آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۸۶۴
۱۰:۵۸

۱۴۰۵/۰۲/۱۲
قسمت نخست خاطرات شهید «سید اصغر موسوی»

خدایا! این خونی که از بدنم می‌ریزد را کفاره گناهانم قرار بده!

هم‌رزم شهید «سید اصغر موسوی» نقل می‌کند: «همین‌طور که خون از بدنش می‌ریخت، می‌گفت: خدایا! این خونی که از بدنم می‌ریزد را کفاره گناهانم قرار بده!»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید سید ‏اصغر موسوی» بیستم اسفندماه ۱۳۴۶ در روستای علیان از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش سید ابوطالب و مادرش گل‌نسا نام داشت. تا سال پنجم در حوزه علمیه درس خواند. طلبه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیستم اردیبهشت ۱۳۶۳ در بانه توسط نیرو‌های بعثی بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر وی در گلزار شهدای فردوس‌رضای شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد.

خدایا! این خونی که از بدنم می‌ریزد را کفاره گناهانم قرار بده!

یادگاری از شهید

‌می‌خواست بره جبهه. من و خواهر بزرگ‌ترم خانه بودیم و گریه می‌کردیم.

گفت: «چرا گریه می‌کنین؟ شما نباید گریه کنین! باید خوشحال باشین! من که دارم می‌رم توکل‌مان باید به خدا باشد!»

یک شاخه گل محمدی از مدرسه آورد و تو باغچه حیاط کاشت.

به مادرم گفت: «مامان! دارم می‌رم جبهه؛ اگه برگشتم که هیچ وگرنه هروقت دلت برام تنگ شد و به یادم افتادی برو پای این درخت بشین.»

(به نقل از خواهر شهید، سیده خیرالنساء موسوی)

توفیق شهادت

صبح روزی که می‌خواست بره جبهه، گفت: مادر! این عکس دستت باشه، اونو از خودت جدا نکن. همیشه با این عکس به یاد من باش! شاید توفیق شهادت پیدا کنم!

(به نقل از خواهر شهید، آسیه سادات موسوی)

مثل زینب باش

پدرم از مسجد آمد و گفت: «آقا سید مسیح می‌گه: «اصغر برای رفتن به جبهه بی‌تابی می‌کنه. می‌گه می‌خوام شناسنامم رو یک سال بزرگ‌تر کنم تا بتونم اعزام بشم. شما چی صلاح می‌دونین؟»

من هم گفتم: «فکر کنین فرزند خودتونه! هرجور صلاح می‌دونین.»

آخه آقا سید مسیح استاد حوزه اصغر و امام جماعت مسجدی بود که پدر در آن نماز می‌خواند.

بالاخره آماده اعزام شده بود.

بهش گفتم: «به مامان که مریضه رحم کن! نرو!»

گفت: «مگه ما از علی‌اکبر حسین(ع) بالاتریم؟ آن‌ها رفتن شهید شدن! همان‌طور که حضرت زینب(س) آن همه مصیبت را تحمل کرد، مامان هم می‌تونه تحمل کنه! باید تحمل کنه!»

بعد رو کرد به من و گفت: «نرجس! اسم خوب رو بچه‌ات بذاری! فردای قیامت وقتی آدم‌ها رو صدا می‌زنن، اون‌هایی که اسم ائمه(ع) را نداشته باشن، خجالت می‌کشن! جواب نمی‌دن! اسمش رو بذار محمد یا مهدی!»

حرف‌هاش که تموم شد، آمدم از خانه بیرون؛ او هم آمد. گوشش رو گرفتم، بهش گفتم: «تو خجالت نمی‌کشی پیش آقاجون و مامان این‌طوری می‌گی؟»

گفت: «نه! اگه رفتم شهید شدم این حرف‌ها وصیت باشه و اگر نه نصیحت!»

رفت و همان‌طور که دلش گواهی می‌داد شهید شد.

قبل از اینکه خبر شهادتش را به ما بدهند، یک نامه از طرف اصغر به دست ما رسید. درِ پاکتو باز کردم دیدم خط ایشان نیست. ظهر بود. پدر از مسجد آمد.

بهش گفتم: «بابا! یک نامه به نام اصغر اومده، ولی خط خودش نیست.»

آقاجان اشاره‌ای کرد و گفت: «هیس! چیزی نگو!»

او از مسجد شنیده بود خبر شهادت اصغر را.

بعدازظهر مادرم گفت: «دلم شور می‌زنه! یا برای اصغر اتفاقی افتاده یا برای مصطفی! یکی از این دو یا زخمی شدند یا شهید!»

(به نقل از خواهر شهید، سیده نرجس‌خاتون موسوی)

کفاره گناهان

در کردستان مجروح شد. کتفش هدف اصابت ترکش قرار گرفته بود. دستش یارای حرکت نداشت. همین‌طور خون از کتفش می‌ریخت. نه آمبولانسی نه ماشینی!‌

می‌گفتم: «خدایا چه کنم؟ با این خون‌ریزی حتماً از دست می‌رود!»

دور و برم را نگاهی کردم، هیچ‌چیز نبود. دریغ از خرقه پارچه‌ای! چفیه‌ها را هم که قبلاً بر روی زخمش بسته بودم. به ناچار زیرپوشم را درآوردم. محکم محل زخمش را بستم. اما نه، خون‌ریزی شدید بود، کار از این حرف‌ها گذشته بود.

فقط بهش می‌گفتم: «طاقت بیار! مقاومت کن! الآن ماشین می‌آد، می‌ری بیمارستان خوب می‌شی.»

بسیار سخته که انسان نظاره‌گر ازدست دادن یار صمیمی‌اش باشد؛ اما نتواند برایش کاری کند. چشمانم به سمت جاده دوخته شده بود تا شاید از دور ماشینی بیاید تا او را به بیمارستان منتقل کنیم؛ اما نه! انگار آسمان و زمین دست به دست هم داده بودند تا او از این سرای خاکی رخت بندد و ما شاهد پرپرشدن گلبرگ‌های سرخ وجودش باشیم. همین‌طور که خون از بدنش می‌ریخت، می‌گفت: «خدایا! این خونی که از بدنم می‌ریزد را کفاره گناهانم قرار بده!» سرانجام آنچه نباید می‌شد شد و او ما را تنها گذاشت و به دیار عرشیان پا گذاشت. رفت تا به صف عاشوراییان و اجداد طاهرینش بپیوندد.

این‌ها سخنان دوست صمیمی اصغر، شهید محمدرضا هراتیان بود که با چشمانی اشک‌بار و سوز درون، شبی که در انبار جهاد نگهبانی می‌دادیم می‌گفت.

(به نقل از هم‌رزم شهید، محمدتقی ملک‌محمدی)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه