انگشتری که از انگشت شهید به دست پدر نشست/ روایت پدری که پسرش مسجد را آب و جارو میکرد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در کوچهای که حالا نامش «کبودوند» است، در یکی از محلههای قدیمی قزوین، خانهای ساده و بیآلایش قرار دارد. اینجا خانه پدری شهید بابک کبودوند است. پیرمردی همچنان استوار، پشت پنجره نشسته و به گذر زمان میاندیشد. ابوالقاسم کبودوند، پدر شهید، مردی است که روزگاری خود کارمند وزارت نیرو و سازمان آب منطقهای دشت قزوین بوده و حالا سالهاست که با خاطرات پسر اولش زندگی میکند. خاطراتی که نه فقط برای خودش، بلکه برای این مرز و بوم، گنجینهای ارزشمند است.
اصالتی از دیار کردستان
ابوالقاسم کبودوند اصالتاً اهل بیجار است. دیاری که در میان استان کردستان، به عنوان تنها شهر شیعهنشین شناخته میشود. وی متولد سال ۱۳۱۸ است و ۸۶ سال زندگی را پشت سر گذاشته است.
روزگاری که خودش میگوید: «بچه که بودیم، شرایط با الان خیلی فرق میکرد. ولی وضعیت بدی نداشتیم. راضیکننده بود. خانه داشتیم، پدرمان کارمند ثبت اسناد بیجار بود. به دبستان میرفتیم و مشکل خاصی نداشتیم.
خانوادهای ۹ نفره؛ ۵ پسر و ۴ دختر. در روزگاری که زندگی سادهتر از امروز بود، آنها با داشتههایشان زندگی را میگذراندند و راضی به رضای خدا بودند. پدرش کارمند ثبت اسناد بود و این شغل، اگرچه ثروت زیادی برایشان به همراه نداشت، اما زندگی را به شکلی محترمانه میگذراند.
ازدواجی که سرنوشت را رقم زد
سال ۱۳۴۷ بود. ابوالقاسم ۲۴ ساله بود که پایش به خانهای در تهران باز شد. یک دایی در تهران داشت که رفت و آمد فامیلی همیشه برقرار بود. باجناق داییاش که همسایه آنها بود، اصرار کرد که وقتش رسیده برای زندگیاش تصمیم بگیرد. به هر حال یکی را از فامیل خودشان معرفی کرد. پدرم تماس گرفت، داییام پیگیری کرد و رفتیم خواستگاری یک خانواده مذهبی و پدرشان بازاری بود. ازدواج کردیم. همسرم اصالتاً تهرانی است.
این ازدواج، پیوندی بود که حاصلش چهار فرزند شد؛ دو پسر و دو دختر. پسر اول، بابک؛ پسر دوم، حامد؛ دختر بزرگ که حالا پزشک متخصص در تهران است و دختر کوچک که دکترای شیمی صنعتی را در ایتالیا گرفته و همان جا مشغول به کار است.

پدر با غروری خاص از همه فرزندانش یاد میکند: «حامد پسرم مهندس است، سه - چهار تا مدرک تحصیلی دارد. شش سال عضو شورای شهر قزوین بود. چند سال مسئول ستاد بازسازی عتبات عالیات ایران در عراق بود و اکنون مسئول عتبات عالیات سوریه است. بچه سالم، مؤمن و معتقدی است. دختر بزرگم پزشک متخصص در تهران است و دختر کوچکم دکترای شیمی صنعتی در ایتالیا گرفته. از زندگیام راضیام. راضی به رضای خدا هستم. هم اولاد و همسر خوب به من داده و همه مذهبی و مقید هستند.
اما در میان این چهار فرزند، بابک جایگاه ویژهای داشت. نه فقط به خاطر اینکه اول بود، بلکه به خاطر ویژگیهایی که ایشان را از دیگران متمایز میکرد.
بابک؛ نامی از تختی تا احمد
چشمان پدر به نقطهای خیره میشود و لبخندی بر لب مینشاند. خاطره انتخاب نام پسرش را اینگونه روایت میکند:اسم شهید را من انتخاب کردم. خدا رحمت کند، به تختی قهرمان کشتی خیلی ایمان و اعتقاد داشتم. آن موقع اسم پسرش را بابک گذاشته بود. من هم گفتم اسم پسرم را بابک بگذارم.

اما قصه به همین جا ختم نشد. وقتی پای جبهه و تفنگ به میان آمد، خود شهید به پدر اصرار کرد: «بابا، من میخواهم اسم پدر بزرگم، اسم پدر شما را بگذارم رویم. اسم احمد را بگذار.» و اینگونه شد که بابک، در میان رزمندگان و دوستانش به «احمد» معروف شد. نامی که بر پیشانیاش نقش بست و بر زبان همرزمانش جاری شد.
کودکی که فرشته بود
بابک از همان کودکی، فرشتهای در خانه بود. پدر تعریف میکند: اخلاقش از هر نظر نمونه بود. هیچ وقت جلوی من راه نمیرفت. پدرم گاهی بهش پول تعارف میکرد، میگفت نمیخواهم. یک بار در خیابان دید بچهای تخممرغ از دستش افتاده و شکسته، گفت باید مواظب باشیم. خیلی بچه خوبی بود.
حاج آقای قدس، امام جماعت مسجد فاطمه زهرا(س) در خیابان عبید زاکان، همیشه از پسرم تعریف میکرد. عضو فعال انجمن اسلامی دانشآموزان بود و با آموزش و پرورش ارتباط تنگاتنگی داشت. از همان کودکی، علاقه شدیدی به مسائل مذهبی داشت. پدر معتقد است این علاقه را از خانواده مادری به ارث برده بود: «خانواده مادریاش مذهبی و بازاری بودند. تاکنون هم کارهای مذهبیشان را انجام میدهند. هیچ کدام منحرف نشدند. طرفدار شدید جمهوری اسلامی هستند. خانم من مفسر قرآن است، حامد خودش در همه جلسههای قرآن و سپاه شرکت دارد. خودم هم الحمدلله ناظر بر آنها هستم.

بابک در مسجد حضرت زهرا(س) همیشه پیشتاز بود. بعد از نماز جماعت، با دوستش رحیم برزگر، مسجد را مرتب میکردند و جارو میزدند. نماز که تمام میشد، تازه کار آنها شروع میشد. یک روز حاج آقا قدس برای عیادت یکی از اهالی محل آمده بود و به منزل آنها هم سرکشی کرد. انگشتانش پر از انگشتر بود. یکی از آنها را به بابک هدیه داد. روزی که پیکر مطهر بابک آمد، پدر آن انگشتر را از انگشت پسر بیرون آورد و به دست خود کرد. هنوز هم آن را به یادگار دارد و هر وقت به آن نگاه میکند، یاد روزهایی میافتد که پسرش با همان دستهای کوچک، اما پر از ایمان، مسجد را آب و جارو میکرد.
رابطهای سرشار از احترام
رابطه بابک با پدر و مادرش، رابطهای سرشار از احترام و عشق بود. پدر با افتخار میگوید: «خیلی خوب بود، پایش را جلوی من دراز نمیکرد. سر غذا، تا ما غذا نمیخوردیم، پسرم نمیخورد. نهایت احترام را به همه. به من و مادرش میگذاشت. پسرم بین بچههایم نمونه بود.
این احترام فقط به پدر و مادر خلاصه نمیشد. با خواهران و برادرانش نیز مهربان بود. پدر خاطرهای از بابک روایت میکند: «پسرم مهربان و مواظب همه خواهران و برادرانش بود. خواهر بزرگش که آن موقع تازه ۷-۸ سالش بود، به مادرش اصرار میکرد که روسری سرش کند. از همان کودکی به حجاب اهمیت میداد.

تحصیل و آرزوها
بابک دیپلم ریاضی گرفت و در کنکور سراسری شرکت کرد. رتبه قبولی در رشته فیزیک دانشگاه تهران را کسب کرد. اما قبل از اینکه برای ثبتنام به دانشگاه برود، در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۷ در جبهههای شلمچه به شهادت رسید. آرزوی رفتن به دانشگاه را داشت، اما آرزوی بزرگتر، شهادت در راه خدا بود.
پدر در مورد آرزوهای بابک میگوید: «والا نمیدانم. خودش هم عنوان نمیکرد. اما رهبر عزیزمان امام خمینی(ره) را بینهایت دوست داشت و حضورش در مجالس مذهبی و انقلابی فعال بود.
انگشتر از دست پسرش را به دست خود کرد
پدر در پایان با چشمانی خیس، اما قلبی سرشار از افتخار میگوید: «خدا همه شهدا را بیامرزد. همهشان یکی از یکی بهتر. نمیگویم فقط بچه من خوب بود. همه خوب بودند. آنهایی که در این راه رفتند، ما مدیون همه آنها هستیم. من فرمانده بودم، میدیدم، شهدا چطور سر سفره غذا به رزمندههای دیگر اولویت میدادند و خودشان کمتر میخوردند. اینها همه نمونه بودند.
ابوالقاسم کبودوند، پدر شهید بابک کبودوند، اکنون ۸۶ سال دارد. سالها از آن روزها گذشته، اما خاطرات بابک هنوز برایش تازه است. انگار همین دیروز بود که بابک با آن چهره معصوم و پر از ایمان، از پدر اجازه میگرفت تا به جبهه برود. انگار همین دیروز بود که آن انگشتر را از دست پسرش بیرون آورد و به دست خود کرد.