آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۴۸۱
۱۰:۳۰

۱۴۰۵/۰۲/۲۹
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۵»

بیمارستان شهر، ویرانه‌ای به‌جای مرکز درمان

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعد از دیدن بیمارستان شهر که الان خرابه‌ای بیش نبود آمدیم دمشق و زینبیه نماز و دعای توسل را در مصلای زینبیه خواندیم و برای سینه زدن رفتیم داخل حرم بعد از پایان مراسم زیارتی کردیم سوار شدیم...» متن کامل خاطره پانزدهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


شهید خداداد قشقایی

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «خداداد قشقایی» یکم دی‌ماه ۱۳۴۴ در شهرستان دوگنبدان چشم به جهان گشود. هفت ساله بود که قدم در راه مدرسه گذاشت و تا پایان کلاس سوم ابتدایی در دوگنبدان تحصیل کرد. پس از آن همراه خانواده به شیراز نقل مکان کرد و ادامه دوران تحصیل خود را در آنجا سپری کرد. او دوره ابتدایی را در دبستان شهید یوسفی پشت سرگذاشت و پس از گذراندن مقاطع راهنمایی و دبیرستان، موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. با آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه شد و سرانجام در هفتم اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۵ مصادف با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد.

متن خاطره  «۱۵» :

 ۱۱ تیر سال ۱۳۶۴ باز هم یک روز عقب افتادم. جریان از این قرار است که دیروز نوبت من بود که بروم زینبیه ساعت ۵ رفتم روی پست تا ساعت ۶:۳۰ که رفتم پادگان تا ساعت ۹ در پادگان (سکنه) بودیم که در این مدت حمام هم رفتم و بعد فیلمی برایمان گذاشتند.

ساعت ۹ از سکنه حرکت کردیم برای زبدانی وقتی رسیدیم زبدانی آمده بود تا موقع اذان ظهر داخل آب بودیم. بعد هم آمدیم رفتیم نماز. بعد از نماز و غذا تقریباً ساعت ۲:۳۰ ما را جمع کردند و روحانی ربع ساعتی برایمان سخنرانی کرد. بعد سوار ماشین‌ها شدیم و رفتیم برای دیدن بلندی‌های جولان، بلندی‌های جولان الان در دست اسرائیل است در ضمن شهر قنیطره را هم که شهری شبیه خرمشهر کنونی بود دیدیم. اسرائیل همان بلایی را بر سر شهر آورده که صدام بر سر خرمشهر. بلندی‌های جولان در مرز سوریه و اسرائیل است که نیرو‌های حافظ صلح در آنجا مستقر هستند نیرو‌های اسرائیلی از آنجا که ما بودیم قابل رویت بودند.

بعد از دیدن بیمارستان شهر که الان خرابه‌ای بیش نبود آمدیم دمشق و زینبیه نماز و دعای توسل را در مصلای زینبیه خواندیم و برای سینه زدن رفتیم داخل حرم بعد از پایان مراسم زیارتی کردیم سوار شدیم برای بعلبک تقریباً ساعت یک رسیدیم بعلبک. که من، چون خیلی خسته بودم دیگر چیزی ننوشتم و خوابیدم، اما امروز با صدای حاجی از خواب بلند شدم بعد نماز خوابیدم و ساعت ۸ بود که از خواب بلند شدم. 

یک سری رفتم سکنه و ریش و سیبیلم را اصلاح کردم بعد از ظهر با تلفن به حبیب خبر دادند که برود برای تسویه حساب. حبیب به خیال اینکه مادرش مرده شروع کرد به گریه کردن بعد معلوم شد که نه از قرار معلوم تعدادی از بچه‌ها را می‌خواهند تسویه حساب بدهند، چون به زودی نیروی جدید می‌آمد که حبیب هم جز این عده بود. عصر را پاس داشتیم بعد از تمام شدن پاسم برای شام گرجه بادمجان پختم و خوردیم. الان ساعت ۱۰:۳۰ است حبیب دارد نوار‌هایی را که داده بود برایش تکثیر کند گوش می‌کند سلیمان دارد نامه می‌نویسد و حاجی هم لباس‌هایش را مرتب می‌کند. والسلام.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه