از جرقه اعتماد تا ترکشهای ناتمام؛ روایت جانبازی که از روستا تا فاو، عشق را تعریف کرد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، اواخر سال ۱۳۶۲ بود. بوی باروت تازه به روستاها نرسیده بود، اما خبر جنگ از رادیوها شنیده میشد. در روزگاری که تلویزیون هنوز به خانهها راه نیافته بود و مردم از طریق رادیو و سخنرانیهای مبلغان، از جنگ باخبر میشدند، جوانی از دیار قزوین بدون آنکه دوره سربازی را گذرانده باشد، از بسیج راهی جبهه شد. آموزش دید و پای پیاده راهی کردستان و جنوب شد. حالا پس از سالها، خاطرات آن روزها را برای ما روایت میکند؛ از عملیات والفجر ۸ و کربلای ۴ تا مجروحیتی که بخشی از بدنش را فلج کرد و ماجرای ازدواجی که عشق و ایثار را در کنار هم معنا کرد.
آقای سبحانی امروز با بدنی که هنوز ترکشهایش را به یادگار دارد و روحیهای سرشار از امید، مهمان ما در نوید شاهد قزوین شده است. با ما همراه باشید تا این گفتگوی صمیمانه و بیپیرایه را از زبان خودش بخوانید.
از روستا تا جبهه؛ بیخبری خانوادهها و شوق پرواز
نوید شاهد استان قزوین: به عنوان سرباز به جبهه رفته بودید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: هنوز سربازی نرفته بودم. داوطلبانه جبهه رفتم. سپس جذب سپاه شدم. آن زمان وضع جذب نیرو به این شکل بود که از بسیج برای آموزش به پادگان اعزام میشدیم. هنوز جنگ تمام نشده بود و نیرو نیاز داشتند. من هم پادگان رفتم ولی اسم ننوشتم! اما جرقهاش به سرم افتاد و چهل نفر از دهستان کلنجین بلند شدند و رفتند. آن موقع جبهه برای پدر و مادرها جا نیفتاده بود. خیلیها نمیفهمیدند جنگ یعنی چه.
نوید شاهد استان قزوین: روز اعزام مراسمی گرفتند؟ کسی بدرقهتان کرد؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بدرقهای نبود زیرا، من فرار کرده و رفته بودم! بقیه بچهها هم شاید همینطور. آن موقع جبهه برای پدر و مادرها جا نیفتاده بود. جنگ تازه شروع شده بود و هنوز بوی آن به روستاها نرسیده بود. مردم درک درستی از شرایط نداشتند. خیلی از خانوادهها دوست نداشتند بچههایشان بروند.
نوید شاهد استان قزوین: همان شب متوجه شدید جنگ شده یا از قبل میدانستید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: میدانستیم جنگ شده بود. منتها هنوز بوی جنگ به روستاها نرسیده بود. از شهرهای بزرگتر خبر میآمد که جنگ شده، اما این که جنگ یعنی چه، چه قدر سختی دارد، چه قدر شهید میدهیم، اینها را کسی نمیدانست.
نوید شاهد استان قزوین: از کجا میدانستید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: از استان میآمدند توضیح میدادند. تلویزیون نبود، رادیو بود. همه میدانستند جنگ است ولی کسی نبود تشویق کند. مبلغان اعزامی از قزوین میآمدند روستاها و در مسجدها سخنرانی میکردند.
نخستین گامها؛ آموزش، اعزام و کردستان
نوید شاهد استان قزوین: اولین اعزامتان کجا بود؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بعد از آموزش، ما را کردستان فرستادند. یکی دو ماه در سپاه قزوین مستقر بودیم. بعد به عنوان بسیجی جنوب رفتیم، در عملیات بدر و مدتی در اهواز، منطقه فولاد ماندیم. آن موقع هنوز عملیات بزرگ شروع نشده بود و ما بیشتر در حال آموزش و آمادهسازی بودیم.
نوید شاهد استان قزوین: چه سالی؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: اواخر سال ۶۲ بود. دقیقاً یادم هست که هوا سرد بود و ما را اول کردستان فرستادند. کردستان آن روزها وضعیت خاصی داشت. گروههای ضدانقلاب فعال بودند و امنیت برقرار نبود.
نوید شاهد استان قزوین: در چه عملیاتی شرکت کردید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: اولین عملیات به عنوان بسیجی رفتم، عملیات محرم بود. بعد از آن عملیات کلاته. چند ماه میرفتیم و برمیگشتیم. در اهواز بودیم و آموزش میدیدیم. بعد از عملیات قزوین برمیگشتیم. بعد از مدتی، به عنوان بسیجی ویژه در فرودگاه قزوین مستقر شدیم. آن موقع فرودگاه قزوین هم حالت نظامی داشت و ما نگهبانی میدادیم.
بعد از آن، رسماً عضو سپاه شدم و در واحد عملیات سپاه مشغول به کار شدم. یک روز گفتند هر کس میخواهد جبهه برود، آماده شود. من گفتم آماده هستم. تهران رفتیم، به گروه ۲۱ حمزه پیوستیم. از آنجا کردستان منطقه سردشت فرستادند. بین سردشت و سلیمانیه عراق، تپههایی بود که ما روی همان تپهها مستقر شدیم.
نوید شاهد استان قزوین: آن منطقه چطور بود؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: منطقه سخت و کوهستانی بود. سه ماه آنجا بودیم. آقای گنجخانلو مسئول گروه بود. بعد ایشان تدارکات سپاه رفتند و یکی دیگر جایگزین شد. سه ماه ماندیم و قزوین برگشتیم. چند ماه بعد دوباره جنوب اعزام شدیم.
جنوب و عملیات بدر؛ جراحت کوچک، تجربه بزرگ
نوید شاهد استان قزوین: از عملیات بدر بگویید.
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: عملیات بدر از عملیاتهای بزرگ و مهم بود. ما به عنوان نیروی بسیجی اعزام شدیم. منطقه عملیاتی خیلی وسیع بود و عراقیها استحکامات زیادی داشتند. در این عملیات من کمی مجروح شدم. ترکش به پام خورد. خیلی مهم نبود، اما خونریزی داشت. میتوانستم عقب برگردم، اما نکشیدم. همان جا ماندم تا عملیات تمام شد. بعد از پایان عملیات قزوین برگشتم.
نوید شاهد استان قزوین: چرا برنگشتید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: آن موقع روحیه این بود. اگر یک نفر زخمی میشد و میتوانست بماند، میماند. نیرو کم بود و هر کس میتوانست کاری انجام دهد، میماند. من هم دیدم که میتوانم بمانم. ترکش پا خیلی اذیت نمیکرد. بعد از عملیات، پانسمان کردم و کارم را کردم.
۹ ماه پیوسته در جبهه؛ روایت صفا و صمیمیت
نوید شاهد استان قزوین: حاج آقا، گفتید یک بار، ۹ ماه پیوسته در جبهه ماندید. از آن دوران بگویید.
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بله، یک بار نه ماه پیوسته در جبهه ماندم. آن موقع مجرد بودم و مادرم رفته بود تهران پیش داداشهایم. خیالم راحت بود که کسی نگران من نیست. از پاییز تا بهار عملیات را ماندیم. والفجر ۸، کربلای ۴ و کربلای ۸ همه در این فاصله بودند.
نوید شاهد استان قزوین: از حال و هوای آن روزها بگویید.
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: چه بگویم؟ همهاش خاطره بود. روزهایی که دل به دریا زدیم و از همه چیز گذشتیم. شبهای عملیات، بوی خدا میآمد. آنجا فهمیدم عشق یعنی چه. عشق به وطن، به دین، به امام. حالا که میگذرد، خوشحالم که توانستم قدمی برای این کشور بردارم.
آن موقع انصافاً همه صفا بودند. من اگر یک ماه هم در جایی میماندم و صفا و رفاقت نبود، طاقت نمیآوردم. ولی در عین حال، همین صفا، صمیمیت و دوستی بود که ما را نگه میداشت.
نوید شاهد استان قزوین: بیشتر توضیح میدهید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: ببینید، ما با هم زندگی میکردیم، با هم غذا میخوردیم، با هم میخوابیدیم، با هم میجنگیدیم. هیچ کس به دیگری احساس غریبی نمیکرد. بعضی از بچهها که زن و بچه داشتند، چهل - پنجاه روز جبهه میآمدند و دوباره برمیگشتند. اما خیلیها اصلاً حوصله نداشتند مرخصی بروند. این قدر به آنها خوش میگذشت! این خوشگذشتن هم به خاطر تفریح نبود، به خاطر همین صفا و معنویت بود.
والفجر ۸؛ عملیاتی که دشمن باور نمیکرد
نوید شاهد استان قزوین: از عملیات والفجر هشت بگویید.
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: عملیات والفجر هشت از آن عملیاتهایی بود که دشمن باور نمیکرد بتوانیم انجامش دهیم. منطقه عملیاتی در انتهای ایران بود، در قسمت خلیج فارس، جایی که شط العرب جاری است. آنجا هر روز سه بار آب میآید (مد میشود) و سه بار آب میرود (جذر میشود). یعنی هیچ رزمندهای نمیتوانست باور کند که میشود آنجا عملیات کرد.
نوید شاهد استان قزوین: پس چطور عملیات کردید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: با وجود همه این مشکلات، عراقیها آن منطقه را خیلی مستحکم کرده بودند. اما محسن رضایی (فرمانده وقت سپاه) خودش آمده بود و وجب به وجب منطقه را شناسایی کرده بود. حتی یادم هست که آقای عبدالرّب(که در دفتر ایشان در ستاد بودم) هم کمک کردند. هدف این بود که تلفات ما کم شود.
ما طوری نیروها را جابهجا میکردیم که عراقیها نفهمند. بچهها را میبردند داخل کامیون و منطقه میآوردند. اطلاعات عراق اصلاً پیدا نکرده بود که قرار است اینجا عملیات شود. خود عراقیها هم باور نمیکردند.
نوید شاهد استان قزوین: سرانجام عملیات چه شد؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: عملیات با موفقیت انجام شد. با این که عراقیها فکر میکردند غیرممکن است، ما توانستیم پیروز شویم. این را مدیون شناسایی دقیق و تلاش بیوقفه بچهها بودیم. حاج علی(یکی از فرماندهان) و آقای کشوری و شهید اللهیاری هم بودند. خدا رحمتشان کند، همه زحمت کشیدند.
دوستیهای آسمانی؛ روایت رفاقتهای ماندگار
نوید شاهد استان قزوین: از دوستیهای آن موقع برایمان بگویید.
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: یکی از بهترین خاطرات من، رفاقت با شهید اللهیاری است. خدا رحمتش کند، بدن قوی داشت، خیلی قوی بود. ما را میبرد توی لشکر و میگفت: «بایستی بیایید کُشتی!»
نوید شاهد استان قزوین: کُشتی میگرفتید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بله، بچهها میآمدند کُشتی میگرفتند. من، چون قد بلند و چابک بودم، معمولاً میبردم. شهید اللهیاری میآمد با من کُشتی میگرفت. من به او گیر نمیدادم، ایشان تلاش میکرد من را زمین بزند. گاهی خسته میشد، بعد نفر بعدی میآمد. کار به جایی رسید که یک روز گفت: «آقا جان، من میخواهم این دفعه شما را ببرم با لشکرهای دیگر کُشتی بگیرید!» گفتم: «بابا این کارها نکن، تو لشکر خودمان کسی نیست؟» منظورش این بود که در پشت جبهه بودیم و میخواست ما را ورزیده کند.
نوید شاهد استان قزوین: پس فرماندهها هم با شما رفیق بودند؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بله، اصلاً فرماندهها مثل برادر بودند. شهید اللهیاری فرمانده گردان بود، اما با ما مینشست و بلند میشد. ما را ورزش میداد، راهپیمایی میبرد، بعد از ناهار میگفت بیایید کُشتی. این صمیمیتها بود که ما را مثل برادر کرده بود.
نوید شاهد استان قزوین: از بچههای دیگر بگویید.
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: همه با هم رفیق بودیم. آقای باقری را یادم میآید. زن و بچه داشت، بنده خدا مجبور بود چهل - پنجاه روز یک بار مرخصی برود. اما خیلیها اصلاً حوصله نداشتند مرخصی بروند. این قدر بهشان خوش میگذشت. شبها تا صبح مینشستیم، حرف میزدیم، دعا میخواندیم و بعد میخوابیدیم.
شهادت همرزمان؛ آخرین نفسها در خط مقدم
نوید شاهد استان قزوین: از شهادت همرزمانتان خاطره دارید؟ کسی جلوی چشم شما شهید شد؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: ما، چون خط مقدم بودیم، خیلیها را دیدیم که شهید شدند. شاید ارتباط مستقیم نداشتیم که ببینیم دقیقاً کی شهید شد، اما خاطرات زیاد است.
یکی از خاطرات تلخ من، مجروحیت حاج عبدالله عراقی است. همان شب عملیات، وی را دیدیم که مجروح شد. ما پشت جبهه بودیم که ببینیم چه خبر است. معاونش، حاج حمزه، بچهها را هدایت میکرد. من با قایق رفته بودم آبکور، آب برای بچهها میبردم. عملیات که تمام شد و روز شد، دیدم حاج عبدالله همان طور با آن وضع افتاده، کمین زده بودند و به او تیر خورده بود. اول نمیشناختیمش، بعد فهمیدیم فرمانده است. فوراً با دکتر اعزامش کردیم.
نوید شاهد استان قزوین: شهید اللهیاری چطور؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: شهید اللهیاری را هم در همان عملیات از دست دادیم. فرمانده گردان بود، بدون اینکه سنگر بگیرد، جلو رفته بود. خودش را نجات نداد. زده بودندش، بیهوش شده بود. عقب آوردیمش، ولی در عملیات بعدی شهید شد. خیلیها جلوی چشم ما آخرین نفسهایشان را کشیدند. ولی چارهای نبود، باید جلو میرفتیم. تا خودم مجروح نشده بودم، جلو میرفتم.
کربلای ۸؛ مجروحیتی که زندگی را دگرگون کرد
نوید شاهد استان قزوین: از مجروحیت خودتان بگویید. چه طور شد؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: عملیات کربلای ۸ بود. بعد از والفجر ۸، دوباره اعزام شدیم. منطقهایبه نام «جمعه» بود. عملیات طوری بود که اول مقررفتیم عراقیها را گرفتیم. آنها یک مقر زیرزمینی مثل یک شهرک کوچک درست کرده بودند، ما آن را گرفتیم و مستقر شدیم. اما عراقیها فهمیدند و آمدند جلوی در ورودی را بمباران کردند.
نوید شاهد استان قزوین: بعد چه شد؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: فرمانده گردان مجروح شد. ما ماندیم و باید عملیات را ادامه میدادیم. شب بود، آهسته و بیصدا حرکت میکردیم. هیچ صدایی نبود. زیر پاهایمان پر بود از جنازههای عراقی که از شبهای قبل مانده بودند. رفتیم داخل کانال، نزدیک مقر بعدی عراقیها. نزدیک صبح بود که خواستیم بخوابیم.
نوید شاهد استان قزوین: خوابیدید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: نزدیک طلوع آفتاب، دیدم عراقیها وول میخورند و بلند میشوند تیراندازی میکنند. من داشتم نشانه میگرفتم که یک تیر خورد به کلاه خودم. بعدها بچهها تعریف کردند که کلاه خودت افتاد، استخوان سرت پیدا بود، ده سانتی از سرت رفته بود.
نوید شاهد استان قزوین: بیهوش شدید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بله، بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم. مرا با آمبولانس آوردند پشت جبهه. داخل آمبولانس که بودم، از گوشم خون میآمد. گذاشتند توی هواپیما. هوا خیلی سرد بود، یک لحظه به هوش آمدم. دیدم روی برانکار هستم و طبقاتی است. یک مرتبه پایین افتادم. خدمه هواپیما آمد، بلندم کرد و بالا گذاشت. باز از هوش رفتم.
نوید شاهد استان قزوین: کجا بردندتان؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: شیراز، بیمارستان نمازی بردند. آنجا سَرم را عمل کردند. بعد از عمل، بخش بردنم و روی تخت گذاشتند. تازه بیدار شدم و به هوش آمدم. دیدم یک طرفم (نیمکره چپ سرم) خورده و سمت راست بدنم کاملاً فلج شده. نمیتوانستم حرف بزنم. هر نیم ساعت یک بار میآمدند آدرس میپرسیدند، تلفن میپرسیدند. من نمیتوانستم جواب بدهم. یک هفته همان طور بودم.
از بیمارستان شیراز تا خانه برادر؛ روزهای نقاهت
نوید شاهد استان قزوین: بعد از یک هفته چه شد؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بعد از هشت روز، برادرانم آمدند و گفتند ما با اجازه پزشکان تهران میبریمش. مرا بردند تهران خانه برادر بزرگم حاج یوسف. آنجا مادرم و خواهرم بودند. خواهرم از مادر تنی بود، ولی برادرم از پدری ناتنی بود. یعنی ما از طرف مادر با خواهرم تنی بودیم، با برادرم از طرف پدر ناتنی بودیم. ولی خیلی به من رسیدند.
نوید شاهد استان قزوین: وضعیت جسمیتان چطور بود؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: خیلی بد بودم. وقتی مرا از هواپیما پیاده کردند و خانه آوردند، برادرم مرا بغل کرد و آورد روی تخت انداخت. وزنم از هشتاد کیلو رسیده بود به سی و پنج کیلو! فقط یک طرف از بدنم کار میکرد و نمیتوانستم حرف بزنم. یک طرف بدنم کلاً فلج بود.
نوید شاهد استان قزوین: چه حسی داشتید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: حس عجیبی داشتم. انگار سبک شده بودم، انگار که دارم میروم. مرگ را نزدیک میدیدم. خون زیادی رفته بود، گناه کم شده بود. یک راحتی عجیبی داشتم. هر لحظه که میخوابیدم، احساس میکردم دارم میروم. ولی الحمدلله کمکم، با ورزش و تلاش بهتر شدم. کمکم حرف زدن یاد گرفتم اما تاکنون لکنت زبان دارم.