سیزده سالگی عروس شد، هجده سالگی همسر شهید / روایتی از مردی که هرگز اخم نکرد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، هوای قزوین سرد و زمستانی است، اما در خانهای ساده، گرمای خاطراتی از عمق چهار دهه، فضایی صمیمی آفریده است. حوریه شهیدی همسر وفادار شهید مهدی امیرخانی، با لهجه شیرین تاکستانی، راوی روزهایی میشود که تاریخ این سرزمین را ساخته است. زنی که روزگاری در روستای کندر، با دستان خود عروسک میساخت و حالا پس از چهل سال، خندههای مهدی هنوز برایش تازه است.
وی طی گفتوگو با خبرنگار نوید شاهد قزوین، ما را به کوچهباغهای کندر میبرد؛ به روزگاری که محرمها پر از تعزیه بود و دختران روستا بدون اسباببازی، با خلاقیت خود دنیایی میآفریدند.
به روزهای پرالتهاب انقلاب که نُه ساله بود، راهپیماییهای بهمن را دید و در همان روزها، سرنوشتش رقم خورد و دوازده سالگی نامزد کرد، سیزده سالگی عروس شد، بیآنکه داماد را دیده باشد. شیرینترین بخش زندگیاش روزهای خوش با مردی که همیشه میخندید، برای حلال و حرام وسواس داشت و پولهای اضافه را زیر فرش میگذاشت تا با بیتالمال قاطی نشود. مردی که از امام خمینی(ره) میگفت و آرزوی فرزند داشت. روزهای زندگی با مهدی، برای همیشه در خاطرهاش ماندگار شده است؛ مردی که با خنده آمد و با همان لبخند رفت.
تولد در روستای کندر
حوریه شهیدی، با همان لهجه شیرین و دلنشین تاکستانی، لب به سخن گشود؛ البته ابتدا با کمی تردید در برابرم نشسته بود، خیلی زود با اصالت و صمیمیتش فضای گفتوگو را گرم کرد. از وی خواستیم خودش را معرفی کند. با متانت خاصی گفت: «حوریه شهیدی هستم، همسر شهید مهدی امیرخانی.
از روزگار کودکی پرسیدم. کجا به دنیا آمده بود؟ سال تولدش را دقیق به خاطر نداشت، اما میدانست بهمن ماه به دنیا آمده و حالا ۵۵ سال دارد. «روستای کُندر، سمت تاکستان، از روستاهای دولتآباد.» این را که گفت، انگار تصویری از آن روستای کوچک و دوردست در ذهن نقش بست.
خانوادهای ساده و بیآلایش
پدرش کشاورز و مادرش خانهدار بود. خودش نیز خانهدار بود و است. وقتی از محل کودکیاش پرسیدم، با همان صراحت همیشگی پاسخ داد: «خوب بود، بیریا بود.» مردم آنجا ساده و وضع مالیشان معمولی بود. خانواده خودش هم متوسط، قانع و بیآلایش بود.
از محرم و صفرهای آن روزگار که پرسیدم، چهرهاش اندکی روشنتر شد. انگار خاطرات خوشی در دل داشت و گفت: «بله، اون موقع تعزیه و سینهزنی بود. شوهر خدابیامرزم، که هنوز ازدواج نکرده بودیم، شبها با هیأت میرفت مشهد سینه میزد. ما خانمها صبحها هیأت میرفتیم، شبها برای آقایون و بچهها نوحهخوانی و دستههای سینهزنی بود. ۱۰ شب تمام، تعزیهخوانی برپا بود.
بازیهای کودکی در روزگار بیاسباببازی
از سرگرمیهای آن دوران پرسیدم. خندهای کرد و گفت: «آن موقع که اسباببازی نبود! خودم با دستهای خودم کاردستی درست میکردم. عروسک میساختم، برای عروسکم لباس میدوختم. بعدها هم برای خودم لباس میدوختم.» این هنر دست، حاصل همان روزهای ساده کودکی بود که بعدها در زندگی مشترکش هم به کار آمد. از او خواستم خاطرهای از آن روزها تعریف کند. کمی مکث کرد و گفت: «زیاد یادم نمیاد.» انگار گرد زمان، بسیاری از خاطرات دور را در غبار فرو برده بود.
مدرسه و نهضت سوادآموزی
پرسیدم چقدر درس خوانده است؟ سرش را پایین انداخت و با کمی شرمندگی گفت: «زیاد درس نخواندم. بعدها نهضت رفتم و شمارهها رو یاد گرفتم.» دلیلش را که پرسیدم، گفت: «روستای ما مدرسه نبود. آن موقع پسر و دخترها قاطی درس میخواندند. برادرم نگذاشت مدرسه برم، پدر و مادرم هم راضی نشدند.»، اما بعد از شهادت همسرش، وقتی به قزوین آمد، در کلاسهای نهضت سوادآموزی شرکت کرد و خواندن و نوشتن را یاد گرفت.
انقلاب و روزهای پرالتهاب
زمان انقلاب، حوریه نه ساله بود. از ایشان پرسیدم تظاهرات آن روزها را به یاد میآورد؟ سریع پاسخ داد: «بله، یادم میاد. بهمن ماه راهپیمایی بود.» خودش هم رفته بود. برای یک دختر نُه ساله، آن روزها هیجانزده و به یادماندنی بود.
در همان روزهای نزدیک به پیروزی انقلاب، زندگیاش مسیر دیگری گرفت. دوازده سالگی نامزد کرد و سیزده سالگی عروس شد. پانزده سالگی هم اولین فرزندش را به دنیا آورد. انگار تاریخ میخواست همه چیز را یک جا به او بدهد؛ انقلاب، عشق و هم مادری.
آغاز زندگی مشترک
پرسیدم تاریخ ازدواجشان را به یاد دارد؟ گفت: «زمان انقلاب بود، تازه امام به ایران آمده بود.» مهدی آن موقع شانزده ساله بود. در شناسنامه همسن بودند، اما مادر مهدی شناسنامهاش را کوچک گرفته بود و در اصل سه سال از او بزرگتر بود.
چطور با هم آشنا شدند؟ خیلی ساده گفت: «فامیل بودیم.» مادر حوریه و مادر مهدی دخترخاله بودند. پدر و مادرها تصمیم گرفتند و این دو را به عقد هم درآوردند. از وی پرسیدم نظر خودش را پرسیدند؟ با لبخندی گفت: «نه، اصلاً شوهرم من را ندیده بودم.»
خواستگاری و شیرینیخوران
از روز خواستگاری که پرسیدم، خاطره جالبی تعریف کرد: «یک روز مادرم من را خانه خالهام برد بهم نگفت که خواستگار میاد. صبح خانه خالم رفتم، روم نمیشد بپرسم چه خبره. مادرم بعداً گفت برات خواستگاری آمده بود. یک روز دیگر هم شیرینیخوران بود. مادرم گفت برو خونه خالهات، عروس خالهات زایمان کرده. منم صبح آنجا رفتم. بعدازظهر که خانه برگشتم، دیدم شیرینیخورانی من بوده! وسایل را که باز کردم، دیدم چی برام آوردند. مادرم گفت شب شیرینیخورانت بود. آن موقع رسم بود بزرگترها جمع میشدند، دور هم قرار میگذاشتند و جوانها را به عقد هم در میآوردند.
عروسی سهشبه
عروسیشان سه شب طول کشید. یک شب حنابند، یک شب حنا و شب سوم عروس را به خانه داماد میبردند. «یک شب سر را حنا میگذاشتند، یک شب دست را، یک شب عروس را میبردند.» رسم و رسوم قدیمی که حالا دیگر کمرنگ شده است. خانواده شهید از نظر مالی و فرهنگی چطور بودند؟ «خوب بودند، شبیه خودمان بودند.» این شباهتها، پایههای یک زندگی ساده و بیحاشیه را برپا کرد.
روزهای خوش زندگی، مردی که همیشه میخندید
رابطهاش با شهید چطور بود؟ با ذکر «خدا بیامرزدش» شروع کرد و گفت: «خوب بود. خیلی هم خوب بود. من راضی بودم.» از وی خواستم بیشتر از اخلاق شهید بگوید. چشمانش به نقطه دوری خیره شد، انگار مهدی را در آن سوی سالها میدید: «رفتارش خوب بود، اخلاقش خیلی عالی بود. همیشه با خنده خانه میآمد. اصلاً ندیدم اخم کند یا عصبانی بشود». با پدر و مادرش هم خیلی خوب بود. همیشه از او راضی بودند. احترام میگذاشت و اگر گاهی حوریه از مادرش ناراحت میشد، میگفت: «نه، مادرم چیزی نمیگه، ناراحت نباش.»
حساسیت بر حلال و حرام
یکی از مهمترین ویژگیهای اخلاقی شهید، حساسیتاش بر حلال و حرام بود. خاطرهای را تعریف کرد که عمق این دینداری را نشان میداد: «یک روز من خانه را جارو کردم، زیر فرشها را هم زدم. دیدم کلی پول سکهای و خرد زیر فرشهاست. جمع کردم و بَرش داشتم. به مهدی گفتم این پولها را پیدا کردم. نگاه کرد و گفت: پولهای بیتالمال بود، چرا برداشتی؟ گفتم یعنی چی؟ از کجا آوردی؟ گفت: من سر کار میروم، پول میدهند، برنج برای کارگرها میخرم، ده تومن یا صد تومن زیادی میآید. آن را با پول خودم قاطی نمیکنم، زیر فرش میگذارم. بعد گفت پولها را سر جایش بگذار، من به تو پول میدهم.» این حساسیت، برای مردی که در کار آزاد بود و با دسترنج خودش زندگی میکرد، نشان از ایمانی عمیق و وجدانی بیدار داشت.
اهل کار و کمک به دیگران
مهدی اهل کار بود. وقتی در خانه بیکار میماند، به باغ و صحرا میرفت. یا پیش همسرش میآمد، رادیو گوش میکرد، اخبار میشنید و کتاب میخواند. از نوع کتابهایش چیزی به خاطر نداشت، اما میدانست اهل مطالعه بوده است.
اگر گرفتاری برای کسی پیش میآمد، مهدی میرفت پیگیری کند تا مشکل حل شود. اهل این کارها بود. خاطرهای خاص از این موضوع نداشت، اما تاکید کرد که همیشه یار و یاور دیگران بود.
از امام خمینی (ره) هم میگفت در آن سالهای پرالتهاب، مهدی از امام برایش حرف زده بود؟ کمی فکر کرد و گفت: «یک وقتهایی میگفت امام میآید و اوضاع خوب میشود.» آرزویی هم داشت؟ آرزو داشت بچه زیاد داشته باشد. اما تقدیر، چیز دیگری به نام شهادت برایش نوشته بود.