دل سپردن به حضرت زینب(س) در سختیها
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید حمیدرضا عرب» نهم مرداد ۱۳۴۷ در شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش محمد و مادرش فاطمه نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. کاشیکار بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمنماه ۱۳۶۴ در اروندرود بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر او مدتها در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

لبخند در زمان مجروحیت
پایش مجروح شده بود. ما بیاطلاع بودیم. ترخیص که شد، یکی از دوستانش او را تا منزل آورد. جلوی در به دوستش گفت: «اول تو برو داخل خونه، بعد من میام.» در منزل را زدند. باز کردم. دوستش بود. بعد از احوالپرسی آمد داخل خانه. سراغ حمیدرضا را گرفت. قبل از آن که پاسخ بدهم، حمیدرضا عصازنان وارد شد.
دویدم به طرفش و گفتم: «چی شده مادر؟»
خندید و گفت: «چیزی نیست ترکش خوردم.»
خواستم تشک بیندازم که مانع شد و گفت: «کسی میاد میبینه من روی تشک خوابیدم آبروم میره.»
(به نقل از مادر شهید)
شور و انگیزه برای کمک به رزمندگان
برای رزمندگان شال و کلاه درست میکردیم و نان میپختیم. او هم کمک میکرد. از همان دوره راهنمایی متحول شده بود و روزشماری میکرد بزرگ بشود و به جبهه برود. زمان اولین اعزامش تا صبح خوابش نبرد. میگفتم: «مادرجان! امروز همهجای این مملکت جبهه است. همینجا هم میتونی برای جبهه کار کنی.»
میگفت: «اونجا خوبه، رو در روی دشمن کیف داره.»
(به نقل از مادر شهید)
گوش به فرمان بود
میخواست ترک تحصیل کند تا بتواند تمام وقت در جبهه حضور داشته باشد. وقتی فهمید امام فرموده: «مدرسهها سنگر است» گفت: «هم درس میخونم و هم جبهه میرم.»
(به نقل از مادر شهید)
دل سپردن به حضرت زینب در سختیها
مینشست و میگفت: «یک خانواده دو شهید داده، اون یکی سه تا و اون یکی چند تا. راستی اگه من شهید بشم چکار میکنی؟»
میگفتم: «خب معلومه، مثل بقیه مادرهای شهدا، من هم همون کار رو میکنم.»
گفت: «یک راه یادت میدم. دلت رو بذار پیش دل حضرت زینب، فوری آروم میشی، اصلاً خجالت میکشی که گریه کنی و توی سر و صورتت بزنی.»
(به نقل از مادر شهید)
پافشاری بر راه درست
آخرین بار ساکش را گرفتم و گفتم: «دیگه نمیذارم که بری. دو بار رفتی بسه.»
گفت: «وقتی دارم به راه خوبی میرم، تو نباید مانع بشی.» ساکش را زمین گذاشتم و او را در آغوش گرفتم. اشک ریختم و خداحافظی کردم.
(به نقل از مادر شهید)
آخرین لحظات شجاعت و جانفشانی برای آرمانها
بعد از شهادت حمیدرضا، یکی از همرزمهایش برایمان تعریف میکرد: «پانزده نفر بودیم. جلو رفتیم. تیر به پاش خورده بود. نتونستیم به پشت خط انتقالش بدیم. بعداً توسط نیروهای بعثی به شهادت رسید.»
(به نقل از پدر شهید)
انتهای متن/