آن عطر، بوی حضور معین بود/ روایتی از یقین به حیات جاوید شهدا

شهید «معین رهروان سحر» ۲۶ شهریور سال ۱۳۸۴، متولد شد. اصالت خانواده او به استان سیستان و بلوچستان بازمیگردد، اما وی در شهر گرگان رشد و پرورش یافت. پدرش شهرام و مادرش آرزو نام دارند. معین فرزند اول خانواده بود و یک برادر کوچکتر به نام امین دارد که در سال ۱۳۹۰ متولد شده است. شهید «معین رهروان سحر» از کارکنان نیروی دریایی و دارای درجه ناواستوار دوم بود. او به همراه ناوشکن «دنا» برای انجام مأموریت و حضور در رزمایش صلح به کشور هندوستان اعزام شده بود. در بامداد ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴، هنگام بازگشت به ایران، حوالی ساعت ۳:۳۰ بامداد ناوشکن دنا در نزدیکی سریلانکا هدف حمله اژدر قرار گرفت. در پی این حادثه، معین رهروان سحر به همراه جمعی از همرزمان خود به فیض شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید پس از ۱۶ روز، در ۲۹ اسفند ماه ۱۴۰۴، به زادگاهش شهرستان گرگان، بازگردانده شد و در گلزار شهدای امامزاده عبدالله (ع) گرگان به خاک سپرده شد.
امنیت و اقتدار امروز ایران اسلامی، وامدار خون پاک فرزندان غیوری است که جان خویش را در راه پاسداری از مرزهای آبی و سرافرازی میهن فدا کردند. در این میان، دریادلان نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران که در مسیر انجام مأموریتهای صلحطلبانه و صیانت از منافع ملی گام برمیدارند، جایگاهی بس والا دارند. شهید «معین رهروان سحر» و همرزمان قهرمانش در ناوشکن سرفراز «دنا»، با ایمان به خدا و عزمی راسخ، تا واپسین لحظات بر عهد خود با ملت ایستادند.
این فرزندان برومند ایران که برای نمایش صلح و دوستی راهی دریاها شده بودند، در بامداد ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴، در نزدیکی آبهای سریلانکا، در پی حمله ناجوانمردانه و ددمنشانه اژدرهای رژیم جنایتکار آمریکا، به فیض عظیم شهادت نائل آمدند و به کاروان شهیدان راه حق پیوستند. آنان با نثار جان خود، بار دیگر ثابت کردند که برای پاسداری از عزت ایران، هیچ حریمی امنتر از قلبهای مؤمن آنان نیست. یادشان در شمار جاودانگان تاریخ این سرزمین، همواره گرامی باد. نوید شاهد گلستان، اکنون پای صحبت پدر و مادری نشستهایم که صبر و استقامتشان، جلوهای روشن از ایمان و عشق به ولایت و میهن است؛ پدر و مادری که با قلبی آکنده از دلتنگی، اما با روحی سرشار از افتخار، از فرزندی سخن میگویند که نامش با غیرت دریادلان ارتش جمهوری اسلامی ایران گره خورده است. جوانی غیور که برای اعتلای پرچم ایران و حضور در رزمایش صلح، راهی دریاهای دور شد، اما در راه بازگشت به وطن، در پی حمله ناجوانمردانه اژدرهای استکبار جهانی (آمریکای جنایتکار) به ناوشکن «دنا»، به دیدار معبود شتافت. آنچه در ادامه میخوانید، روایت دلهای صبوری است که با تقدیم فرزند برومندشان در راه پاسداری از مرزهای آبی، یاد و راه او را به عنوان ستارهای در آسمان ایثار و شهادت زنده نگاه داشتهاند.

خانوادهای از جنس دریا و غیرت
«آرزو بربری هزاره» مادر شهید «معین رهروان سحر» گفت: عشق به دریا و خدمت در نیروی دریایی ارتش، میراثی بود که در رگهای خانواده «رهروان سحر» جریان داشت. پدربزرگ و عموی معین، هر دو از پیشکسوتان و دلاورمردان نیروی دریایی بودند و همین پیشینه، چراغ راهی شد تا معین از همان دوران کودکی، دل در گرو لباس مقدس سفید دریادلان داشته باشد. او همواره با اشتیاق میگفت: «من عاشق لباس سفید نیروی دریایی هستم؛ چرا که این لباس، نشان صلح، دوستی و امنیت برای ملت است.»
الگویی در مسیر افتخار
عموی معین «پیمان رهروان سحر»، از استواران سرافراز ناو دنا بود که در سفر تاریخی این ناو به دور دنیا در سال ۱۴۰۱ -سفری که نه ماه به طول انجامید- حضور داشت. معین پس از بازگشت عمو، بیش از پیش شیفته ناوشکن «دنا» شد و همیشه با افتخار میگفت: «دلم میخواهد مثل عمو به یک سفر دریایی تاریخی بروم تا نامم برای همیشه بماند.» تقدیر اینگونه رقم خورد که معین، خود خالق حماسهای شود که نامش را در تاریخ جاودانه ساخت.
آغاز یک راه سرخ
معین، بلافاصله پس از اخذ مدرک دیپلم، عزم خود را جزم کرد و مراحل ورود به نیروی دریایی ارتش را با موفقیت پشت سر گذاشت. او پس از اعزام به تهران و سپری کردن سه ماه آموزشهای تخصصی و دشوار، به بندرعباس اعزام شد و خدمت خود را در ناوشکن سرفراز «سهند» آغاز کرد.
پایان مأموریت صلح در میانه توفان دشمن
معین در آخرین ماموریت خود، به عنوان بخشی از ناوگروه برای حضور در «رزمایش صلح و دوستی» به کشور هندوستان سفر کرد. اما در حالی که او و همرزمانش پیامآور صلح و آرامش برای منطقه بودند، برای رژیم جنایتکار آمریکا که بویی از صلح و انسانیت نبرده است، این اقتدار برنتابید. در بامداد ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴، در مسیر بازگشت به وطن، ناوشکن دنا هدف اژدرهای کینهتوزانه استکبار قرار گرفت و معین به آرزوی قلبیاش یعنی جاودانگی در تاریخ رسید و با همان لباس سفید دریادلان، به دیدار معبود شتافت.
خبر خوشی که بوی شهادت میداد
بیست روز مانده به اعزام، معین با من تماس گرفت و با هیجان گفت: «مامان، یه خبر خوش برات دارم!» پرسیدم چه شده؟ گفت: «یکی از بچههای ناو دنا انصراف داده و من میخواهم جای او به رزمایش بروم.» نگرانی مادرانهام باعث شد بپرسم نمیشود نروی؟ اما او با آرامشی عجیب گفت: «مامان، چه فرقی میکند اینجا در بندرعباس باشم یا در سفر؟ بگذار دنیا را ببینم. در کار من نه نیاور؛ این خواست خدا بود که او انصراف بدهد تا من جای او بروم.»
برگشتنمان با خداست
دوم دی ماه بود که معین دوباره تماس گرفت: «مامان، امشب دستور دادند وسایل را جمع کنیم. راهی هستیم… مادر، شاید برنگشتیم؛ رفتنمان با خودمان است، اما برگشتنمان با خدا.» با اینکه دلم میلرزید، گفتم: «خدا به همراهت مادر.» چند روز بعد وقتی به چابهار رسیدند، تماس گرفت و با ناراحتی گفت که احتمال دارد برنامه سفر لغو شود. اما فردای آن روز، ساعت ۲ بعدازظهر، صدایش از پشت گوشی میخندید: «مامان، دیگ آش را بار بگذار که داریم میرویم!»
آخرین گفتوگو؛ پیشگویی یک دیدار
آن هفت روزی که در هندوستان بودند، هر روز برایم فیلم و ویس میفرستاد. وقتی از هند به سمت سریلانکا حرکت کردند، پیام داد که گیربکس ناو خراب شده و از ناوهای همراه عقب افتادهاند؛ گفت اگر درست شود، سه روز دیگر میرسیم.
دو روز بعد، ساعت ۵ صبح، گوشیام زنگ خورد. شماره معین بود. با همه احوالپرسی کرد و تکتک از حال فامیل پرسید؛ انگار میخواست پیش از سفر ابدی، آخرین پیوندها را محکم کند. پدرش پرسید: «چه خبر؟» معین آرام گفت: «ما فعلاً زندهایم.» انگار به دلش افتاده بود که دیگر راهی برای بازگشت نیست. او از مرگ نمیترسید، فقط نگران دلتنگیهای ما بود.
آوار یک خبر؛ وقتی دنیا سیاه شد
روزی که ناو دنا هدف قرار گرفت، من از هیچچیز خبر نداشتم. ساعت ۳ بعدازظهر بود که پدرم زنگ زد و با نگرانی پرسید: «معین در کدام ناو بود؟ لاوان یا دنا؟» دلم ریخت. گفتم دنا، چرا؟ پدرم فقط گفت «یا خدا» و گوشی را قطع کرد. همسرم را صدا کردم و گفتم به برادرت پیمان زنگ بزن. وقتی همسرم با پیمان تماس گرفت، او پشت گوشی گریه میکرد و گفت: «ناو دنا را زدند…»
دنیا روی سرم خراب شد. سه روز تمام در برزخ امید و ناامیدی بودم. اسم معین نه در لیست شهدا بود، نه جانبازان؛ هی با خودم میگفتم شاید خودش را به جایی رسانده و نجات پیدا کرده باشد. اما سه روز بعد، عمویش پیمان از بندرعباس آمد و آن خبر تلخ، آن داغ ابدی را بر دلمان گذاشت.
نشانی از آسمان در دل گلزار
«شهرام رهروان سحر» پدر شهید «معین رهروان سحر» گفت: چند روزی از شهادت معین گذشته بود و دوریاش، جانی برایم باقی نگذاشته بود. در اوج دلتنگی به گلزار شهدا رفتم و کنار مزارش نشستم. رو به آسمان کردم و با تمام وجودم گفتم: «خدایا! اگر شهدا زندهاند و بر اعمال ما ناظرند، نشانهای از پسرم به من نشان بده.» هوا کاملاً آرام بود و کوچکترین وزشی نمیآمد؛ اما ناگهان، گلهای روی مزار شروع به تکان خوردن کردند؛ گویی معین دستهایش را میان گلها برده بود و با آنها بازی میکرد. در آن لحظه، حضور ملموس او را با تمام وجود حس کردم. چند شاخه از آن گلها را برداشتم و با خود به خانه آوردم.
معجزهای که در خانه پیچید
گلها را در نایلونی گذاشتم و گوشهای قرار دادم. بیست و پنج روز گذشت. وقتی برای سرکشی به سراغشان رفتم، به محض اینکه درب نایلون را باز کردم، عطر عجیبی فضای خانه را پر کرد؛ عطری که باورکردنی نبود از گلهایی که بیستوپنج روز از چیدمانشان گذشته، متصاعد شود. آن عطر، بوی حضور معین بود. بارها و بارها خانواده آن رایحه ملکوتی را احساس کردند و هر بار، یقینمان بیشتر شد که معین زنده است و ما را در این مسیر تنها نگذاشته است.
پیام معین؛ از ورای خواب و بیداری
چند روز پیش، درست هنگام نماز صبح، صدای گریهای از داخل کوچه شنیدم. به سرعت به سمت در رفتم؛ دوست معین را دیدم که مقابل عکس فرزند شهیدم ایستاده و بیقرار گریه میکرد. وقتی مرا دید، گفت: «خیلی دلتنگ معین هستم.» و ادامه داد: «دیشب خوابش را دیدم؛ معین در خواب به من گفت: “خیلی ناراحتم، چون اصلاً تاب دیدن غم و غصه پدر و مادرم را ندارم.”»
شهیدان زندهاند…
انتهای پیام/