آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۰۳۷
۱۱:۱۳

۱۴۰۵/۰۳/۱۹
جانباز اسداله مرادی پسرخاله و همرزم شهید «علی کریم آبادی»؛

فریادی در میدان مین؛ روایت شجاعت علی

من فریاد زدم: پسرخاله تو هستی؟ معلوم هست چکار می‌کنی؟ نزدیک بود تو را بزنم؟ گفت: رفته بودم مین‌های که دشمن روبروی ما کار گذاشته بود را خنثی کنم. چند تا مین هم آوردم تا شما شناسایی کنید که چه مین‌هایی کار گذاشته‌اند. گفتم: از کجا رفتی؟ که من تو را ندیدم؟ گفت: از طرف نیرو‌های ارتش. علی اینگونه شجاعت و دلیری و اخلاصی داشت که هرگز فراموش نمی‌کنم.


فریادی در میدان مین؛ روایت شجاعت علی

به گزارش نوید شاهد گلستان؛ شهید «علی کریم آبادی» دهم خرداد ماه ۱۳۴۴، در شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش اکبر (فوت ۱۳۵۲) و مادرش ربابه نام داشت. دانش آموز دوم متوسطه در رشته فرهنگ و ادب بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. سیزدهم دی ماه ۱۳۶۰، با سمت تک تیر انداز در شوش بر اثر اصابت گلوله به گلو، شهید شد. مزار وی در گلزار شهدای امامزاده عبدالله (ع) زادگاهش واقع است. برادر وی حسن نیز به شهادت رسیده است.


فریادی در میدان مین؛ روایت شجاعت علی


علی واقعا بچه ایی صبور، بردبار و قانع بود، خیلی روی مسائل توجه می‌کرد و ساده از کنارشان نمی‌گذشت. او در تابستان ۶۱ وقتی که بعد از سه ماه از جبهه غرب برگشت به من گفت: پسرخاله شنیدم قصد رفتن به جبهه داری من را هم با خودت ببر. گفتم: شما، چون محصل هستی، تو را در وقت مدرسه به جبهه نمی‌برند. از من خواست که به مدرسه بیایم و خود را بعنوان برادر بزرگتر وی جا بزنم و پرونده اش را از مدرسه بگیرم تا بتواند به جبهه بیاید، ایشان با اصرار زیاد من را راضی به این کار کرد. فردای آن روز، روز اعزام به جبهه بود، البته او در نوبت دوم یعنی عصر‌ها درس می‌خواند. وقتی پرونده را گرفتیم درب مدرسه را قفل کرده بودند، هر چه اصرار کردیم سرایدار مدرسه در را باز نکرد. دروازه هم خیلی بلند بود علی با یک حرکت از دروازه بالا رفت و خودش را به آن طرف رساند و به من گفت: پسرخاله زود بیا وقت نداریم. باید سریع فرم اعزام به جبهه را پر کنیم؛ لذا با هم رفتیم به پایگاه بسیج خیابان بویه فرم را پر کردیم و روز بعد با بخشعلی به غرب سوسنگرد اعزام شدیم و در عملیات طریق القدس شرکت کردیم، اما از نیرو‌های عقبه بودیم بعد از عملیات مجددا ما را آوردند منطقه‌ی شوش به نقطه صفر مرزی که با عراقی‌ها شاید حدود یک کیلومتر فاصله داشتیم من تک تیرانداز بودم و یک تفنگ دوربین دار آمریکایی به نمام مگنا به من تحویل داده بودند بخشعلی آرپی چی ۱۱ داشت. 
وقتی می‌خواستیم در حمام صحرایی جبهه دوش بگیریم اصرار می‌کرد که روی سر من آب بریزد. یک شب با پسرخاله‌ام علی و سایر بچه‌ها در سنگر کمین رفته بودیم جلوتر به او گفتم این عراقی‌ها را می‌بینی که این جلو راه می‌روند؟ گفت: نه شاید خیالاتی شدی؟ پس چرا ما نمی‌بینیم؟ گفتم: روی زمین دراز بکشید تا یک تیر به طرف شان بزنم تا شما ببینید. تیر که زدم آنها شروع کردند به تیراندازی کردن. یک روز موقع سحر عراقی‌ها از همان نقطه بخشعلی را تیر زدند و شهید کردند. 
یک روز در سنگر دیده بانی بودم که دیدم یک نفر از سمت دشمن و از فاصله خیلی دور به سمت ما می‌آید با خودم گفتم: بگذار جلوتر بیاید بعد او را بزنم. چون من تک تیرانداز بودم به چهارصدمتری من که رسید گفتم: بگذار باز هم جلوتر بیاید تا مغزش را بزنم و با یک تیر خلاصش کنم بین ما و دشمن سیم خاردار، میدان مین و خاکریز وجود داشت، با تعجب دیدم که آن شخص همچنان به طرف من می‌آید اول با دوربین چپقی و بعد با چشم عادی دیدم که نزدیکتر شد. دوربین چپقی یک دوربین سبک به ارتفاع حدود سی چهل سانتی متر و وزن کمتر از یک کیلوگرم شبیه به چپق بود که رؤیت را ساده‌تر می‌کرد این دوربین به دوربین تانکی نیز معروف بود که از بالا و پایین یک عدسی داشت و سر آن را مانند چوپ دستی به اندازه یک ساعد دست از داخل سنگر بیرون می‌آوردم تا دید بهتری داشته باشم و مثل دوربین فیلمبرداری اطراف را رصد می‌کردم زمانی که آن شخص به دویست متری من که رسید خواستم ماشه را بکشم و او را بزنم که در آخرین لحظه متوجه شدم او علی کریم آبادی است. مقداری از مسافت را هم سینه خیز از زیر سیم خاردار آمد. بعد بلند شد و لباس هایش را تکان داد. من فریاد زدم: پسرخاله تو هستی؟ معلوم هست چکار می‌کنی؟ نزدیک بود تو را بزنم؟ گفت: رفته بودم مین‌های که دشمن روبروی ما کار گذاشته بود را خنثی کنم. چند تا مین هم آوردم تا شما شناسایی کنید که چه مین‌هایی کار گذاشته‌اند. گفتم: از کجا رفتی؟ که من تو را ندیدم؟ گفت: از طرف نیرو‌های ارتش. علی اینگونه شجاعت و دلیری و اخلاصی داشت که هرگز فراموش نمی‌کنم. 
منبع: ستارگان کریم


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه