آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۱۹۲۴
۱۰:۲۹

۱۴۰۴/۱۱/۲۶

دل سپردن به حضرت زینب(س) در سختی‌ها

مادر شهید «حمیدرضا عرب» نقل ‌کند: «گفت: وقتی شهید شدم، دلت رو بذار پیش دل حضرت زینب، فوری آروم می‌شی، اصلاً خجالت می‌کشی که گریه کنی و توی سر و صورتت بزنی.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید حمیدرضا عرب» نهم مرداد ۱۳۴۷ در شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش محمد و مادرش فاطمه نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. کاشیکار بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن‌ماه ۱۳۶۴ در اروندرود بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر او مدت‏ها در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

دل سپردن به حضرت زینب در سختی‌ها

لبخند در زمان مجروحیت

پایش مجروح شده بود. ما بی‌اطلاع بودیم. ‎ ترخیص که شد، یکی از دوستانش او را تا منزل آورد. جلوی در به دوستش گفت: «اول تو برو داخل خونه، بعد من میام.» در منزل را زدند. باز کردم. دوستش بود. بعد از احوال‎پرسی آمد داخل خانه. سراغ حمیدرضا را گرفت. قبل از آن‎ ‎‎که پاسخ بدهم، حمیدرضا عصازنان وارد شد.

دویدم به طرفش و گفتم: «چی شده مادر؟»

خندید و گفت: «چیزی نیست ترکش خوردم.»

خواستم تشک بیندازم که مانع شد و گفت: «کسی میاد می‌بینه من روی تشک خوابیدم آبروم میره.»

(به نقل از مادر شهید)

شور و انگیزه برای کمک به رزمندگان

برای رزمندگان شال و کلاه درست می‌کردیم و نان می‌پختیم. او هم کمک می‌کرد. از همان دوره راهنمایی متحول شده بود و روزشماری می‌کرد بزرگ بشود و به جبهه برود. زمان اولین اعزامش تا صبح خوابش نبرد. می‌گفتم: «مادرجان! امروز همه‌جای این مملکت جبهه است. همین‌جا هم می‌تونی برای جبهه کار کنی.»

می‌گفت: «اونجا خوبه، رو در روی دشمن کیف داره.»

(به نقل از مادر شهید)

گوش به فرمان بود

می‌خواست ترک تحصیل کند تا بتواند تمام‎ وقت در جبهه حضور داشته باشد. وقتی فهمید امام فرموده: «مدرسه‌ها سنگر است» گفت: «هم درس می‌‍خونم و هم جبهه می‌رم.»

(به نقل از مادر شهید)

دل سپردن به حضرت زینب در سختی‌ها

می‌نشست و می‌گفت: «یک خانواده دو شهید داده، اون یکی سه تا و اون یکی چند تا. راستی اگه من شهید بشم چکار می‌کنی؟»

می‌گفتم: «خب معلومه، مثل بقیه مادر‌های شهدا، من هم همون کار رو می‌کنم.»

گفت: «یک راه یادت می‌دم. دلت رو بذار پیش دل حضرت زینب، فوری آروم می‌شی، اصلاً خجالت می‌کشی که گریه کنی و توی سر و صورتت بزنی.»

(به نقل از مادر شهید)

پافشاری بر راه درست

آخرین بار ساکش را گرفتم و گفتم: «دیگه نمی‌ذارم که بری. دو بار رفتی بسه.»

گفت: «وقتی دارم به راه خوبی می‌رم، تو نباید مانع بشی.» ساکش را زمین گذاشتم و او را در آغوش گرفتم. اشک ریختم و خداحافظی کردم. 

(به نقل از مادر شهید)

آخرین لحظات شجاعت و جان‌فشانی برای آرمان‌ها

بعد از شهادت حمیدرضا، یکی از هم‌رزم‌‌هایش برایمان تعریف می‌کرد: «پانزده نفر بودیم. جلو رفتیم. تیر به پاش خورده بود. نتونستیم به پشت خط انتقالش بدیم. بعداً توسط نیرو‌های بعثی به شهادت رسید.»

(به نقل از پدر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه