کد خبر : ۶۱۲۴۱۱
۱۵:۳۰

۱۴۰۴/۱۲/۰۵
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۰»

ورود به دهکده و آغاز درگیری با دشمن

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « درگیری زیاد سخت بود که یک گروهان در محاصره بود، یک دفعه فرمانده‌مان آمد و گفت: چیزی نشده؟ گفتم: نه. او با بی سیم تماس گرفت و فرمانده عزیزمان احمد حسینی گفته بود هر چه سریع‌تر اقدام کنید. ...» قسمت دهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


 

شهید جمشيد سليمانی

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفت‌سالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. هم‌زمان با اوج‌گیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیت‌های انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیه‌ای ایثارگرانه و پیش‌قدم، عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.

متن خاطره قسمت «۱۰» :

در کنار آتش همگی به خواب رفتیم. نمی‌دانم چند ساعتی خواب بودم ولی این را می‌دانم که تابش علائم آفتاب بر بدنم مرا از خواب بیدار کرد، وقتی بلند شدم دیدم خورشید دیگر از پشت کوه خارج شده و همه جا را آفتاب گرفته بود.

من بچه‌ها را صدا کردم و یک کنسرو را باز کردیم و روی آتش گرم کردیم و خوردیم. مقداری هم نخودچی کشمش و پسته خوردیم. سپس چند تیر انداختیم و درگیری هنوز ادامه داشت در تپه‌ی بالایی و روستای بالایی.

ما در این عملیات چند عکس هم گرفتیم. درگیری زیاد سخت بود که یک گروهان در محاصره بود، یک دفعه فرمانده‌مان آمد و گفت: چیزی نشده؟ گفتم: نه

او با بی سیم تماس گرفت و فرمانده عزیزمان احمد حسینی گفته بود هر چه سریع‌تر اقدام کنید. او گفت که فرمانده دستور داد تا دشمن شما را ندیده هر چه زودتر از میان شکاف‌های کوه پایین بروید. من با آرپی جی و کلاشی که داشتیم از این سرازیری که بسیار خطرناک بود پایین رفتم که در بین راه کنترل خود را از دست دادم و همینطور پایین رفتیم. به وسیله‌ی دعا و متوسل شدن به خدا خود را گرفتم و آهسته آهسته ایستادم.

بعد که آرامش خود را حفظ کردم باز به راهم ادامه دادم و زود به پایین رسیدم به پایین که آمدم وارد دهکده شدم. تا در آنجا راستی این را بگویم که در این موقع ماشین تبلیغات گردان و چند EFA (ایفا) و توپ – ۱۰۶ و دوشیکا وارد و یک آمبولانس وارد دهکده شده بود، ما سوار ماشین‌ها می‌شدیم و به مقر باز گشتیم. 

در همین حال که ۱۰۶ و دوشیکا به طرف تپه ایی که دشمن در آن بود آتش می‌کرد یک دفعه برادر محمود طباخی از پشت ۱۰۶ بی خبر پرید بیرون که ناگهان آتش عریضی و موج آن او را از پای در آورد و مقداری از دست و پای او سوخت و خون به صورت وحشتناکی از صورت و گوش او بیرون زد من و جواد که در آمبولانس نشسته بودیم تا این صحنه را دیدیم فوراً پایین آمدیم و او را در آمبولانس گذاشتیم و روانه‌ی پشت جبهه گشت.

ادامه دارد...


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه