پول، اسلحه، نارنجک

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، رزمنده دکتر پرویز لطفی روایت میکند: یک روز ماندم تا ماموریت جایگزین برای من تعیین شد. ماموریتی داخل و قرار شد که من به نوسود اعزام شوم. میکائیل باقری رئیس کارگزینی وقت سپاه بود. نوسود از دست منافقین آزاد شده بود و نیروهای ما در آنجا مستقر بودند. قرار بود مبلغ دو میلیون تومان را به عنوان مساعده به آنها پرداخت کنیم. دو میلیون تومان برای آن سال مبلغ زیادی محسوب میشد و قرار بود مبلغ به صورت فیزیکی و دستی پرداخت شود. دو میلیون حواله بانک ملی به من دادند و من یک میلیون تومان از این مبلغ را به حساب بانک ملی سردشت واریز کردم. یک میلیون را هم نقدی گرفتم و داخل کیف گذاشتم و برگشتم.
روز پنجشنبه بود که نامه من را جهت ماموریت به نوسود صادر کردند. نامه محرمانه بود و قرار بود که راننده و ماشینی در اختیار من قرار بگیرد که گویا رابطه خوبی با من نداشتند و ندادند. فقط یک امریه سرپایی به من داده و من ماندم و یک حواله واریز یک میلیون تومانی به حساب بانک ملی سردشت و یک کیف پر از پول و اسکناس.
من و کریمی رفتیم ایستگاه راهآهن با همان امریه قطار سرپایی وارد قطار شدیم و به سمت آذربایجان غربی حرکت کردیم. هم اسلحه داریم هم نارنجک. لباس بسیجی هم تنمان است. نارنجک و اسلحه را دیگر حمایل خودمان نمیتوانستیم بکنیم طبیعتا همه اقلام را داخل یک کیف ارتشی بلند قرار دادیم و دل به سفر بستیم.
رئیس قطار خیلی مطمئن و آرام از تک تک مسافران بلیط میخواست و اگر باری دستشان میدید از محتوای بار آنها میپرسید تا به ما دو نفر رسید. نگاه بیرمقی به ساک رنگ و رو رفته و لباسهای ما انداخت و پرسید آقایان چه چیزی همراه دارید؟ خیلی خونسرد جواب دادیم پول، اسلحه، نارنجک.
چشمهایش گرد شد، ترس برش داشت و با بهت گفت چطور وارد قطار شدید؟ گفتیم کاری نداشت سوار شدیم. الان هم با کسی کاری نداریم و فقط قصد سفر داریم. نگاهش به لباس بسیجی ما دوخته شد و زیر لب کلمات مبهمی رو بریده بریده زمزمه کرد: آخه... نمیشود... گفتیم حالا دیگر گذشته است. ما رزمندهاییم و عازم نوسود کاری به کار ما نداشته باش داریم میرویم حقوق رزمندهها را بدهیم.
رفت و سریع یک کوپه خالی پیدا کرد و برگشت. گفت بروید داخل این کوپه در را هم از پشت ببندید و تا به مسیرتان نرسیدید در را باز نکنید. ما هم گفتیم خدا پدرت را بیامرزد با همان کیف پر از پول، اسلحه و نارنجک وارد کوپه شدیم و و آخرین ایستگاه خوابیدیم.