آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۶۰۲
۱۱:۱۵

۱۴۰۵/۰۳/۲۶
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

چهره‌ای که خبر از شهادت می‌داد

همرزم شهید تعریف می‌کند: به شهید گفتم؛ به دلم برات شده که در این عملیات شهید می‌شوی! فردای قیامت ما را فراموش نکنی. حرفم که تمام شد، خورشید سرش را پایین انداخت و آرام گفت؛ ما کجا و شهادت کجا؟ خورشید یک نورانیت خاصی در چهره‌اش بود. هنوز هم آن چهره‌ی معصوم و نورانی را فراموش نکرده‌ام.


به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «خورشید خادمی ماشاری» یکم آذر ماه ۱۳۴۷، در روستای ماشاری از توابع شهرستان بندرعباس دیده به جهان گشود. پدرش غلام (فوت ۱۳۶۵) کشاورز بود و مادرش لیلا نام داشت. تا سوم ابتدایی درس خواند. به عنوان پاسدار وظیفه در جبهه حضور یافت. چهاردهم اسفند ماه ۱۳۶۵، در شلمچه به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و سال ۱۳۷۳ پس از تفحص، در شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد.

ی

بوی شهادت از چهره‌اش پیدا بود

بعد از عملیات کربلای چهار برگشتیم نهر علی‌شیر، فرمانده‌ی عزیزمان غلامرضا شمس‌الدینی و بی‌سیم‌چی واحدمان احمد دانشی به شهادت رسیدند. حال و روز خوشی نداشتیم، به یاد شهدا که می‌افتادیم دست سرد بغض، گلویمان را با بی‌رحمی می‌گرفت و می‌فشرد. حال همه‌ی بچه‌ها مثل هم بود، ابری و طوفانی.

مقر آموزشی ما کنار نهر علی‌شیر بود. خورشید خادمی توی گردان غواص‌های آبی خاکی 422 آموزش غواصی می‌دید. ما واحد یگان دریایی لشکر بودیم و آموزش سکان‌داری می‌دیدیم. همه برای عملیات آبی خاکی مهمی آماده می‌شدیم. آموزش غواصی در آب سرد اروند کار ساده‌ای نبود. زمستان سرد کار را سخت‌تر هم می‌کرد. از آب که بیرون می‌آمدیم دندان‌هایمان چنان به هم می‌خورد که حس می‌کردیم به زودی می‌شکند. بی‌اختیار می‌لرزیدیم و نفس توی سینه‌مان حبس می‌شد. اما چون کار برای خدا بود سختی‌های آموزش را به جان می‌خریدیم.

یک روز آفتابی که از آموزش برمی‌گشتم خورشید خادمی ماشاری را روی پل نهر علی‌شیر دیدم، مثل همیشه سربه‌زیر و محجوب بود. بعد از احوال پرسی‌های متعارف به شوخی گفتم: خیلی نور بالا می‌زنی و خدا گواه است که همین‌طور بود. ادامه‌ی حرفم را گرفتم و گفتم: به دلم برات شده که در این عملیات شهید می‌شوی! فردای قیامت ما را فراموش نکنی.

حرفم که تمام شد، خورشید سرش را پایین انداخت و آرام گفت: ما کجا و شهادت کجا؟

خورشید یک نورانیت خاصی در چهره‌اش بود. هنوز هم آن چهره‌ی معصوم و نورانی را فراموش نکرده‌ام. گفتگوی ما زیاد طول نکشید، او رفت تا سری به محمد احترامی و عبدالقادر دریایی بزند. از خورشید که جدا شدم به سمت اروند رفتم.

(به نقل از همرزم شهید، عبدالمحمد اکبرزاده)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه