همیشه منتظرش هستم

به گزارش نوید شاهد همدان، نرگس صیادی همسر شهید غریب اسارت عبدالرضا زیارتی از خوزستان در حاشیه کنگره ملی شهدای غریب اسارت، در گفتوگویی با اتاق خبر کنگره از خاطرات همسر شهیدش می گوید.
در سال ۱۳۵۶ با شهید زیارتی که پسرعمویم بود ازدواج و دو سال و هشت ماه با ایشان زندگی کردم که ثمره این ازدواج پسری به نام جواد است که در موقع شهادت پدر یک سال و دو ماه بود.
همسرم استوار نیروی دریایی بود و روی ناو خدمت میکرد، قبل از جنگ در خوزستان زندگی میکردیم و با آغاز جنگ عبدالرضا ما را به ماهشهر پیش خانوداه اش برد و خودش به آبادان بازگشت و روزهای بی خبری، ترس و انتظار برای ما آغاز شد.
چند هفته از رفتن عبدالرضا گذشته بود که در یکی از روزها به خانه بازگشت، پسرم بیقرارش بود و روی پایش نشسته بود، چند روزی بود که غذا نخورده و خستگی و گرسنگی از سر و رویش پیدا بود، مادر همسرم برایش غذا آورد و خواست تا کودکم را از روی پای عبدالرضا بردارد ولی او ممانعت کرد و گفت دلتنگش هستم، شاید دیگر او را نبینم با این حرف عبدالرضا دنیا بر سرم آوار شد، انتظار این حرف را نداشتم.
او که متوجه تغییر حال ما شد آهسته آهسته شرایط را توضیح داد، گرسنه اش بود بعد از دو روز آن هم به مدت ۲ ساعت آمده بود تا هم غذایی بخورد و هم رفع دلتنگی کند و مهمتر از همه خداحافظی برای همیشه!
دلش نمیخواست جواد را زمین بگذارد و با یک دست غذا میخورد، زیرچشمی به همه ما نگاه کرد، من، مادر همسرم، خواهرهایش همه چشممان به دهانش بود. سرش پایین بود که گفت: گمان نکنم بازگشتی در کار باشد، عراق از زمین و هوا هرچه در چنته دارد بر روی سرمان میریزد، اگر در میدان نبرد هم نباشم استراحتگاهها را میزند، چند روز پیش استراحتگاه را زد و تعداد زیادی از نیروها به شهادت رسیدند.
سوزش اشک را در چشمانم احساس میکردم راه نفسم تنگ شده بود، حسی میگفت دیگر او را نمیبینم، به دلم نهیب میزدم اشتباه میکند عبدالرضا برمی گردد، او قرار است برای پسرمان پدری کند، ما روزهای زیادی در پیش داریم، ما هنوز زندگی نکردهایم، هنوز به آرزوهایی که داشتیم نرسیدیم، قبل از جنگ برنامههای زیادی چیده بودیم و غیرممکن بود همه آنها یک دفعه بهم ریخته شود.
غذای عبدالرضا تمام شد، جواد را تنگ در آغوش گرفت و بوئید، خودش میدانست آخرین دیدارش است به یکباره صحنه کربلا و خداحافظی امام حسین (ع) با نوزادش حضرت علی اصغر در ذهنم تداعی شد، عجب صبری خدا دارد.
بعد از جواد نوبت مادر و خواهرهایش شد، همه را بوسید دلش نمیخواست از آغوش آنها بیرون بیاید. خداحافظی به پایان رسید همه تا دم در به بدرقه اش رفتیم، چشم هایمان کاسههای آبی شده بود که پشت سرش ریخته میشد، عبدالرضا با هر قدم برمی گشت و دوباره نگاه میکرد، در دلش چه میگذشت خدا میداند، فقط میدانم جدال بین عقل و احساس بود نیرویی ماورایی عبدالرضا را به سمت راه بی بازگشت هدایت میکرد و احساسش دستها و چشمهای کوچک جوادش را در جلوی چشمانش گرفته بود، عاقبت عبدالرضا به احساسش نهیب زد و از کوچه خارج شد آن لحظه اخرین دیدار ما بود.
روزهای بی خبری آغاز شد، هیچ خبری از او نداشتیم پس از جستجوی فراوان مشخص شد به همراه ۱۱ نفر از همرزمانش مفقود شدهاند، بارها به صلیب سرخ رفتیم تا شاید رد و نشانی پیدا کنیم ولی هرچه بیشتر میگشتیم کمتر به نتیجه میرسیدیم.
بی خبری بلای جانمان شده بود تااینکه در یکی از روزها «خدر صیدالی» از همرزمان عبدالرضا نامهای با آرم کمیته بین المللی صلیب سرخ برایمان ارسال کرد. او در این نامه نوشته بود به همراه عبدالرضا در آبادان محاصره شدیم و تا اردوگاه در کنار هم بودیم ولی بعد از آن اطلاعی از سرنوشت عبدالرضا ندارم، نامه خدر آب سردی به آتش درون ما شد و دیگر منتظر بودیم تا عبدالرضا با سایر اسرا آزاد شود البته بماند که خدر نیز در سال ۱۳۶۶ در عراق به شهادت رسید، اسرا ازاد شدند و باز هم خبری از عبدالرضا به دست ما نرسید.
عبدالرضا در ۲۳ مهرماه ۱۳۵۹ به اسارت گرفته شد و دیگر خبری از او به دست نیامد، پس از او با سختی یک کودک یک ساله را بزرگ کردم و همچنان منتظر بازگشتش هستم تا شاید بار دیگر او را ببینم، کاش حداقل تعدادی از استخوان هایش را برایم میآوردند تا مزاری برای روزهای دلتنگیم باشد، اما دریغ که عبدالرضا همچون حضرت زهرا (س) گمنام و بی نشان سر به سینه تراب گذاشت و دلتنگی و چشم انتظاری سهم ابدی من.
گفتوگو از سمانه پورعبداله