کارگاه آهنگری پدر؛ زمزمههای انقلاب زیر ضربات چکش

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، خداوند گاه در کارگاههای تاریک، مردان را میآزماید. روزگاری بود که چکشهای آهنگری، ضربآهنگ انقلاب میزد و شعلههای جوشکاری، چراغ راه مبارزان بود. امروز، از دل آن آتش و آهن، روایتی زنده به گوش میرسد؛ روایت ایمانی که در کوره سختترین آزمایشها گداخته شد و به فولادی ناب بدل گشت. این، داستان کارگاه رمضان آهنگرو پسرش علیرضا؛ از پناهگاه شبهای تهران تا خاکریزهای خونین جنوب است .
پناهگاه: خانهای که سنگر بود
در یکی از محلههای قدیمی تهران به نام پیروزی، خانهای دو طبقه قرار داشت که هوای آن همیشه آمیخته به دو رایحه متضاد بود: بوی تند و برنده آهن گداخته و دود جوشکاری از کارگاه پایین خانه، و عطر آرامشبخش برنج دمکشیده و زعفران از آشپزخانه مادر. این خانه، پر از هیاهوی زندگی بود. سیزده نفر زیر یک سقف زندگی میکردند. در این میان، نوید، کوچکترین عضو خانواده بود. اما بار مسئولیتی که بر دوش این خانواده میچرخید، از وزن یک امت کمتر نبود.
صاحب خانه، رمضان نام داشت. مردی قویهیکل با بازوهایی از تبار فولاد. کارگاه آهنگری وی، تنها محل ساختن در و پنجره و نرده نبود. آنجا، در پناه سروصدای چکش و ماسک جوشکار، شبکههای مخفی مبارزه شکل میگرفت. اعلامیههای شبانه علیه رژیم شاه در پستوهای آن قایم میشد و طرحهای کمک به خانوادههای زندانیان سیاسی، در آنجا ریخته میشد. انقلاب برای رمضان، یک شعار روی دیوار نبود؛ یک کردار، روزمره بود. کرداری که گاه تا پاسی از شب ادامه پیدا میکرد.
اما قلب این خانه، مادر بود. زنی که عشق او به انقلاب، در عمق دیگهای بزرگ آش و خورشتش خودنمایی میکرد. وقتی تظاهرات خونین میشد و جوانان مجروح به خانههای امن پناه میآوردند، آشپزخانه این خانه تبدیل به یک درمانگاه صحرایی میشد. ایشان نه تنها غذا میپخت، بلکه پانسمان میکرد و لباسهای خونی را در حوض سنگی حیاط میشست. آب حوض، گاه سرخ رنگ میشد. این تصویر، اولین خاطره بصری علیرضا از مفهوم جهاد بود.
شبهای طناب و رحمت
رمضانی که روزها آهن میکوفت، شبها فرشتهای مهربان بود. وی به رسمی دیرینه و اسلامی، کمکهای مالیاش را بیمنت و بیصدا میرساند. در طبقه دوم خانه، اتاقش پنجرهای به کوچه تنگ و تاریک پسخانه داشت. شبها، طنابی محکم از آن پنجره میآویخت. به سر طناب، کیسهای کوچک و پارچهای گره میخورد که درونش پول یا گاه طلای کمی قرار داشت. نیازمندان محل، این رسم را میشناختند. وقتی درمانده میشدند، زیر آن پنجره میآمدند، طناب را تکان میدادند و کیسه را برمیداشتند، بیآنکه بدانند دستهای قوی چه کسی این هدیه را فرستاده است. این، درس دوم علیرضا بود: انفاق پنهان، محکمتر از فولاد است.
اما این رحمت، در چشمان دستگاه امنیت رژیم، خیانت بود. یک روز، ساواک به خانه ریخت. رمضان را گرفتند و بردند. شش ماه، هیچ خبری از ایشان نبود. شش ماه انتظار و دلهره. تا اینکه یک روز در باز شد و رمضان، روی پایش ایستاده بود، اما وجودش خرد شده بود. بدن ورزیدهاش نقشبند جای سیگار و شلاق بود. زخمهایی که عفونت کرده بود و بوی تعفن میداد. مادر، بیآنکه گریه کند، وی را به حمام برد. آن شب، علیرضا شنید که پدر در خواب فریاد میزند. فردای آن روز، رمضان، همچنان همان رمضان ماند. با همان اراده. گویی شکنجه، تنها فولاد وجودش را نابودتر کرده بود.
کوچ به قزوین و نقشههای پدر
پس از پیروزی انقلاب، رمضان تصمیم بزرگی گرفت. خانواده را از شلوغی و سیاستزده تهران، به آرامش ظاهری شریفآباد قزوین برد. زمینی وسیع خریده بود. فلسفهاش عمیق و پدرانه بود: "دور از هیاهوی شهر باشید. سرتان به کار خودتان باشد. من برای هر یک از شما پسرم، نقشهای کشیدهام. یکی لولهکش شود، یکی آهنگر، یکی مغازهدار. کنار هم و دور هم. وی میخواست با حصار زمین و پیشه، فرزندانش را از طوفانهای آینده حفظ کند. اما تقدیر، نقشههای دیگری داشت. طوفانی بزرگتر در راه بود که میخواست کوچکترین و سرکشترین پسرش را از آغوش خانواده به قصد و به آغوش وسیعتر میهن بسپارد.
علیرضا در مدرسه شهید اندرزگو قزوین، دانشآموز درخشانی نبود، اما شخصیتی کاریزماتیک داشت. یک بار، از بیحجابی برخی معلمان به تنگ آمد. بدون برنامه از پیش تعیین شده، همکلاسیها را دور خود جمع کرد و گفت: باید اعتراض کنیم. آن روز، حیاط مدرسه طنینانداز فریادهای مسالمتآمیز دانشآموزان شد: یا روسری، یا توسری. این حرکت خودجوش، نتیجه داد. فردا، معلمان با حجاب کامل سر کلاس آمدند. روحیه اعتراض به ناحق، در خونش بود.
از کارگاه تا جبهه؛ گذر از آستانه
پس از ترک تحصیل، علیرضا به کارگاه آهنگری پدر پیوست. دستان نوجوانش، به زودی توانایی خم کردن ورقهای ضخیم فلز را پیدا کرد. در آن کارگاه، قلکی فلزی و دستساز داشت که شکل یک بمب بود. هر انعامی از مشتری میگرفت، در شکاف آن میانداخت. این قُلک، با یک جوش محکم به ستون اصلی مغازه متصل بود تا کسی نتواند آن را برباید. ماهها پسانداز کرد. تا روزی که پدر به دلیلی نتوانسته بود پولی به مادر بدهد و مادر در مخمصه مانده بود. علیرضا، بدون تامل، قلک را شکست. دو هزار و 200 تومان سکه و اسکناس، دستمزد ماهها زحمتش بود. همه را کف دست مادر گذاشت. این نخستین ایثار ثبتشده وی بود؛ ایثاری کوچک در مقیاس خانه، اما تمرینی بزرگ برای ایثاری عظیم در مقیاس میهن بود.
بادهای جنگ از جنوب وزیدن گرفته بود. آموزشهای نظامی در مدارس شروع شد. روزی تفنگ کلاشینکف به دستش دادند. وزن آن، صدای خشخش مکانیزم آن، بوی روغن اسلحه. گویی این اشیا با روح او سخن میگفتند. عطشی در درونش شعله کشید. اما سد محکم مخالفت پدر، جلویش را گرفته بود. تا آن شب تاریخی که صدای آرام و موقر امام خمینی(ره) از تلویزیون شنیده شد: جوانهای عزیز! به جبههها بروید. جبههها را خالی نگذارید. این جملات، برای علیرضا مانند یک امر قطعی بود. گویی امام مستقیما به وی خطاب کرده بود. لذا بیاجازه پدر، نام خود را در دفتر اعزام ثبت کرد. وقتی پدر مطلع شد، سکوت سنگینی فضای خانه را پر کرد. در چشمان رمضان، تلاطمی از غم و شعف بود. غم فراق آخرین یادگارش و شعف از اینکه پرچم مبارزه، به نسل بعد سپرده میشود. پیش از حرکت، کاغذی تا شده با آدرسی محرمانه، در جیب کاپشن پسر جاسازی کرد: "اگر گم شدی یا چیزی پیش آمد، به این آدرس برو. " این، تمام خداحافظی آن مرد آهنین بود.
سهراهی مرگ؛ مکتب خاکریز
سفر با اتوبوسهای بنز کهنه و پر از جوانان مشتاق آغاز شد. پادگان دوکوهه دزفول، سرآغاز بود. فضایی سرشار از صفا و خلوص. جوانانی از سراسر ایران، با لهجههای مختلف، اما با زبانی واحد: زبان عشق به خدا و میهن. آموزشها فشرده و کاربردی بود. خیلی زود، آنها را سوار ماشینها کردند و به سوی خط مقدم فرستادند. منطقهای که بعدها به "سهراهی مرگ" معروف شد. جایی که راه آشپزخانه صحرایی، راه تدارکات و راه خط مقدم به هم میرسیدند. منطقهای کاملاً عریان و در تیررس مستقیم دشمن. ممکن نبود پشهای آنجا پر بزند و کاتیوشای عراقی برایش نیاید.
اما در همین جهنم، بهشتهای کوچکی شکوفا میشد. ماه مبارک رمضان بود. گرمای خوزستان، آهن را ذوب میکرد. آب آشامیدنی، به شدت جیرهبندی شده بود. در سنگری محقر، علیرضا که مسئول چند رزمنده جوان بود، دو قمقمه آب که از روز قبل مخفی کرده بود، در هنگام افطار بیرون آورد. تشنگی، گلوی بچهها را میسوزاند. وی قمقمه را به رفیق سمت راستی داد. آن رزمنده، درب آن را باز کرد، به لبهایش نزدیک کرد، اما ناگهان درنگ کرد. به چهرههای تشنه دیگر نگاه کرد. درب قمقمه را بست و بدون نوشیدن، به نفر بعدی داد. این حرکت، مانند موجی مقدس، همه را دربرگرفت. قمقمه، دست به دست چرخید و پس از یک دور کامل، پر و دستنخورده به دست علیرضا بازگشت. اشک در چشمانش حلقه زد. حضرت عباسی، در آن سنگر، حضرت عباسهای زیادی داشتیم. این صحنه، جوهره تمام آن هشت سال را در خود داشت: ایثاری که از جان میگذرد.
خشم مقدس و زخمهای بیادا
علیرضا در طول حضورش، در هشت عملیات بزرگ و کوچک شرکت کرد. روحیه او، روحیهای تهاجمی و انتقامجویانه بود. اما انتقامش، انتقامی مقدس بود. هر بار که یکی از همرزمانش شهید میشد، آتشی در درونش شعله میکشید که فقط با پاتک زدن به دشمن فرومینشست. خود میگوید: اگر یک شهید میدیدم، غیرممکن بود بیست عراقی را زمین نزنم. این حساب کتاب انتقام بود. حساب کتاب دل.
این روحیه نبرد، سرانجام بهای خود را گرفت. در یکی از درگیریهای شدید، خمپارهای در نزدیکیاش منفجر شد. 10 ترکش تیز و داغ، مهمان تن و سرش شدند. فریاد "سانحه! سانحه! " بلند شد. وقتی به هوش آمد، در بیمارستان صحرایی بود. درد، تمام وجودش را فراگرفته بود. اما درد بزرگتر، بعدها خود را نشان داد. ترکشهای به جا مانده در سرش، به حافظهاش حمله کردند. خیلی از خاطرات ریز و درشت، نام عملیاتها، تاریخها، اسامی مناطق، در مه غلیظی فرو رفتند. امروز با شرمندگی میگوید: شاید در روایت، پس و پیش بگویم. حافظهام مثل سوراخ سوراخ شده است.، اما آنچه هرگز فراموش نکرده، حس آن روزهاست: حس برادری، حس بودن در محضر خدا، حس مفید بودن. حاضرم تمام عمر باقیماندهام را با خدا معامله کنم، فقط برای یک روز. یک روز آن حال و هوا، آن ایمان خالص، آن صفا را به من برگردان. نه جنگ را، آن وجهه انسانی و الهی را.
شهدا، سایههای همیشه حاضر
در این روایت، دو نام همیشه مقدس است: پسرعموهایش. محمدجعفر انصاری، فرمانده بخش اطلاعات در لشکر روحالله. مردی شجاع و زیرک. یک روز، در حال بررسی منطقه، کاتیوشای دشمن آتش گشود. ترکشی بزرگ، صورتش را نشانه رفت. چانهاش را تقریباً به کلی جدا کرد. وی را به سختی به عقب آوردند و پس از ماهها تحمل درد، به شهادت رسید.
دومی، حمیدرضا انصاری، از همان لشکر. سالها پس از جنگ، وقتی ندای مدافعان حرم بلند شد، وی نیز به سوریه رفت. در یکی از درگیریها با تروریستهای داعش اسیر شد. جنایتکاران، آن چنان با پیکر مطهرش رفتار کردند که هنگام تبادل اجساد، تنها با آزمایش دیانای توانستند هویتش را شناسایی کنند. علیرضا با چشمانی پر از اشک و خشم میگوید: خدا لعنتشان کند. واقعاً در بهت میمانی که اینها چه موجوداتی هستند. این دو شهید، حلقه اتصال نسل جنگ به نسل مقاومت امروزند.
میراثی برای فردا
امروز، علیرضا وابستهباغبانی، با درجه جانبازی، به زندگی عادی بازگشته است. اما آیا واقعاً بازگشته است؟ بخشی از وجودش، برای همیشه در آن خاکریزها، کنار آن قمقمه آب، ماندگار شده است. روایتش، تنها یک خاطره شخصی نیست. این روایت، شناسنامه یک نسل است. نسلی که در سادهترین مکانها (یک کارگاه آهنگری، یک خانه قدیمی، یک مدرسه معمولی) پرورش یافت و در سختترین آزمایشگاه تاریخ(جنگ تحمیلی) به بلوغ رسید.
آنان به ما آموختند که وطن، یک جغرافیا نیست، یک، رابطه است. رابطهای از جنس خون و ایمان. آموختند که بزرگترین پیروزی، تسخیر زمین نیست، حفظ عزت است و نابترین ثروت، طلا نیست، همان برادری است که یک قمقمه آب را دستبهدست میکرد بیآنکه کسی از آن بنوشد.
باشد که ما، وارثان این میراث آهنین، حافظ این شعله باشیم. این روایت، چراغی است برای راه آینده؛ آیندهای که باید در آن، سهراهی مرگ را به چهارراه زندگی بدل کنیم. زندگیای سرشار از عزت، اتحاد و ایمان.
