواهد شد. روایت اسارت فقط خاطره نیست؛ امانتی است که باید به نسلهای بعد منتقل شود، تا بدانند این آرامش و امنیت، بهای سنگینی داشته است.
پایان متن/