آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۵۲۱
۱۲:۴۴

۱۴۰۴/۱۲/۰۲

خاطره/ همیشه پیش قدم در مراسم اهل بیت بود

پدر شهید «ناصر مهری فیروزجایی» می‌گوید: همیشه پیش قدم در مراسم اهل بیت بود تا حدی که هر کاری از دستش بر می‌آمد انجام می‌داد. ارادت خاصی نسبت به حضرت امام، شهیدان رجایی و با هنر داشت و با علاقه زیادی در مسیر آنان قدم برمی داشت و همیشه به سخنان آنان گوش فرا می‌داد.


به گزارش نوید شاهد مازندران، شهید گرانقدر «ناصر مهری فیروزجایی» در دوم تیر ماه ۱۳۴۸، در شهرستان بابل به دنیا آمد؛ و سرانجام در تاریخ دوم اسفند ماه ۱۳۶۴، در منطقه فاو بر اثر اصابت تیر به سر به شهادت رسید. پیکر پاک این شهید بزرگوار در گلزار شهدای سید نظام الدین به خاک سپرده شد.

خاطره/ همیشه پیش قدم در مراسم  اهل بیت بود

خاطره ای ازشهید گرانقدر «ناصر مهری فیروزجایی»:

پدر شهید «ناصر مهری فیروزجایی» می‌گوید: نسبت به والدین بسیار با تواضع و فروتنی برخورد می‌کرد، ادب و احترامات زیادی را نثار آنان می‌نمود. ارتباطی بسیار صمیمی با والدین داشت؛ خصوصا با مادر همچون رفیق و دوست خود برخورد می‌کرد. همیشه در همه حال یار ویاور والدین خود بود و به آن‌ها کمک‌های شایانی می‌کرد. خصوصا در امورات کشاورزی بسیار یاری شان می‌کرد.

«او فردی شوخ طبع، خندان و درس خوان، مودب و دوست داشتنی و بسیار مقید و متین در زمینه قرآن خواندن و مداحی، با صدای شیوا و دلنشین خود بود. با اینکه نوجوان بود، اما از فهم و درک بالایی برخورداربود و در همان سن کم تمام اعمال دینی، از جمله نماز و روزه را انجام می‌داد. آن زمان نماز جمعه یا جماعت زیاد بر پا نمی‌شد. اما در آن حدی که برگزار می‌شدحضور مستمری داشت. همیشه پیش قدم در مراسم اهل بیت بود تا حدی که هر کاری از دستش بر می‌آمد انجام می‌داد. ارادت خاصی نسبت به حضرت امام، شهیدان رجایی و با هنر داشت و با علاقه زیادی در مسیر آنان قدم برمی داشت و همیشه به سخنان آنان گوش فرا می‌داد. با دوستانش در مورد انقلاب و اسلام، شروع به تبلیغ و روشنگری می‌کرد و ذهن آن‌ها را نسبت به این موضوع باز می‌نمود. رسیدن به مقام شهادت را در جه والا بیان می‌کرد و آرزوی دست یابی این مقام را در سر داشت و با شهادت دوستان خود بسیار غمگین می‌شد و برای دلداری خانواده‌های شان به منزل آنان می‌رفت.»

برادرش در خصوص رفتن او به جبهه می‌گوید: «برادر بزرگش محمد علی در جبهه بود. او هم رفت. در منطقه کردستان بود. هر چه به او گفتم صبر کن تا محمد بیاید، بعد شما بروید می‌گفت: «نه! باید بروم» و رفت و مدتی در کردستان بود و برگشت. وقتی مرخصی آمد به او گفتم، الان موقع امتحان است. برو به مدرسه و امتحانت را بده، بعد راهی جبهه شد. اما قبول نکرد. چند روز نزد ما ماند و دوباره راهی جبهه شد.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه